پایان ِ تلخ

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 30 آبان 1395-08:25 ب.ظ


مامان و بابا رفتن خونه ی عمو دومی و من تنهام... قرص خوابمو خوردم و گفتم قبل از اینکه خوابم بگیره بیام چند خط بنویسم....

یکی دو ساعت پیش با مدیرگروه دوباره بحث مون شد!!! ازم پرسید دوسش دارم؟؟؟؟؟ و من....  چی می گفتم؟! اگه می گفتم آره! به خیال خودش میخواست منتظرم بمونه تا تکلیفم روشن شه!! و اگه می گفتم نه! دلشو غرورش می شکست!!!

یکم این پا و اون پا کردم، سعی کردم بپیچونمش، سعی کردم بهش بفهمونم چنین سوالی توو این زمان، توو این شرایط بی معنیه! اما اصرار پشت اصرار که جواب میخوام!!!

گفتم نه!

به شکل بدی خداحافظی کرد و بلافاصله عکس پروفایلش رو عوض کرد!! من موندم و یه دنیا کلافگی.... نمی خواستم حالش بد شه، نمی خواستم دلش بشکنه، من که از اول گفته بودم....

رفتم و از گروه ِ قشنگم لفت دادم!!! تا دیگه چشمش بهم نخوره و بیشتر از این اذیت نشه!

هروقت، هرجا سعی کردم رک باشم و با احساسات کسی بازی نکنم، بازم این من بودم که ته ِ قصه می شدم آدم بده!! هه... هرکی که با احساسات اینو اون بازی میکنه و تهش میشه سوگلی قصه ها، باید بگم نوش جونش!!!!!!!

نفهمید منو.......



ازم فاصله بگیر

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 29 آبان 1395-02:54 ب.ظ


روزهای بد همراه با حس های بد، پدر آدمو درمیاره... این حجم از انرژی منفی و این همه تپش قلب لعنتی از کجا میاد؟!

دیشب با مدیرگروه بحثم شد! الکی و مسخره، من چمه؟! هم خودمو داغون کردم هم اونو.... با "ب" هم بحثم شد، خیلی الکی تر و مسخره تر!!! دارم گند میزنم به روح و روان همه.... قبلشم دارم گند میزنم به اعصاب خودم...

خدا نوشت: قلبم دیگه نمی کشه... مغزم داره از کار وایمیسته... کمکم کن.. میخوام خوب شم.. چم شده من؟! چرا اینجوری ام؟! چرا انقد قاطی ام؟؟ چرا دلم میخواد یقه ی همه رو بگیرم و شستشو بدم؟! خواهش میکنم دستمو بگیر...... حالم بده...

همین لحظه نوشت: مدیرگروه پیام داد و گفت بابت بحث دیشب دوتا خرابکاری کرده و ضرر مالی خورده!!! میگه به خاطر من!!!  میگه واسه امشب دیگ حلیم بار گذاشتن... میگه توو همه ی این سال ها امشب بار اوله که میخواد بره حلیم هم بزنه!! میگه تا نذرشو نگیره خدا رو ول نمی کنه......

شوک نوشت: خدایا! دیدی چه حالی شدم.... می سپرم دست خودت... آرامشم تویی...



خراب کاری

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
پنجشنبه 27 آبان 1395-06:20 ب.ظ


چند روز پیش غروب با زن داداشم رفتیم بازار... زن داداشم سوئیچ ماشین داداش بزرگه رو گرفت سمتم و گفت تو رانندگی کن! چون خودش یکم ناخوش بود... من یهو هول کردم و بهونه آوردم!!! طفلی خودش نشست پشت فرمون...

اعتماد به نفسم هنوزم که هنوزه خوب نشده... کلافه م...

تا امروز...

چند تا کار داشتم، دلمم خیلی گرفته بود، اولش با دوستم هماهنگ کردم که بریم بیرون به کارا برسیم، ولی دوستم امروز پیام داد که نمی تونه بیاد... با خودم گفتم اگه اعتماد به نفس ندارم، اگه قلبم بوم بوم می زنه، اگه اگه اگه... ولی من امروز باااااید برم بیرون!

زنگ زدم به بابا و ازش ماشین خواستم... بابا هم ماشین رو آورد و داد بهم... ضربان قلبم هی بالاتر می رفت.... این ترس لعنتی.....

ماشین رو برداشتم و اول رفتم زیارت اهل قبور... دلم واسه دخترداییم یه ذره شده بود... دلم میخواست باهاش حرف بزنم... رفتم ماشین رو پارک کنم که گند زدم... جلوی اون همه جمعیت، توو اون شلوغی.... داغون شدم....

متنفرم از وقتی که ماشین رو وسط خیابون خاموش میکنم!!!! منی که تا دو سه سال پیش واسه خودم برو بیایی داشتم، الان وسط خیابون خاموش میکنم!!!!

تپش قلبم رفت بالا، داغ کرده بودم..... اصلا نفهمیدم چطوری سر مزار اقوام فاتحه خوندم... اصلا نتونستم با دخترداییم حرف بزنم....

تند تند اون دوتا کارمو انجام داده و نداده اومدم خونه.....

اه... اه به این اعتماد به نفس نداشته م... اه به این ترس کوفتی که سر تا پامو ضعیف و بی جون کرده..... اه....



دو رهگذر ِ مغرور

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 26 آبان 1395-08:50 ب.ظ


مامان و بابا رفتن مهمونی، خونه تنهام... دمنوش بابونه درست کردم و همینطور که جرعه جرعه ازش می خورم اومدم اینجا یکم بنویسم...

عصر رفتم مغازه، دوستمم اومد پیشم و کلی حرف زدیم و خوش گذشت... واسه فردا احتمالا دوتایی بریم قدم بزنیم...

دارم موزیک گوش میکنم، بدون هندزفری... تنهایی گاهی چقدر خوبه.... دونه دونه موزیک ها هم می دونید دیگه فرستاده ی چه کسی هستن؟

ایشونم بعد از یه روز از غار تنهاییش اومد بیرون و دوباره پیام داد!

امروز یهو یه عکس واسم فرستاد... یه عکس از یه نقاشی ِ بچگونه!!! پرسیدم خودت کشیدی؟ گفت خواهرزاده م واسه تو کشید!!!! یهو انگار قلبم ریخت.... از این جهت که خب خواهرش ۴ ساله که فوت شده، اون موقع بچه ش ۳ ساله بود و حالا این پسربچه ی ۷ ساله واسه من یه آدمک بامزه کشیده بود.... به خاطر بی مادریش قلبم لرزید.... خدایا شکرت

خودش که میگه به خواهرزاده ش منو زن دایی معرفی کرده! و من ترجیح دادم دیگه نه بحث کنم و نه به روی خودم بیارم... هرچی شد پای خودش! بچه که نیست!

جالبه که حس می کنم ایشون توو گذشته ی دور ِ من حضور داشته!! اما مطمئن نیستم... خیابون معروف شهر و ایشون با لباس ورزشی و یه دنیا ابهت و غرور.... اما مطمئن نیستم!

پ.ن: توو پاراگراف آخر بلند بلند فکر کردم! واسه خودم عجیبه روبرو شدن با یه سری وقایع... عین توو فیلما!

پ.ن ۲: دوست عزیزی که با نام اصلیت و خصوصی کامنت گذاشتی، حداقل خودتو معرفی می کردی... من شما رو می شناسم؟



یک راز ِ مگو

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 23 آبان 1395-10:46 ق.ظ


از وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کردم عادت داشتم چیزایی رو که نمی خواستم مستقیم بگم یه جوری توو متن بهش اشاره می کردم تا بعدا با خوندنش فقط خودم بفهمم داستان چی بوده

ولی خب این بار اومدم تا درباره ی یکیش بیشتر حرف بزنم

اگه یادتون باشه این اواخر توو یه پست از یه گروه حرف زدم که خیلی برام دوست داشتنیه، حالا اینکه چه گروهیه بماند، یه جورایی جنبه ی آموزشی داره...

یه روز من توو گروه که اکثرا همشهری هستیم و تک و توک از شهرای اطراف و شهرای دورتر هم هستن، یه سوال مطرح کردم که کمی بعد مدیرگروه خودش اومد جوابم رو داد... در صورتی که چند تا کارشناس هستن توو گروه و جواب با اونهاست ولی اون روز کارشناس ها کم لطف شده بودن! و مدیرگروه خودش با عذرخواهی اومد پی وی و جوابمو داد!

من تشکر کردم و گذشت...

یه روز توو باشگاه دوستم برگشت گفت دیدی توو گروه فلانی چی گفته؟ این دوستم هم عضو گروهه و من همون روز توو باشگاه فهمیدم که منشی یکی از همین کارشناس هاست! واقعا خسته نباشم که تا اون موقع نمی دونستم دوستم کجا شاغله!!

همون جا هم گفت که مدیرگروه پسرخالمه!! اوه... من شوکه شدم...

شبی که با این دوستم و یه دوست دیگه و دخترکوچولوش رفتیم بازار، مدیرگروه رو توو خیابون دیدیم!! و خب نگاهش... مطمئنم که از روی عکس پروفایلم شناخت!

تا روزی که مادربزرگ زن داداشم فوت کرد و توو تشییع جنازه اتفاقی دوباره همو دیدیم...

من اون دوباری که دیدمش جز یه ظاهر خشک و خشن و سرد و اخمو هیچی ندیدم!!! اما توو تشییع جنازه سر خاک، اگه یادتون باشه گفتم یکی از آشناها منو دید و کلی با هم حرف زدیم از گذشته م!! این آشنا، خواهر ِ زن عموی همسر میشد!! و خلاصه کلی درد دل کردن ایشون واسم... و تمام مدت مدیرگروه! توو فاصله ی چند متریم روبروم وایساده بود و با تعجب نگام می کرد... انگار که باورش نمیشد منو دیده!

خب کم کم پیام دادنش شروع شد، در کمال ادب! یعنی مثلا شروع کرد برام متن و موزیک فرستادن، فرستادن مطالبی که به اون سوالم مربوط میشد و تک و توک حالمو می پرسید... منم توو روش آوردم که پسرخاله ی دوستمه و...

همون اول هم بهش گفتم که متاهلم! ولی خب از اونجایی که محیط کوچیکه و همه، همه چیو بهتر از خودم میدونن!! خودم بهش گفتم که یه ساله خونه ی بابام هستم و ممکنه خیلی چیزا از دور و بر درباره م بشنوید!

کم کم فهمیدم که یه خواهر داشته و تنها خواهرش رو به خاطر سرطان معده از دست داده! البته اینکه سرطان داشت رو دوستم بهم گفت... و فهمیدم که عشق دو ساله ش بهش خیانت کرده و کلا بهم ریخته ست...

حتی یه شب انگار عشقش رو توو خیابون دیده بود و حالش بد شده بود، سریع اومد بهم پیام داد و گفت همچین چیزی شده و بعد دیگه هیچی نگفت...

سه سال هم ازم کوچیکتره!!

اینا رو گفتم که از این به بعدشو بگم...

کم کم بین حرفاش دیدم میگه من صبر می کنم تا کارت تموم بشه و تو واسم یه چیز دیگه ای و میخوام آینده م رو با تو داشته باشم!! و خیلی حرفای دیگه...

منم رک بهش گفتم که شرایطم چطوریه و خودمم نمیخوام...

تا جایی که برگشت گفت صداقت و رک بودنت می ارزه به همه چی!! و گفت که ولم نمی کنه!!!!

تا دیروز صبح که داشتیم حرف می زدیم، بهتره بگم بحث می کردیم، داشتم براش می گفتم که بره دنبال یه دختر خوب و به زندگیش سر و سامون بده... بعد فوت خواهرش تک فرزند شده و به قول خودش مامانشو پیر کرده!! کلی باهاش از این حرف زدم که به خاطر پدر و مادرش به خودش بیاد و از زندگیش لذت ببره، اینکه سنی نداره و کلی موقعیت عالی واسش هست و بجنبه...

و در نهایت ایشون گفتن که آینده ش رو با من میخواد و اسیر اخلاقم شده!!!

و همین چیزا باعث شد تهش حرفی بزنم که ایشونم به غرورش برخورد و خداحافظی تلخی کردیم و تا الان خبری ازش نیست! میگم تا الان چون توو هر موقعیتی پیام می داد و حال ِ اون لحظه ش رو باهام درمیون میذاشت اما الان انگار خیلی عصبانی و حتی شاید متنفره ازم!

اینش مهم نیست! خلاصه باید یه جوری بهش می فهموندم! ولی دلمم نمی خواست حالا که قلبش شکسته و روحش داغونه منم بشم یه زخم دیگه!

با همه ی اون ظاهر اخمو و خشن و سردش، فوق العاده قلب مهربون و بزرگی داره، یعنی باورم نمیشد اون آدم خشک تا این حد احساساتی باشه...

الان حتی سختمه توو گروه مون بخوام سوالی مطرح کنم... ولی دوست دارم یه موقعیت خوب واسش پیش بیاد و با یه دختر خوب آشنا بشه تا تمام غم و غصه های گذشته ش التیام پیدا کنه... من خوب می فهمم وقتی درد داری و تنهایی، چه حجم سنگینی از غم رو باید تحمل کنی تا پدر و مادرت بیشتر از این نشکنن....

امثال ِ ما صورت شون رو با سیلی سرخ نگه می دارن...

رویا نوشت: هنگامی که برای رویاهایت تلاش می کنی، فراموش نکن که از زندگیت هم لذت ببری...

لبخند نوشت: چرا بی تابی؟! هیچ چیز ابدی نیست... به زندگی لبخند بزن دوست ِ من!

رفیق نوشت: با همه نامهربانان، مهربانی می کنم... جا برای زخم های تازه کم دارم رفیق!



برای همه چیز شکر

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 22 آبان 1395-09:36 ق.ظ


قرار بود جمعه ناهار بریم باغ...

صبح مامان و بابا و دوتا پسرا رفتن، منم چون صبح جمعه م با روزای گل و بلبل شروع شده بود گفتم حالم خوب نیست دیرتر میام...

ظهر وقتی اومدن دنبال منو زن داداشم، دیدیم دست چپ داداش کوچیکه باندپیچیه  مثل اینکه دوتا پسرا داشتن درخت خشک شده ی هلو رو قطع می کردن که حواس شون پرت میشه و داداش بزرگه با تبر می زنه رو دست داداش کوچیکه  بعدم می برتش درمانگاه، نصف بریدگی که عمیق بود ۶ تا بخیه می خوره و نصف دیگه ش که سطحی بود رو می ذارن که خودش جوش بخوره 

رفتیم باغ، مامانم طفلی دل توو دلش نبود

واسه ناهار غذا از بیرون گرفتیم... بعد از ناهار دوست داداش کوچیکه هم اومد پیشمون و جو شادی بود 

شب هم رفتم کمک داداش کوچیکه تا وسیله هاشو جمع کنم... ۵ صبح قرار بود با ماشین بابا بره تا به ماموریتش برسه و به سربازای دیگه ملحق بشه

بابا هم قرار بود ۴ صبح بره یه سفر کاری...

۴ صبح بیدار شدیم و سفر بابا به دلیلی کنسل شد... داداش کوچیکه هم با دوتا از دوستاش راهی شدن... و ما هم معلوم نیست تا کی بدون ماشین هستیم 

پ.ن: دیشب وندا جان بهم پیام داد که محمد علیزاده مهمان دورهمیه برو ببین... منم عین فشنگ پریدم و تی وی رو روشن کردم  مامان و بابا داشتن می خوابیدن که اونا هم پا شدن و یکم نگاه کردن خوابیدن... مرسی وندا جونم 

یادم باشه نوشت: بعضی زخم ها رو باید درمان کنی، تا بتونی به راهت ادامه بدی... ولی بعضی زخم ها باید باقی بمونه، تا هیچوقت راهت رو گم نکنی...



هی پرسه می زنم، توو این خیابونا

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
پنجشنبه 20 آبان 1395-05:35 ب.ظ


دیروز ظهر زن عمو دومی و شوهرخاله اولیم راهی کربلا شدن... الهی که همه ی مسافرا به سلامت برن و به سلامت هم برگردن  خدا پشت و پناه شون باشه

همون دیروزم متوجه شدیم مادربزرگم رو بیمارستان بستری کردن... گفتم واسه شب خودم میرم پیشش می مونم

عصر دوش گرفتم، وسیله هامو جمع کردم و ۸ با مامان و بابا رفتیم عیادت... خوبیه بیمارستان های خصوصی همین آزادتر بودن و تمیز بودنه... خاله کوچیکه پیشش بود، یکم بعد همه رفتن و من موندم

از دیدنم بی نهااایت خوشحال شده بود 

اتاقش دو تخته بود، مریض بغلی هم یه خانوم جوون بود...

شب نیم ساعت، یه ساعت بیشتر نخوابیدم، همش چشمم به مادربزرگم بود... اونم همش غرغر می کرد که سردته، جات راحت نیست، خسته شدی، گرسنته، حوصله ت سر رفته.... الهی دورش بگردم یعنی دهنمو سرویس کرداااا 

الهی که همه ی مریضا شفا پیدا کنن، مادربزرگ منم حالش خوب بشه 

جالبه که هیشکی حوصله ی غرغراشو نداره، فقط منم که سکوت میکنم و با لبخند میذارم هرچی دلش میخواد بگه

بغضی شدم یهو 

ظهر پسرخاله م مامانشو آورد جام و منو برد رسوند خونه... عصر هم مادربزرگم گیر داد که مرخصش کنن و الان خونه ی خودشه... خیلی اذیت شد

گفتم اگه بازم می موند بیمارستان شب رو بازم پیشش می موندم

پ.ن: ..............

زندگی نوشت: زندگی هدیه ایست که نباید حروم بشه... شما نمی دونید برگه بعدی زندگی چیه... باید یاد بگیری رو تک تک روزاش حساب کنی...



بومرنگ زندگی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 15 آبان 1395-10:23 ب.ظ


امشب عمو بزرگه و خانومش مهمون مون بودن...

این عمو و زن عموی بنده خصوصیات خاصی دارن که خوشایند نیست! زمانی که مامان و بابا پارسال مکه بودن و من تازه درگیر جریانات طلاقم شده بودم، این عموی بنده گاهی می اومدن خونه مون که مثلا به من سر بزنن تا جای مامان و بابام خالی نباشه!! اما بیشتر نصیحت میکرد که جدا نشو، محیط کوچیکه، فلانه بهمانه...

زن عمومم که دیگه آخرش بود... می اومد بهم می گفت دخترای امروزی توقعشون بالاست و تحمل ندارن و.... خب من دلم می شکست ولی چون بزرگتر بودن هیچی هم نمی گفتم

وقتی مامان و بابا از مکه برگشتن بعدا پیششون گله کردم که چرا باید به منی که پدر و مادرم ازم دورن انقد نیش بزنن؟؟ نمیگن این دختره دلش میگیره؟؟ مگه اینا توو زندگیم بودن؟؟ مگه میدونن بهم چی گذشته؟؟

گذشت و گذشت... تا امشب... امشب که اینا خونه مون بودن خودشون خبر طلاق پسرشون رو بهمون دادن!!!!! هه... منو مسخره می کردن، پسر خودشون زودتر طلاق گرفت!!

بخدا خوشحال نیستم... آدم با دیدن ناراحتی بقیه هیچوقت نباید ذوق کنه... چون این چیزا واسه همه ممکنه پیش بیاد... هیشکی از آینده خبر نداره...

واسه پسرعموم ناراحتم... حقش این نبود.... خدا خودش عاقبت مون رو ختم به خیر کنه...



لحظه ی ناب

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 15 آبان 1395-11:54 ق.ظ


دیشبم قرص خواب نخوردم، ولی بالاخره هرجوری بود خوابم برد... امروزم صبح زود بیدار شدم... تصمیم گرفتم یه کاری کنم 

توو نت سرچ کردم و یه برنامه ی تمرینی گرفتم، یادداشت کردم... پا شدم آب و تخم شربتی م رو خوردم و لباس گرم پوشیدم... رفتم توو پارکینگ... با گوشی موزیک پلی کردم و شروع کردم دور پارکینگ دوئیدن... مرغ عشقا و مرغ مینا هم توو پارکینگ بودن، منو که دیدن اونام شروع کردن! مخمو خوردن 

یه جاهایی که کم می آوردم پیاده روی تند انجام می دادم... فکر کنم ۴۰ دقیقه مشغول بودم... اومدم بالا، درازنشست و یه سری تمرینات دیگه... بعدشم میوه خورون 

حال روحیم ناخوبه، قلبمم نامیزون! دیشب کلی اشک ریختم... اما امروز گفتم خب حالم ناخوبه که ناخوبه! وزنم باااااید بیاد پایین 

اصلا وسط حال ناخوبم میشه خندید 

لحظه نوشت: هم اکنون اینجا باش... همین لحظه را دریاب 



روز ِ رفتن

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
سه شنبه 11 آبان 1395-08:13 ب.ظ


صبح متوجه شدیم که مامان بزرگ زن داداشم فوت شدن...

دور از جونتون باشه سرطان داشت... پریروز کلی با زن داداشم درباره شون حرف زدیم و بغض کردیم... و دیشب تموم کردن! خانم خوبی بود، دست شون توو کار خیر بود... خدا رحمت شون کنه، روحشون شاد 

سر مزار یکی از آشناها!!! رو دیدم و کلی وایسادیم درباره تمام اونچه که بهم گذشت و نگذشت حرف زدیم... یعنی اون خانم بیشتر حرف زد... دنیای عجیبیه.....

دلم گرفته... خیلی زیاد... تپش قلب و احساس خفگی توو گلو و نفس نفس زدن های پیاپی... انگار یه عالم انرژی منفی خالی کردن توو وجودم....

خدایا شکرت




  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic