تبلیغات
شیطنت های ذهن من - مطالب مرداد 1395

من ِ واقعی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 30 مرداد 1395-10:27 ق.ظ


روزی که میخواستم پستای مربوط به دادگاه رو بنویسم و تمام اون روزهایی که میخواستم بدون سانسور و راحت حرفامو بگم اومدم گفتم از یه سری از حرفا و کامنتا می ترسم! چون....

ظرفیتم به شدت پایین اومده و اونقدر از درون شکننده شدم که تحمل یه سری حرف ها رو ندارم... و این رو خیلی واضح گفتم!

اما می بینم یه مدت هست کامنتای خصوصی و عمومی جالبی دارم!! و این نقطه ی تاریک میهن بلاگ که اسم رو ثبت نمیکنه هم شده یه راهکار برای این سری کامنتا!! که ازم نقطه ضعف بگیرن و همون کاری رو بکنن که نگرانش بودم!!

دنیای ما همینه انگار! اینجا اسماً وب ِ من هست! و من اینجا به ظاهر درد دل میکنم تا تخلیه شم! اما در واقع هستن کسایی که میان از حرفام نقطه ضعف می گیرن و یه درد به دردام اضافه میکنن!!!

الان لابد میان میگن هدیه! تو چقدر بی جنبه ای! چرا ظرفیت یه سری حرفا رو نداری!!!

چیزی که من خودم بهش اعتراف داشتم و فکر می کردم حالا که خودم اقرار کردم از طرف دوستان هم مراعات میشه اما یه سری دوستان..... خب اشتباه کردم!!!

دیروز توو وب باران جان بحث خداحافظی دوستان بود... و همه مون ناراحت... اما الان متوجه شدم بهترین کار ممکن رو کردن! الان بهشون حق میدم!

من اگه نقطه ضعفی دارم و اگه اونقدر شهامت داشتم که خودم اومدم بهش اعتراف کردم، که اون نقطه ضعفمم به خاطر این شرایط کوفتیه که شما یه بخشیش رو میدونی، به نظرم خیلی بی انصافیه که توو کامنتای خصوصی و عمومی تون میاین منو مورد عنایت قرار میدین!

طرف صحبتم با یه سری از دوستان هست، لطفا دوستان عزیزدل به خودشون نگیرن

نکته نوشت: شما توو زندگیت مجبور نیستی به هیچکس راجع به چیزی جواب پس بدی به غیر از وجدانت!

حرف آخر نوشت: من تلاش نمی کنم حدس بزنم یک میلیون نفر چه چیزی را می پسندند... اینکه بدانم حتی خودم چه چیزی را دوست دارم به حد کافی سخت هست!



المپیک غم انگیز

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 27 مرداد 1395-11:40 ق.ظ


مغازه هستم... بابا رفته دنبال یه سری کارای اداری و من اومدم مغازه....

از صبح زود که بیدار شدم و خبرای مربوط به بهداد سلیمی رو خوندم دلم گرفت... تا یه ساعت پیش که متن دلداری همسر ِ بهداد سلیمی رو خوندم و بغضم ترکید... توو همین لحظه مشتری هم اومد!! یه زن و شوهر جوون... خانومه با دیدنم شوکه شده بود....

نمیدونم چرا انقد حق خوری واسه ایرانیا زیاده... یکی مثل بهداد سلیمی از همه چیش گذشت تا به اینجا رسید... دلم می سوزه...... و متاسفم واسه بی دفاع بودن مون، که هیشکی نیست تا صدامون بهش برسه! هه... سکوت ِ یه سری ها جالبه!

....................

دیروز و امروز بهترم خدا رو شکر...

صبح داشتم دستامو اپیلاسیون می کردم که بابا یهو گفت به داداش بزرگه بگو برسونتت مغازه!! و الان دست چپم اپیلاسیون شده ست و دست راستم نه!! انگار تعادل ندارم!!!! مثل گربه ای که یه طرف سیبیلشو بکنی تعادلش بهم میخوره!!!

فردا صبح جواب آزمایشمو می گیرم... واسه عصر هم یه مهمونی ِ یهویی دعوت شدیم!! امروز صبح زود موهای مامانو رنگ گذاشتم اما خودم موندم... آخه چرا یهویی؟! چرا به فکر مردم نیستن؟! دستام تا به تا! آرایشگاه کی برم؟! لباس چی بپوشم؟! اوووووف

دوست عزیزم، خواهر گلم، محیا جان دیشب برام ختم گروهی گذاشتن و حسابی شرمنده م کردن... الهی که به نیت دلای پاک شون، دلم آروم بگیره... الهی که دنیا دنیا آرامش و عشق و شادی قسمت تون بشه دوستای گلم 



حال ِ خوشم آرزوست

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
سه شنبه 26 مرداد 1395-11:08 ق.ظ


چند روز پیش دفترچه ی مامان رو تمدید کردیم و دیروز صبح رفتیم آزمایشگاهی که دختر ِ همون دکتر خونوادگی مون کار میکنه...

دخترش رو بعد از چند سال داشتم می دیدم... اونم مثل من بعد از ۵ سال از شوهر اولش جدا شد و الان دو سه سال میشه که دوباره ازدواج کرده...

دفترچه ی مامان رو گرفت و خودش کارامو انجام داد... موقع خون گرفتن بهم گفت چه خبر؟ چیکار می کنی؟ منم یکم از شرایطم گفتم... گفت ان شاءالله یه زندگی بهتر....

کارم که تموم شد با مامان اومدیم بیرون... ۸ صبح بود!! بابا رفته بود پیش همکارای قدیمیش!! منو مامان هم گفتیم یکم پیاده روی کنیم... مامان اصرار داشت یه چیزی بخورم چون ناشتا بودم اما نمی تونستم!

خیلی دلم میخواست بازار باز بود و مامان رو می گردوندم اما خب حیف... از یه دست فروش انگور گرفتیم و مسیر رو همینطور پیاده رفتیم... ته خیابون زنگ زدم به بابا و گفتم بیا فلان جا دنبال مون! بابا تعجب کرده بود گفت اونجایید چرا؟!

اگه بتونم دلم میخواد فردا مامان رو ببرم بازار... دلم میخواد یکم براش وقت بذارم....

دیروز حالم بی نهایت بد بود!! تپش قلبم به نهایت ِ خودش رسیده بود... انگار دارن توو دلم رخت میشورن! اونم رخت و لباس ِ کل دنیا رو!!!

پنجشنبه جواب آزمایشم آماده میشه... استرس اونم به استرس هام اضافه شده....

چقدر این روزا ضعیف شدم......



مطلب رمز دار : این روزها (قسمت هفتم)

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 24 مرداد 1395-12:22 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




مطلب رمز دار : این روزها (قسمت ششم)

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 23 مرداد 1395-12:06 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




مطلب رمز دار : این روزها (قسمت پنجم)

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
جمعه 22 مرداد 1395-08:04 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




مطلب رمز دار : این روزها (قسمت چهارم)

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
جمعه 22 مرداد 1395-12:32 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




مطلب رمز دار : این روزها (قسمت سوم)

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
پنجشنبه 21 مرداد 1395-10:22 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




مطلب رمز دار : این روزها (قسمت دوم)

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 20 مرداد 1395-05:43 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این روزها (قسمت اول)

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
دوشنبه 18 مرداد 1395-09:33 ب.ظ


چهارشنبه عصر رفتم آرایشگاه... چند سانت نوک موهامو کوتاه کردم... با یکی از دوستام قرار داشتم بریم خونه ی اون یکی دوستم! قرار بود مامان و بابا هم با کسایی که به عنوان شاهد مناسب بودن حرف بزنن....

یکی از شاهدای اصلیم دایی کوچیکه بود... خب بارها با همسر حرف زده بود و حتی یه بار همسر توو خونه ش تعهد داد و دست رو قرآن گذاشته بود که آدم میشه!!!

از آرایشگاه اومدم خونه.... خاله کوچیکه هم خونه مون بود... زن داداشمم نشسته بود.... همین که رسیدم مامان خبر داد که دایی کوچیکه گفته نمیاد واسه شهادت!! میدونم نباید از کسی توقع داشت ولی یه بغض گنده نشست رو گلوم.....

گفتم مگه خواهرزاده تون نیستم؟! چه راحت پشتمو خالی کردین..... که خاله کوچیکه گفت اگه شاهد زن مورد نداره من میام!!!! خب این خاله کوچیکه همون کسی بود که همسر خونه ی اونم رفته بود و تعهد داده بود!!! و این خاله کوچیکه همون کسیه که به مامان پیغام داده بود واسه شهادت نمیاد!!!!

اون لحظه وقتی گفت اگه شاهد زن موردی نداره من میام، فقط به این فکر کردم که داره تعارف میکنه!! و جوابشم ندادم!!! همون دو سه تا جمله م جواب محکمی بود!

با بغض آماده شدم و بابا منو رسوند خونه ی دوستم.... اونجا کلی حرف زدم و درد دل کردم و یکم سبک شدم.... دو تا دوستام گفتن ما برای شهادت میایم....

شب اومدم خونه و متوجه شدم که بابا با عمو سومی و عمو کوچیکه و پسرعمو و پسرخاله م جلسه داشت و اونا گفتن که میان واسه شهادت.... دایی دومی هم اعلام آمادگی کرد....

پنجشنبه وقتم با مغازه گذشت....

جمعه صبح داداش بزرگه همراه با خونواده ی خانومش رفتن جنگل.... مامان ناهار درست کرد و با بابا سه تایی اول رفتیم دریا... ناهار رو اونجا خوردیم و بعدم رفتیم جنگل چای و..... زودم برگشتیم....

وقتی رسیدیم خونه علائم گل و بلبل به اوجش رسید و شروع شد.... خوشحال بودم که روز قبل از دادگاه شروع شد.....

جمعه شب بابا با شاهدها تماس گرفت و برای صبح شنبه هماهنگ شدیم.........

پ.ن: توو رمزی کردن موندم... نمیخوام واسم دردسر شه، تحمل یه سری حرفها رو هم ندارم.... بین رمزی کردن و سانسور موندم!

پ.ن۲: لطفا از روی نوشته هام واسه زندگی تون تصمیم نگیرید... زندگی ِ آدمها با هم فرق داره.. شرایطی که من تووش بودم خیلی هاش رو شما نمی دونید پس خواهش می کنم احساساتی برخورد نکنید... من اگه فقط و فقط زبون ِ همسر یکم خوش بود حاضر بودم چیزای دیگه رو تحمل کنم و ادامه بدم! با همه ی خطراتی که متوجه ی روح و جسمم بود!! اما من از ساده ترین نیازهام محروم بودم... پس لطفا برای تصمیم گیری درباره ی زندگی تون عجله نکنید... اینو برای اون عده از دوستان گفتم که ممکنه خدایی نکرده نوشته هام اونا رو تحریک کنه برای گرفتن تصمیمات عجولانه و جبران ناپذیر!




  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox