تبلیغات
شیطنت های ذهن من - مطالب مهر 1395

به تو نگاه میکنم که دیدنی ترین تویی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
پنجشنبه 22 مهر 1395-10:53 ب.ظ


امروز غروب با داداش کوچیکه رفتیم دنبال دخترخاله م... دخترخاله م قرار بود به مناسبت تولدش با یه ماه تاخیر بهمون شام بده 

اول رفتیم یکم توو بازار چرخیدیم و بعدشم رفتیم فست فود... حرف زدیم و خندیدیم و عکس گرفتیم... مرسی دخترخاله 

دیشب بعد از اینکه پستمو ثبت کردم زن داداشم اومد پایین و به زور منو کشوند خونه شون... دیگه به خاطر مامان رفتم نیم ساعت نشستم و برگشتم پایین

بابت اون سوتی مسخره هم... خب چیکار کنم؟ دست خودم که نبود؟ اونا هم که نمی دونن من چرا اینجوری ام؟! پس سعی میکنم بی خیالش بشم... نهایت پیش خودشون می شینن و بهم می خندن!! خب بخندن! اصلا انقد بخندن که روحشون تازه شه  ولی خودمونیما، کلی باهاشون رودرواسی داشتم  همه دست گُل به آب میدن، من باغ گُل به آب دادم 

قوی نوشت: هیچوقت نمی فهمی چقدر قوی هستی مگر زمانی که شرایط جوری میشه که تنها راهت اینه که قوی باشی...

هدیه نوشت: دوستت دارم خوشدلم 



خدای احساس

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 21 مهر 1395-08:47 ب.ظ


دیشب، شب عاشورا، دخترداییم نذر شله زرد داشت... داداش کوچیکه اومد دنبالم و رفتیم اونجا... پارسال بیرون نرفتم، امسالم به خاطر داداش کوچیکه رفتم...

دیشب، ۱۱ شب، وقتی مراسمای اینجا تموم شد با داداش کوچیکه رفتیم شهر مجاور پیش بچه های گروه آفرود... دخترا دست منو گرفتن و از پسرا جدا شدیم رفتیم دور دور... یه جایی یه سوتی مسخره دادم سر همون ترس لعنتی و اون تاثیرات مسخره تری که رووم گذاشته و خیلی خیلی پیش یکی از دخترا شرمنده شدم

اومدیم خونه... دلم گرفته بود و تا الان هم ادامه داره...

چند دقیقه پیش مامان رفت بالا پیش زن داداشم، زن داداشم پیام داد که تو هم بیا و رک بهش گفتم که حوصله ندارم و دلم گرفته.... محمد علیزاده داشت میخوند و یهو بغضم ترکید... و همچنان داره میخونه......

حرف دل نوشت: خدای احساس، نجاتم بده...

دل نوشت: امشبو میخوام فقط مال تو باشم... مال دلم......

پ.ن: خدای احساس از محمد علیزاده

پ.ن۲: چند لحظه پیش دخترخاله ی زن داداشم که یه دختربچه ی شیرین زبونه دویید اومد پیشم... چقدر سخته الکی باهاش بگی و بخندی... خوب شد که زود رفت!



شمارش معجزه ها

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
جمعه 16 مهر 1395-08:09 ق.ظ


جمعه باشه، حدود ۸ صبح باشه، پنجره ی اتاقتم باز باشه، نور آفتاب افتاده باشه رو تختت، لم داده باشی و کتاب هم بخونی 

چند وقت پیش آنی عزیزم توو وبلاگش دوتا کتاب معرفی کرد و ازم خواست یکیش رو حتما بخونم  و الان اون کتاب جلوم بازه... فصل اول با این جمله تموم شده:

دیروز به تاریخ پیوسته... فردا را نیز کسی ندیده!

کتاب لحظه های ناب و حقیقی از باربارا دی آنجلیس... ممنونم آنی جان 

اما دلم میخواد در مورد یه کتاب دیگه هم بگم...

پارسال بود که هیلای عزیزم کتاب معجزه ی شکرگزاری رو توو وبلاگش معرفی کرد و شروع کرد به انجام تمرینات... اون موقع حال خوشی نداشتم... یادمه روز دوم یا سوم تمرین بودم که اتفاقات بدی واسم افتاد و من کلا کتابو بستم و بی خیال تمرینات شکرگزاری شدم، تا اینکه...

شنبه ۱۹ تیر ۹۵، یعنی همین سه ماه قبل، متوجه شدم دقیقا ۲۹ روز بعد یعنی ۱۶ مرداد دادگاه دارم، اونم یه دادگاه مهم... تمرینات معجزه ی شکرگزاری هم دقیقا برای ۲۸ روز در نظر گرفته شده بود یعنی یه روز قبل از دادگاهم...

اینو به فال نیک گرفتم و رفتم سراغ کتاب... یه سررسید هم کنار دستم و هر شب تمرینات رو انجام می دادم، دل توو دلم نبود، اصلا همش منتظر بودم که از نعمت های زندگیم بنویسم و نتایج هیجان انگیزش رو ببینم 

روزای سختی داشتم اما دونه دونه اتفاقات کوچیک اما قشنگ بهم امید می داد... بزرگ ترین دغدغه ی اون روزهام هم گرفتن طلاهام بود چون هم اینکه مال خودم بود و هم اینکه چون بابت شون دزد خطاب شده بودیم دلم میخواست دادگاه و همه بفهمن که طلاها واقعا دست کیه...

یه روز قبل از دادگاه تمرینات تموم شد و فرداش با یه آرامش عجیبی رفتم دادگاه... استرس و نگرانی بود، ولی ته قلبم آرامش بود...

اون روز شاهدها خراب کردن ولی پس فرداش من طلاهامو جلوی قاضی تحویل گرفتم به اضافه ی یه النگو و یه تبلت  درسته که واسه نتیجه ی دادگاه داغون شدم اما طلاهام بهم برگشت... هر روز تصور می کردم که طلاها توو اتاقمه و اون روز تصورم به واقعیت تبدیل شده بود 

توو یکی از فصل های این کتاب و توو یکی از تمرین ها یه چک پر می کنید به مبلغ دلخواه و من یکم بعد اون چک هم برام نقد شد 

میشه دونه دونه رویاها و آرزوهاتو با تمرین شکرگزاری تحقق ببخشی و غرق لذت بشی اگه پیوسته انجام شون بدی و یقین داشته باشی 

ممنونم هیلا جان برای معرفی این معجزه 

رویا نوشت: اگر می توانی رویای انجام کاری را داشته باشی، پس می توانی آن را انجام دهی (والت دیسنی) 



ارزش لحظه ها

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
پنجشنبه 15 مهر 1395-10:15 ق.ظ


روزای عجیب و خاصی هستن واسم... منو این همه جسارت؟ از خودم راضی ام و دوست دارم شهامتم بیشتر شه 

دو شب پیش توو گروه فامیلی مون توو تلگرام یه سوءتفاهم و برداشت غلط باعث شد بین منو دخترخاله م و پسرداییم شکرآب شه... این پسردایی همیشه هوامو داشته و دیدن اینکه ازم دلخوره قلبمو به درد می آورد... تا دیروز حوالی ظهر دلو زدم به دریا و بهش پیام دادم، یه سری حرفا زدم و تهش بابت اشتباهی که خودمم نمی دونستم چیه عذرخواهی کردم...

اولش رسمی جواب داد! تعجب کردم اما بعدا گفت که شدیدا عصبانی بود و فقط میخواست بی ادبی نشه... بحث مون تا عصر طول کشید و حتی گفت که دوماهه ازم بابت یه جریان دیگه هم دلخوره  کلی درباره ش حرف زدیم و ختم بخیر شد... همه چی هم سر سوءتفاهم... بهش گفتم دوماه الکی ذهنتو درگیر کرده بودی! 

و یه اتفاق دیگه... پریروز با بابا رفتیم ساری پیش همون وکیلی که بابا از اول برام در نظر داشت و به دلایلی نشد که بشه وکیلم... پریروز کلی صحبت کردیم و در یه اقدام قاطعانه ایشون هم شدن وکیلم! اولش نگران شدم، بحث اخلاقی قضیه هم مطرح بود اما وکیل جدید خودشون با وکیل سابقم تماس گرفتن و ازشون کسب اجازه کردن

دیروزم رفتیم ساری برای امضای قرارداد... فعلا سکوت میکنم چون نمیخوام قضاوتی کنم، تا ببینم نتیجه چی میشه

دو روزه گلودرد تبدیل شده به سرماخوردگی، دیشب از ساری که برگشتیم دیگه قرص خواب نخوردم، ۹ خوابیدم تا امروز ۷ صبح... بماند که تا صبح شونصدبار بیدار شدم 

چند روزه نتونستم برم باشگاه، دوست دارم از امروز دوباره شروع کنم 

جمعه ی گذشته موهامو شنی رنگ گذاشتم و بسیار راضی ام 

پ.ن: این روزا با همه ی دردای جسمی و اذیت و آزارهای روحی، ولی خوبم 

پ.ن۲: انقدر که این چند روزه لیمو ترش خوردم و آبشو توو چای و غذام چلوندم الان دیگه شدم یه پا هدیه لیمویی  والا... چقدم تاثیر داشت 



خورشید خانوم

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 11 مهر 1395-10:54 ق.ظ


پنجره ی اتاقم کامل بازه... یه باریکه از نور خورشید تابیده کف اتاقم  و من کف زمین نشستم و پاهامو دراز کردم و دارم آفتاب می گیرم 

یه مدت تقریبا زیادی هست که پاهام به خصوص پای چپم درد میکنه و امروز واسه خودم آفتاب تجویز کردم  خیلی هم عالی 

برم لاکمو پاک کنم و دورهمی تماشا کنم 



هم نفسم شو

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 4 مهر 1395-05:47 ب.ظ


از ۲۱ شهریور با دوتا از دوستام میرم باشگاه و با دستگاه کار می کنم...

خب در راستای افزایش اعتماد به نفس و غلبه بر ترسم از باشگاه شروع کردم... خیلی راضی ام... باشگاه تقریبا نزدیک خونه ست و قدم زنان میریم و میایم

جلسه ی امروز صبح بود اما به خاطر بارون و اینکه دوتا دوستام نبودن منم نرفتم باشگاه اما بعد از ظهر یهو دیدم یه پیام اومد از طرف باشگاه که جلسه ی امروز افتاده عصر.. وااااااااای بال درآوردم 

دوتا دوستام که نبودن، تنها بودم اما شروع کردم به آماده شدن... گفتم این یه نشونه ست برای اینکه اعتماد به نفسم رو تقویت کنم... یه نشونه واسه اینکه تنها برم توو دل ترسم و وارد خیابون بشم...

شاید واسه شما قابل درک نباشه حرفام، ولی واقعا همین بود...

آرایش کردم و با یه روحیه ی عالی قدم زنان رفتم باشگاه... با لبخند وارد شدم و با لبخند و شاد هم شروع کردم به ورزش... عشق کردم... ترسم کم کم ریخت... دیگه از خیابونا و آدما نمی ترسیدم 

بعد از ورزش هم با روحیه ی عالی تر قدم زنان برگشتم... سمت راستم کوه مشخص بود، هوا هم خنک... اصلا باد خنک که میخورد توو صورتم روحم تازه میشد 

اومدم خونه... نیم ساعت هم توو خونه حلقه زدم و ورزش کردم و بعدم رفتم دوش گرفتم... و خودم رو به یه لیوان چای سبز و انگور دعوت کردم 

امروزمو دوست دارم، چقدر داشتن اعتماد به نفس خوبه... نذاریم هیچ چیز و هیچ کسی اعتماد به نفس و عزت نفس مون رو به تاراج ببره... آدم با همینا زنده ست

عنوان نوشت: یکی از ترانه هایی که توو باشگاه باهاش تمرین میکنیم و من عاشقشم 



یه دنیا مهر

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 3 مهر 1395-08:57 ق.ظ


سلام خوشگلای من 

در مقابل این همه مهربونی تون واقعا هم شرمنده م و هم خوشحال... شرمنده م که نمی تونم جواب محبت هاتون رو بدم و خوشحالم که توو این اوضاع و شرایط تنهایی، شما هیچوقت تنهام نذاشتید...

هرچی آرزوی خوبه، هرچی دعای خیره، هرچی که از قشنگی ها وجود داره، همه رو از خدا براتون میخوام 

امروز شنبه ۳ مهره... دروغ چرا؟ همیشه از شنبه ها خوشم نمی اومد!! اصلا حس خوبی بهش نداشتم! شنبه که می شد غصه م میشد! اصلا یه وضعی... اما خب شنبه ی امروز فرق میکنه، خلاصه از یه جایی باید شروع کرد دیگه 

چقدر خوشحالم که پاییز شده... یکم دیگه زمستون دوست داشتنیمم میاد  خنک... پر از حس خوب...

پس سلام... شنبه تون قشنگ... روز و روزگارتون پر از لبخند 




The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox