بهانه های ساده ی خوشبختی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 27 تیر 1395-03:40 ب.ظ


امروز, سر ناهار, همین که غذام تموم شد تلفن خونه زنگ خورد.... پریدم رو تلفن!!! داداش کوچیکه بود 

هر چقدرم که بغض داشته باشی, هر چی ام که دلت گرفته باشه, کافیه عزیزت راه دور باشه تا تمام دلتنگی ها و بغض های دنیا رو خاک کنی و برای چند لحظه هم که شده نقاب شادی بزنی!

بهش مرخصی نمیدن!!! میگه ۲۰ روز دیگه میام.... واااای اصلا امکان ندارهههههه.... بابا بهش گفت برو از فرمانده ت بپرس اگه خونواده ت بیان جلوی پادگان میذارن بیای بیرون همو ببینیم؟! حالا قرار شده بره بپرسه خبر بده!!

خدا کنه بذارن......

اون روز توو تولد دختر دوستم, برادرزاده ی دوستم منو دید... اوایل مرداد قراره محضر دارن واسه طلاق!!! بهم گفت تو چیکار کردی؟! گفتم کماکان درگیر.... حرف جالبی زد!! گفت خوش به حالت!! حداقل شوهرت واست ارزش قایله هی داره دست دست میکنه که طلاقت نده!!! نه مثل شوهر من که از خدا خواسته تندی اومد توافقی!!!!

خب اونجا بهش جواب دادم "بخوره توو سرش, این چه جور ارزش گذاشتنه" اما راستش ته دلم گفتم اینم یه حرفیه!! تا حالا از این دید بهش نگاه نکرده بودم!!

نه اینکه الان ذوق کنم و توو دلم کیلو کیلو قند آب شه ها... نه... ولی یه لحظه خودمو جای اون دختر گذاشتم و دیدم آره, خیلی سخته که شوهرت عین آب خوردن بگه اوکی, بیا توافقی تمومش کنیم!!

انتظار نوشت:در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد تو بیاورد که تا چه اندازه برایش مهم هستی و نگران توست و چقدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد...




یه صورت ِ ناز

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
جمعه 25 تیر 1395-09:13 ب.ظ


صاحب خونه:

دوشنبه یا سه شنبه ی هفته ی قبل بود... غروب بود... بابا از بیرون اومد خونه و یهو گفت "دلم طاقت نیاورد و رفتم پیش صاحب خونه!" رفت و همه چیو بهش گفت.. کلی حرف زدن... و حرفای جالب انگیزناکی هم زده شد!! صاحب خونه ی محترم! یه طرفه به قاضی رفته و خونه رو بدون گرفتن کرایه خونه به همسر اجاره داده!!! بابا بهش گفته شما رو به دادگاه می کشونیم و باید بیای دست رو قرآن بذاری و قسم بخوری!! صاحب خونه هم کلی ترسیده..... و جالب تر میدونید کجاست؟؟؟ اینکه واحدی که تووش ساکن بودیم نه، واحد بغلی رو به همسر اجاره داده!!! وقتی حرفای بابا رو شنید گفت دیگه از شهریور تمدید نمیکنم!!!! هه...
نوشدارو پس از مرگ ِ سهراب!


خرید:

چهارشنبه غروب با زن داداشم رفتیم خرید.... یه لیست از چیزای مورد نیازم تهیه کرده بودم و برای اولین بار راحت همه ی خریدامو انجام دادم.... منی که سخت سلیقه م اما تندی چیزای مورد نظر و دلخواهم رو پیدا می کردم و لذت می بردم.... بعدشم رفتیم فست فود و زن داداشم رو مهمون کردم... کلی هم حرف زدیم، درد دل کردیم، خندیدیم... تجربه ی جالبی بود... رفت و برگشت هم بابا زحمت رسوندن مون رو به عهده داشت 


خواب:

دیشب خواب عجیبی دیدم... خواب دیدم همسر زن گرفته!! یه خونه اجاره کرده و دوتایی زندگی میکنن!! بابا و دائی ها و عموها هم فهمیدن، دور هم نشستن و دارن پچ پچ میکنن و به بابا میگن نباید بذاریم هدیه بفهمه!! باید خودمون یه جوری راست و ریستش کنیم!!!! میرم سراغ پسرخاله م... از زیر زبونش می کشم، با التماس! و یه عااااالمه التماس... میرم در ِ خونه شون... همسر رو می بینم که داره میره داخل خونه........ حالم خوبه!!! توو خواب خیلی خونسردم! برمی گردم خونه ی خودم.... همسر میاد... هم ترسیده و هم دنبال اینه که یه کاری کنه! شاید خراب کاری!!!


تولد:

امروز عصر تولد دختر کوچولوی دوستم بود.... نیم ساعت میشه که برگشتم... تولد 2 سالگیش بود... خوب بود.... یه تیپ جدید زدم و با یه دوست دیگه م با آزانس رفتیم.... همه چی خوب بود... وقتی برگشتم مامان توو پارکینگ بود... با دیدنم همینطور خیره نگاهم کرد!! و گفت وااای اینجوری میری بیرون ندزدنت!!!! حالا نه اینکه فکر کنید خیلی خوشگلم و خیلی قر و فرم زیاد بود! نه.... یه آرایش ملیح، مانتوی بلند..... اما خب بعد از مدت ها سر تا پا روشن پوشیده بودم!!! قضیه ی اون مامان سوسکه ست که میگه قربون دستو پای بلورین بچه سوسکم بشم!! 


حواشی:

داداش کوچیکه نوشت: دو هفته ست که ندیدمش!!! دلم واسش تنگ شده..... با چند تا از دوستاش و خانومای دوستاش یه گروه توو تلگرام داریم.... یکی از همین دوستاش هر روز، هر روز میاد و شروع میکنه به مویه کردن!!!! چند بار بهش گفتم ادامه بدی لفت میدم!!! اما انقد خیره ست که بازم ادامه میده.... منم اولش با شوخی و خنده رد میکنم اما دیگه یه جایی می رسه که بغضم میگیره و دلم میخواد های های گریه کنم!!!

دل نوشت: دلم واسه پستای به روایت ِ تصویرم تنگ شده!! دلم میخواد پست عکس دار بذارم... توو رمزی کردن و یا رمزی نکردنش موندم!! ولی دلم میخواد یکم حال و هوای اینجا عوض شه.... ببینم چی میشه...

رفیق نوشت: دوست عزیزدلم که کامنت خصوصی گذاشتی و گفتی برم دنبال کار... حرفتو می فهمم، اما همون طوری که قبلاً چند بار توضیح دادم فعلاً نمی تونم مشغول به کار بشم! دلیلشم همسر و قانونای مردسالارانه ی مخصوص به خودشه!!! واسه همین چیزاست که اسم شرایط ِ منو امثال من میشه بلاتکلیفی!!!

کنکور نوشت: کنکوری های عزیزدل خیلی به یادتون بودم... براتون دعا کردم و موفقیت تون رو از خدا خواستم 

حادثه نوشت: سرانجام روزی به حکمت ِ همه ی اتفاقات زندگی تان پی خواهید برد... پس فعلاً به سردرگمی ها بخندید... از میان اشک ها لبخند بزنید و همواره به خودتان یادآوری کنید پشت ِ هر حادثه ای دلیلی نهفته است...... 




جهان کوچک من، از تو زیباست

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 20 تیر 1395-08:14 ب.ظ


پنجشنبه شبش بود، حدود ساعت 11 شب... فرصتی دست داد و موضوع رو به مامان گفتم! و خب کشش هم ندادم چون چیزی که نباید گفته میشد، گفته شده بود!!! فقط بهش گفتم الان باهام قهره!! که مامان گفت عروسم اهل قهر کردن نیست! که خب درست می گفت 

صبح جمعه بیدار شدم... داداش کوچیکه با گروه آفرود رفته بودن بیرون!  اما اینبار مجردی!!! مامان و بابا هم رفته بودن باغ... داداش بزرگه زنگ زد بهم که ناهار رو می بریم باغ دور ِ هم میخوریم!! گفتم باشه... حالا ناهار چی بود؟! آبگوشت!!!  داشتم وسیله جمع می کردم که داداش بزرگه اومد پائین، پشت سرشم خانومش! خیلی عادی با هم سلام و احوال پرسی کردیم! اصلاً انگار اتفاقی نیفتاده!  

قابلمه ی آبگوشت رو با احتیاط بردیم باغ! و خب دور هم ناهار خوردیم و یکی دو ساعت بودیم و برگشتیم...

واسه شبش زن داداشم زنگ زد و گفت مامانش و خواهرش خونه شون هستن، و ازمون خواست ما هم بریم!! رفتیم و دیدیم کیک خریدن و شمع و..... سالگرد عقدشون بود!  خلاصه یه جشن کوچولوی خودمونی داشتیم دور هم... داداش کوچیکه هم دیروقت اومد و آخر شبم راهیه پادگان شد

توو پستای قبل در مورد یه دعوای شدید با یه دوست گفته بودم.... دیروز غروب پیام داد و خب صلح برقرار شد! منم دیدم لابد غرورش عزیزتره! و یا هرچی، ترجیح دادم کشش ندم! ولی خب برای اولین بار نشست و برام درد دل کرد!!! تهشم سعی کردم حالش خوب بشه که انگار شد!

دیشب بعد از صلح، با مامان قدم زنان رفتیم خونه ی عمه م!! پسرعمه م هم سربازیه! و عمه م هم تنها!!! یکم پیشش نشستیم و گپ زدیم... دخترعمه م هم وقتی فهمید اونجاییم اونم اومد.....

دوتا اتفاق بد داشتیم.... اولیش چهارشنبه غروب بود که شوهر ِ همین دخترعمه م تصادف میکنه و چند تا ماشین میزنن بهم!!! خدا رو شکر بخیر گذشت و فقط تلفات مادی بود!!! و دومیش هم دیروز شوهر ِ دختردائیم از ارتفاع سقوط میکنه!! و الان بیمارستانه!! و بخش غم انگیزش اینه که دختردائیم چند روزه زایمان کرده و بچه ش الان توو بیمارستان به خاطر مشکل زردی بستریه  و از اون طرف شوهرش توو یه بیمارستان دیگه بستریه!!!! امروز به دختردائیم جریان رو گفتن و با اون حالش رفت عیادت شوهرش توو آی سی یو!! خدا رو شکر اینم بخیر گذشت...

امروز بعد از ظهر خاله هام رفتن بیمارستان عیادت... منم که به خاطر گرما از اتاقم تکون نمیخورم!!!! امروز مامان نبود که چای درست کنه! منم حال نداشتم و از اتاقم بیرون نرفتم.... که بابا اومد صدام کرد گفت بیا چای دم کردم بخوریم!! رفتم دیدم برای دوتامون چای ریخته 

پ.ن: روز عید فطر همسر برام پیام فرستاده بود و تبریک گفته بود!! پیامش رسمی بود، از اینایی که برای همه می فرستن!!! منم خوندم و گذشتم.... عکسای پروفایلشم... یهو دیدم چند تا عکس گذاشته و ابراز علاقه و..... هه... نمی دونم چی فرضم کرده؟! توو عکس آخرش دست به دامن خدا شده!!! خیلی خوبه نه؟! هر کاری دلت خواست بکنی، دل بشکونی، تهمت بزنی، و تهش دست به دامن خدا بشی و خیال کنی خیلی انسانی!!!!

اتفاق خوب نوشت: شاید... یک روز... یک نفر... یک جوری... آدم را بخواهد که خواستنش به این راحتی تمام نشود...




چُرتکه ی زندگی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
پنجشنبه 17 تیر 1395-08:00 ب.ظ



این پستم احتمالاً طولانیه!

در مورد پست قبلی هنوز با مامان حرف نزدم... با داداش کوچیکه مشورت کردم... راستش با اینکه خیلی از دست مامان عصبانی ام اما ترجیح دادم فعلاً سکوت کنم تا موقعیتش پیش بیاد و بهش بگم..... میدونی چیه؟! از بعد از جریان ِ من، مامان دیگه خوشحالی نکرد!!!  خنده هاش پره غم بود! شادی هاش لحظه ای بود! دلم نمیاد تلخش کنم....

همون شبی که زن داداشم پیام داد، من دقیقاً تا 7 صبح چهارشنبه بیدار بودم و توو اتاقم پرپر زدم!!!! جدی میگم..... نفس کم می آوردم، می رفتم جلوی پنجره ی اتاقم.. دوباره می اومدم دراز می کشیدم و گوله گوله اشک می ریختم..... دوباره پا می شدم می چرخیدم.... دلم میخواست داد بزنم... قلبم نابود شد....

ساعت 3.5 صبح بود فکر کنم... دیدم یه صدایی میاد... رفتم پای پنجره.... متوجه شدم در ِ تراس داداش بزرگه اینا بازه و دارن تی وی می بینن!!!! صدای خنده ی داداش بزرگه می اومد...... همین که صدای خنده ش رو شنیدم، حس کردم خانومشم کنارشه و داره میخنده..... اشک همه ی صورتمو پوشوند!!! سرمو بردم بالا... چشامو بستم! گفتم خدایا شکرت.... فقط بخندن، هیچی نمیخوام!!! 

7 تا 9 صبح خوابم برد..... 9 صبح مامان اومد بالای سرم و بیدارم کرد، گفت پاشو با خاله ها میخوایم بریم بیرون!!!

رفتیم جنگل، اما داداش بزرگه و خانومش نیومدن  اونقدر جاشون خالی بود... اونقدر جاشون خااااااالی بود که هی بغض می کردم و دم نمی زدم!!! مخصوصاً سر ناهار.... مخصوصاً موقع بازی ِ والیبال  دلم داشت واسه شون می ترکید... 

عصر بارون گرفت و ما هم تندی وسیله ها رو جمع کردیم و اومدیم خونه... داداش کوچیکه گفت شب قراره با دوستش و خانومش بریم بیرون! دوش گرفتم و شبم رفتیم بیرون بستنی خوردیم و دور دور کردیم و برگشتیم

و اما چیزی که این روزها کنار بقیه ی چیزها ذهنمو درگیر کرده....

اگه این وب رو از اول دنبال کرده باشید توو آرشیو تیرماه، زمانی که هنوز توو خونه ی خودم بودم! گفته بودم که یه روز همسر اومد بهم گفت احتمالاً صاحب خونه خونه ش رو میخواد و ما باید پاشیم!!! به همسر گفتم برو با صاحب خونه صحبت کن اگه واقعاً خونه ش رو میخواد ما زودتر دنبال یه خونه ی دیگه باشیم و عجله ای نباشه...

چند روز بعد همسر دوباره اومد و گفت با صاحب خونه صحبت کردم و ایشون گفت که باید تخلیه کنیم، چون (اینجاش خیلی مهمه) چون صاحب خونه میخواد خونه ش رو بده به دامادهاش!!!! 

صاحب خونه سه تا دختر داره! و جالب بود که نگفته بود میخوام خونه رو بدم به دخترام! گفته بود میخوام خونه رو بدم به دامادهام!!!!  که البته می دونم این نحوه ی گفتن فقط و فقط مال ِ همسره!!! مثلاً اینطوری گفت که یعنی بابای تو باید بهمون یه خونه بده!!!! 

منم به همسر گفتم باشه، پس این روزا زودتر بیا تا بریم دنبال خونه......

خب این قضیه واسه تیرماه بود، و یک مرداد بود که منو واسه همیشه آورد خونه ی بابام!! و دیگه کلاً نشد که بریم دنبال خونه! و آخر ِ شهریور هم قراردادمون تموم میشد، منم طبق همین موضوع از دادگاه نامه گرفتم و جهیزیه م رو منتقل کردم خونه ی بابا، و وکیلم عنوان کرده بود که چون قرارداد خونه داره تموم میشه و همسر باید خونه ی جدید بگیره، موکلم نگرانه که در نبودش و توو اسباب کشی وسیله هاش آسیب ببینن....

گذشت تا این دادگاه ِ آخر...

دادگاه آخر دادگاه نفقه و تمکین با هم بود... همسر یه اجاره نامه آورد و گفت من توو همون خونه ساکن هستم و اجاره رو تمدید کردم اما زنم تمکین نمیکنه!!!! 

من گفتم که خودت گفتی صاحب خونه، خونه رو میخواد! حتی موقعی که داشتیم جهیزیه رو می آوردیم بابا با صاحب خونه در مورد تمدید و یا عدم تمدید صحبت کرد و صاحب خونه هیچی نگفته بود!!!!! 

اما همسر به قاضی گفت که همون موقع اجاره نامه رو تمدید کرده و داره کرایه خونه میده!!!! 

قاضی هم رو به همسر گفت پس من مامور می فرستم برای تحقیق تا ببینم شما اونجا ساکن هستی یا نه! 

خب اینکه قاضی جلوی همسر لو داد که مامور می فرسته و اینکه جدیداً اجاره نامه ها دیگه کد رهگیری ندارن و میشه راحت دروغ گفت بماااااااند!!! اما چیزی که باعث شد یه چراغ خطر توو سرم روشن شه این بود......

تا قبل از دادگاه وقتی بیرون می رفتم خب پیش می اومد که از نزدیک خونه م هم گاهی رد می شدم! یعنی از سر خیابون که رد می شدم کافی بود سرمو برگردونم سمت ِ راست! تا خونه م رو که سر نبش یه کوچه توو همون خیابون بود رو ببینم! خب توو همه ی اون دیدن ها، متوجه می شدم که پنجره های خونه کیپ تا کیپ بسته ست و چراغ ها هم مسلماً خاموش!!! چون خونه م طبقه ی دوم بود و کامل میشد از همون فاصله دید

اما دقیقاً از بعد از این دادگاه ِ آخر، یه شب با داداش کوچیکه از همون خیابون رد شدیم و با صحنه ی عجیب و مزخرفی روبرو شدم!! اونم اینکه پنجره های خونه، یعنی پنجره های اتاق خواب و هال باز بود و چراغ ها هم روشن!!!!  من شوکه شدم... یهو قلبم ریخت.... به داداش کوچیکه جریان رو گفتم و خب یهو تلخ شدم!!! 

توو دلم گفتم خب آخه قاضی ِ لامصب!!!! وقتی جلوی همسر میگی مامور می فرستم خب معلومه که اونم شروع میکنه فیلم بازی کردن!!! حالا نمی دونم واقعاً خودش توو خونه بود؟! یا اینکه فقط اومد پنجره ها رو باز کرد و چراغا رو هم روشن کرد و رفت؟! یا اینکه نه، صاحب خونه داره براش این کارا رو انجام میده!!! 

تا دیشب... دیشب با داداش کوچیکه و دوستش و خانومش و دختر کوچولوشون رفتیم بیرون..... از سر خیابون مون رد شدیم و من بازم نگاه کردم!!! و بازم پنجره های باز و چراغ های روشن...... دلم بدجوری گرفت 

همسر نوشت: پس اینکه صاحب خونه، خونه ش رو میخواد دروغ بود؟؟؟!!!! به چه قیمتی بهم چنین دروغی گفتی؟!!!! قراره توو یه وجب جا بخوابیم!!!! نمیدونم دینت چیه، خدات کیه! اما تلخم کردی.... هرچی حرمت مونده بود پودر شدن رفتن هوااااا..... دیگه حالم بهم میخوره از دونه دونه دروغ هایی که هر روز دارم می فهمم و سکوت میکنم......

چه خوب نوشت: چه خوبه که نیست... وگرنه مجبور بودم توو چشای پر از دروغ و ریا با اون برقای خاص چشاش، نگاه کنم!!!! چه خوبه نیست....

داداش بزرگه نوشت: از دیروز یه جور دیگه نگاش میکنم.... قلبم واسش یه جور دیگه میزنه.... یکم که بهش خیره میشم چشام پره اشک میشه.... همش میگم یعنی خانومش بابت حرفای من بهش حرفی زده؟! یعنی به خاطر حرفای من بحث شون شده؟! خیلی نگران شونم.... امروز، عصر، آماده شدم و با داداش بزرگه رفتم سر کارش!! همون کاری که بابا واسش راه انداخته..... دلم میخواد بیشتر پیشش باشم! بیشتر ببینمش!

زن داداش نوشت: دلم واسش تنگه..... دیروز داداش کوچیکه ازم سوال کرد یعنی الان باهات قهره!؟؟؟؟ گفتم نمیدونم!!!! اصلاً دل ندارم ناراحت باشه.... انگار دارن شکنجه م میکنن!!

رحم نوشت: این روزا خیلی تلخم! به همه میگم خوبم! و خب خوبم!!!! اما دلم.... ته دلم خیلی تلخه.... دونه دونه اتفاقات داره زجرم میده... هر روز یه چیز جدید!! خدایا!! رحمی بکن.... شبا درد ِ قلب امونمو می بره!! شدم سکوت! فقط سکوت!!! پره بغضم! پر اشکم! چشامو ببین!! سه روزه پره اشکه!! گریه های بی وقفه ی من چرا بند نمیاد؟! رحمی بکن...




مطلب رمز دار : من ِ خواهرشوهر

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 16 تیر 1395-02:20 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




یکبار برای همیشه

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
دوشنبه 14 تیر 1395-09:16 ب.ظ



"رابرت داینس زو قهرمان ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه ، زنی به سوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. 

زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت. قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد. 

هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح! خبر جالبی برات دارم، آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده. اون به تو کلک زده دوست من! 

رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا را شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه."


یکبار برای همیشه و برای آخرین بار اینجا درباره ش حرف میزنم و ازتون میخوام لطفاً همین جا هم تمومش کنیم! در مورد پست "التماس دعا" و اون سرب داغ و کامنتای بعدش.....

یه سری از دوستان! توو کامنت خصوصی شون من رو ساده و زودباور و چیزای ناخوب دیگه خطاب کردن!!!! اول میخوام بگم که هر کسی اختیارش دست خودشه، اگه من ساده و زودباور و به قول شما احمقم!!! خب شما کلاه ِ خودتو سفت بچسب و ساده نباش! من راه ِ خودمو میرم

بعدشم توو جواب یکی از کامنتا هم گفتم، دلم نمیخواد بابت چیزی که اثبات نشده کسی رو متهم کنم به دروغ گویی... این جریان چه راست باشه و چه دروغ، من این وسط نه نفعی می برم و نه ضرر میکنم!!! اما...

طبق همون متنی که اول پست گذاشتم... اگه شما درست بگید و این کامنتا همش بازی! باشه، من نه تنها ناراحت نمیشم، بلکه خوشحالم میشم که جون کسی به خطر نیفتاده و هم وطنم حالا حتی اگه نیتش اذیت ِ من باشه سالمه و خونواده ش عزادارش نمیشن!! نهایت میخواد به قیمت زودباور بودن ِ من تموم بشه دیگه!!! خب بشه، مشکلی نیست...

اما اما اما... حتی اگه یه درصد این جریان حقیقت داشته باشه، فکر می کنم از لحاظ اخلاقی مسئولیم!!! اصلاً چرا جمع ببندم؟؟؟؟! خودمو میگم... من مسئولم! وقتی ایشون اومدن و ازم خواستن براشون دعا کنم، و فقط همین... خب چه ضرری به من می رسونه؟! من خیلی وقته که هر شب برای عزیزانم، برای دوستانم دعا میکنم... خب ایشونم رووش... واسه من چه فرقی داره؟!

لطفاً انقدر راحت آدما رو متهم نکنیم... هر کسی خودش، مسئول ِ گفتار و کردار ِ خودشه.... منم تا وقتی که خلافش ثابت نشه ترجیح میدم مثبت باشم و عکس العمل منفی نشون ندم... نمیدونم خوبه یا بد، ولی من اینو ترجیح میدم، به زمانی که بخوام به عالم و آدم مشکوک باشم!!! قبول دارم که آدمایی مثل من بیشتر ضربه میخورن، ولی همون طوری که گفتم دلم میخواد اول ِ اول آدما رو خوب ببینم

اسم آشنا نوشت: دیگه مهم نیست!! من اون موقعی که جواب میخواستم جوابمو به یه شکل دیگه گرفتم! همون واسم کافی بود!

خواهش نوشت: لطفاً دیگه کشش ندیم، اصلاً دوست ندارم و اجازه هم نمیدم این وبلاگ به حاشیه کشیده بشه... تا همین جا هم زیادی بود! راستش این روزا هر وبی میرم می بینم به خاطر یه سری مزاحمت ها، نویسنده هاشون دارن میرن!! خب چرا؟! بخدا همه ی آدما مشکل و دغدغه دارن، انقد به هم گیر ندیم... انقد توهین نکنیم... چرا با آدما کاری می کنیم که توو شرایط مشابه دلمون نمیخواد کسی باهامون اون کارو کنه؟! یه ذره وجدان بد نیست... بخدا همه ی آدما توو دلشون درد دارن... انقد نمک رو زخم ِ آدما نپاشیم!!! اگه نمی تونیم کمک کنیم، لااقل سکوت کنیم! دردی به درداش اضافه نکنیم! که یه روزی، یه جایی، خدا بدجوری دلش به درد میاد!!! بترسیم از اون روز!!




پیچک وحشی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
دوشنبه 14 تیر 1395-12:23 ق.ظ


چهارشنبه ۹ تیر واسه افطار با بچه های گروه اقوام مادری رفتیم دریا... هر کی یه چیزی درست کرده بود و آورده بود...

افطاری کنار ساحل دریا, در جوار پشه و کلی سگ!!! با کلی خنده و شیطنت.... خیلی مزه داد.... چون اون قسمت دریا بسته بود و ما با بحث و تلفن بازی و تعهد!!! وارد شده بودیم دور و برمون پرنده پر نمیزد!!!! فقط پشه و سگ همسایه هامون بودن!!

۴ تا ماشین بودیم و بماند که هربار یکی از ماشینا توو شن گیر میکرد و کلی داستان داشتیم... ۱۱ هم برگشتیم

واسه جمعه بچه های گروه آفرود برنامه داشتن واسه ارتفاع!! صبح جمعه دیدیم یکم شرایط جور نیست ولی داداش کوچیکه خیلی دلش میخواست!! گفتم من مشکلی ندارم, هر موقع خواستی بریم! دیگه ظهر شد و چون مسیر یکم طولانی بود کلا پشیمون شدیم!

جمعه واسه افطار غذای مورد علاقه ی داداش کوچیکه رو درست کردم و صبح شنبه رفت پادگان جدید!!!

امروز یعنی دیروز یکشنبه واسه افطاری مامان و بابا دعوت بودن, منم از فرصت استفاده کردم و رفتم پیش دوستم... یکی دو ساعته که برگشتم

جالب نوشت:شبای احیا پروفایل خواهرشوهر بزرگه شده بود "الهی العفو" و من فقط به پروفایلش نگاه می کردم و .... فکر کنم خود خدا خوب بدونه معنیه سکوتمو!

مزاحم نوشت:یه تماس های مشکوک داشتم, یادتونه؟! شماره ش رو بلاک کرده بودم! اما چند روز بود با یه شماره ی دیگه تماس میگرفت!! که اینم بلاک شد!

دعوا نوشت:وقتی با دوستی بحث تون میشه, اونم شدیییییید!!! و تهش نمی تونی حرفتو بفهمونی و ترجیح میدی بازم سکوت کنی!! ولی... دیگه اطمینان پیدا کردم که گاهی آدما خودشون رو میزنن به اون راه تا نفهمن!!! لابد واسه شون صرف نداره!!!

اعتراف نوشت:دست و دلم به نوشتن نمی رفت!! به چند تا دلیل... اما خودمو مجاب کردم که بیام اینا رو ثبت کنم!

رفیق نوشت:این روزا هیچی واسم قشنگ تر از دعا کردن واسه شما دوستای گلم نیست... یه سری اتفاقات هست, یه سری استرس ها و دلخوری ها... اما خدا یه نیروی قشنگی بهم داده که راحت میتونم بگم خوبم!! همه ی اینا هست... اما شما که هستین, ملالی نیست... شما که هستین, همه چی خوبه...




عواقب روراستی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 9 تیر 1395-04:31 ب.ظ


دوستی برام کامنت خصوصی گذاشتن به این مضمون:

"هدیه جان من مدت زیادی هست که همراهت هستم و کم و بیش میشناسیم ولی یه سوال داشتم و دوست داشتم به صورت ناشناس ازت بپرسم.
امیدوارم ناراحت نشی یا اینکه بخوای از این به بعد خیلی چیزاها رو تو وبلاگت ننویسی به خاطر دخالت ما.ولی باور کن خیلی خودمو کنترل کردم نپرسم و نشد.
ببین گلم من هم سن و سال شما هستم حالا دو سه سال بالا و پایین و میتونم یه چیزایی رو درک و حس کنم.
هدیه جان به نظر خودت "ب" یکم رو طرز فکرت رو زندگیت رفتارت برخودت با همسرت تاثیر نداشته؟
(ببین گلم میدونم موظف نیستی به من جواب بدی ولی پیش خودتم انکار نکن و واقع بین باش)
قطعا هستند کسایی که مثله من فکر میکنن ولی انصافا اینجوری نیست؟"ب" تو زندگی شما رو طرز افکار شما رو برخورد و رفتارتون واقعا تاثیر نداشته؟
مطمئن هستم که جوابت نه هست ولی یک بار برای خودت و پیش خودت منصف باش."

خب اولا که شما ناشناس کامنت گذاشتی, دیگه چرا خصوصیش کردی؟! بعدشم اینکه شما دقیقا بگو دوست داری چی جواب بدم, من همونو بگم!!!

وقتی کامنت تون رو خوندم حس نکردم دارید سوال می پرسید!! بلکه حس کردم دقیقا دارید ازم اقرار می گیرید!!!

نمیدونم کی هستید, و اینکه گفتید می شناسم شما رو..... نمیدونم شناخت از نظر شما چطوریه, ولی اینکه مطالبم رو میخونید که به نظرم نمیخونید!!! چون هنوز متوجه نشدید که دلیل مشکلات زندگی مشترکم چیه!

منم ترجیح میدم توو جواب تون سکوت کنم!! و شما رو با برداشت تون تنها بذارم!!! چون شما دنبال جواب نیستید

و درست گفتید, دقیقا به خاطر شما و امثال شما پشیمون میشم از اینکه یه سری چیزا رو بدون سانسور میگم!! می تونستم زنگ زدن "ب" رو اینجا نگم و اون موقع شما هم نمی اومدید منو به این شکل قضاوت کنید! میگم قضاوت چون شما از دل و احساس و ۵ سال زندگی مشترکم جز همین نوشته ها, هیچی نمیدونید

از کامنت تون بی نهایت دلم گرفت... من اینجا از چی حرف میزنم و شما و امثال شما برداشت تون چیه!!

و جالبه که فکر میکنید من تا حالا واقع بین و منصف نبودم و فقط الان به حرف شماست که تازه میخوام واقع بین و منصف باشم!!!

به قول یه بنده خدایی "انصافت بسوزه"





برو با دل بیا

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
سه شنبه 8 تیر 1395-12:05 ب.ظ


دیروز بعدازظهر با داداش کوچیکه و چند تا از بچه های گروه آفرود رفتیم بیرون...

فکر کنم فقط داداش کوچیکه هست که متوجه ی درد کشیدنم میشه, چون هر بار سعی میکنه سرمو گرم کنه تا یکم بخندم! دیروزم یهو خودش برنامه گذاشت و بهم گفت آماده شو...

دو سه ساعت توو گرما, توو جاده های خاکی جنگل های اطراف دور دور کردیم و بعدم یه جا نشستیم به تعریف خاطرات... تا اینجا به زور قرص و عرق گیاهی حالم خوب بود اما...

دیشب یکی از بدترین شبای زندگیم بود!! اینکه تنهایی درد بکشی و نذاری کسی بفهمه صدبرابر بدتره!! چند تا قرص خوردم و خوابیدم....

حدود ۳ بامداد بیدار شدم و دیدم توو تلگرام چند تا پیام دارم!! یکیش "ب" بود!! و یکیش داداش کوچیکه که ساعت ۱۲.۵ پیام داد در رو باز کن!!!! و حالا ۳ بود!!!!

تندی بهش پیام دادم گفتم کجایی؟؟ گفت الان دیگه؟! بگیر بخواب!! گفتم چطوری اومدی خونه؟! گفت از رو دیوار!!!!!

از سردرد و حالت تهوع نفهمیدم چطوری خوابم برد!! که یهو با ویبره ی گوشیم بیدار شدم!! داشت زنگ میخورد!! "ب" بود!! ساعت ۳ و یازده دقیقه رو نشون میداد.... هنگ بودم... اون.... این موقع صبح.... البته که میدونستم بیداره چون روزه می گیره....

اول گفتم جواب ندم!!! اما بالاخره جواب دادم!!! باورش نمیشد خواب بودم! می گفت دیدم جوابمو ندادی گفتم ببینم خوابی یا بیدار!! و طبق عادتش شروع کرد مزه ریختن و منو خندوندن.... انگار اونم حس کرده بود اوضاعم عادی نیست!!!

جالبه که می گفت اونم امشب کلیدشو جا گذاشته بود و خواهرش جوابشو نداده بود مجبور شده بود از رو دیوار بیاد بالا و بره خونه شون!!!!!

بعدم که یکم توو تلگرام حرف زدیم... ولی عجیب بود... زنگ زدنش... یه سری حرفاش... بهش گفتم راستشو بگو, چیزی شده؟! هیچی نمی گفت...

حالمو که دید ازم قول گرفت برم دکتر!! منم که هی به تأخیر میندازمش!!

بعدم که خوابش برد...

ساعت ۱۱ بیدار شدم و سرم یکم سبک شده بود.... تا الان که اومدم بنویسم....

پریشب با مامان و خاله ی یکی مونده به آخرم و دخترش رفتیم مراسم احیا... سعی کردم واسه همه دعا کنم... امسال اشک ریختن نبود, امسال وسط مراسم هق هق می کردم... خیلی دلم پر بود.....

رفیق نوشت:یکی از بزرگ ترین خوشحالی هام اینه که شما عزیزای دلم, هر کدوم که مشکلی داشتید بیاید بگید هی هدیه!! گره از کارم باز شده و حالم خوبه... جدی میگم... الهی که هیچوقت گره ای توو زندگی تون نباشه, اگه که هست خیلی زود و به بهترین شکل ممکنش این گره ها باز بشن

رفیق نوشت۲:دوست عزیزی که برام کامنت خصوصی گذاشتی و درددل کردی.... کاش می تونستم براتون کاری کنم... کاش قدرتم بیشتر بود... ولی حتما برای آرامش تون دعا میکنم...

دعا نوشت:رفیقای عزیزدلم, نمیدونم چه اتفاقی افتاده... اما امشب, توو دعاهاتون, بین درددل هاتون با خدا, برای برادر دوست عزیزم بلاگر دعا کنید... میدونم دعاهای شما شنیده میشه, ایمان دارم....




راه آسمون

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 6 تیر 1395-12:45 ب.ظ


هر سال ماه رمضون, اگه نتونم روزه بگیرم سعی میکنم شبای احیا رو حتما بگیرم... یه چیزیه بین خودم و خدا

حالا دیروز رو گرفتم به یه نیت خاص! عصر حدود ساعت ۶ که شد یه کوچولو سردرد داشتم, نگران گرسنگی و تشنگی نبودم, فقط می گفتم میگرنم عود نکنه!!

خونه تنها بودم, که مامان بزرگم اومد!! و خب دلم نمی اومد بهش بگم هیس! حرف نزن! میگرن جان پشت در منتظره!!!

دیگه حرف زدن شروع شد و سردردم شدیدتر....

دیشب رو با یه مصیبتی خوابیدم, بماند که تا صبح هزار بار بیدار شدم و از تیر کشیدن سمت راست سرم دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار!!!

الانم تب دارم, همه ی بدنم داغه... دلم استخر آب خنک میخواد!!! سر درد ول کن نیست, چند تا قرص و عرق گیاهی و.... خیره شده بی خیالم نمیشه... حالت تهوع هم که.....

مامانم که هی میگه "صد دفعه گفتم روزه نگیر, تو نمی تونی, ضعیف شدی......" مثلا دلسوزیه, ولی از صدتا فحش بدتره والا... اوووووف

از درد بی قرار شدم.... میخوام برم دوش آب گرم بگیرم اما می ترسم نفس کم بیارم!!! در گوشی به شما میگم! چند روزه قلبم, قلب نیست!!!

رفیق نوشت:التماس دعا دارم... شب نوزدهم, دونه دونه اسمای قشنگ تون رو آوردم و دعا کردم... یه جاهایی چشام پر اشک میشد... نمیدونم لیاقتشو دارم یا نه... حتی واسه همسر و خونواده شم دعا کردم... امیدوارم خدا از من روسیاه قبول کنه...





  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic