التماس دعا

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
دوشنبه 31 خرداد 1395-12:48 ب.ظ


سلام دوستان

توو پست قبل آقای "امیرعلی" کامنت گذاشتن و خواهش کردن که براشون دعا کنیم...

لطفا اگه امکانش هست کامنت شون رو بخونید, و هرطور که صلاح می دونید دعاتون رو بدرقه ی راهشون کنید!

منم که گفتم, به شیوه ی خودم براشون دعا میکنم!

پیشاپیش از همه ی دوستان عزیز دل سپاسگزارم... فقط نمی دونم چرا حس و حالم یه جوریه...




رفیق

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 29 خرداد 1395-01:26 ب.ظ


چند بار اومدم بنویسم, دیدم حرف خاصی نیست! اگه هم باشه, گفتنی نیست...

اما دوتا خبر باعث شد که وظیفه ی خودم بدونم و بیام ازش بنویسم

* بهار عزیزم, فوت مادربزرگ مهربونت رو بهت تسلیت میگم... حرفاتو می فهمم و دقیقا میدونم چی توو دلته... الهی که دیگه غم نبینید و روح مادربزرگ شاد باشه 

* شیدای عزیزم, فوت پدربزرگ عزیزت رو بهت تسلیت میگم... دیشب واقعا شوکه شدم, بین دوتا حس متفاوت گیر کرده بودم... واسه پدربزرگ بی نهایت ناراحت بودم و واسه سلامتیت بی نهایت خوشحال... خدا بهتون صبر بده, روح شون شاد 

دعا نوشت:الهی که خودتون و عزیزان تون, تن تون سالم باشه و دلتون خوش... الهی که لحظه هاتون پر از حسای خوب و آرامش واقعی باشه

تشکر نوشت:محیا جان, خواهر خوبم, مرسی که برام وقت میذاری و مثل یه خواهر کنارمی, مرسی عزیزم

حرف دل نوشت:من, با وجود شما, با این همه خوبی و مهربونی تون... اصلا دیگه چی میخوام؟؟؟؟ شما.......... شما عشقای منید... شما دلیل من برای اومدن به اینجایید... خیلی ماااااااهید 




تا روزنه ای هست, نفس هست

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 23 خرداد 1395-08:41 ب.ظ



میان نفس هایت

حبسم کن

من

بی تو

بودن را

بلد نیستم......


امروز به یاد یکی از متنای ثبت شده توو اولین وبلاگم افتادم! رفتم سراغش... بهمن ۸۹..... با خوندن اون متن یهو همه ی خاطرات خوشگل اون روز برام تداعی شد...

آخرین روزهای خوش زندگیم بود!! و از اون به بعد بود که دوران سخت زندگیم شروع شد...

عید اون سال, یعنی عید سال ۹۰، توو آخرین پستی که توو اسفند ۸۹ ثبت کردم, کلی دعا و آرزوهای قشنگ بود!!! و دو ماه بعد, تمام اون دعاها به شکل منفی نمود پیدا کرد!!

دعاهای قبل از تحویل سال ۹۰، راه شون از عرش به فرش تغییر مسیر داد!!!

و امروز که نشستم و تمام آرشیو اون وبلاگ رو که زیاد هم نبود, خوندم, اینو فهمیدم... فهمیدم که شاید الان, دلیل عوض شدن باورهام از همون جاست......

اون روزا چقدر صبور بودم! خودم درگیر جریانات ازدواجم بودم اما توو وب اشاره ای نکردم! برای "ب" نگفتم که رابطه مون در خطره! به خیال اینکه شاید درست شه...

اون روزا رو چقدر مبهم نوشتم......


آرام جان نوشت:یک روز فردی قدم به زندگی تان خواهد گذاشت... و شما را متوجه خواهد کرد که چرا هرگز با هیچکس دیگری دوام نیاوردید... (پل استر)




غربت لحظه های من

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 22 خرداد 1395-07:34 ب.ظ



امروز, توو این لحظه, بی نهااااااایت از همسر دلخورم....

هیچوقت حس تنفر نداشتم... فقط دلخور بودم و حرصی... اما امروز, توو این لحظه, بی نهایت دلم گرفته....

کاش فقط یه ذره زبونش خوش بود... کاش انقد شکنجه م نمی کرد... همین کافی بود تا کنارش بمونم!!!

از دوست داشتن و دلتنگی حرف نمی زنم!! از یه چیزی حرف میزنم که فقط دختری که برگشته باشه خونه ی باباش حالمو می فهمه حرف میزنم!!!

آهای همسر! نامردی رو در حقم تموم کردی! یه گرگ, شکارشو می دره و میخوره! نمیگه اول نازش کنم, اهلیش کنم, بهش وعده ی فردا رو بدم, بعد سرشو ببرم.... گرگ, با همه ی گرگیش, شکارشو بازی نمیده! توو لحظه ی اول تموم میکنه!

کاش گرگ بودی......

دل نوشت:بخواب تا رنگ بی مهری نبینی... توو بیداریه که تلخ حقایق....




تو به دردای من, مدیونی همیشه

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 22 خرداد 1395-11:43 ق.ظ



سلام

پنجشنبه عصر پخت شله زردم رو شروع کردم... مامان و داداش بزرگه و داداش کوچیکه هم اومدن هم زدن و دعا کردن... برای همه, برای شما عزیزای دلم هم دعا کردم, امیدوارم خدا ازم قبول کنه

برای دوستای داداش کوچیکه هم چند تا ظرف تزیین کردم و داداش کوچیکه واسه شون برد... عالی و پر از برکت.......

و خب اولین نتیجه ش رو دیدم... داداش بزرگه حالش خیلی خیلیییییی بهتر شده و با دیدن چهره ش و غذا خوردنش دیروز سر افطار کلی خوشحال شدیم

دیروز داداش کوچیکه برام سورپرایز داشت!!! بعد از ظهر ازم خواست آماده شم بریم بیرون... حالم زیاد خوب نبود, بهش گفتم تو برو, من نمیام!!! دوباره چند دقیقه بعد زنگ زد و اصرار پشت اصرار که سریع آماده شو...

می دونستم قراره با چند تا از بچه های گروه آفرود بریم بیرون, ولی وقتی رسیدیم خارج از شهرمون دیدم اووووووه این همه ماشین از کجا اومده؟!؟!

کل بچه های گروه اومده بودن و ۱۵، ۱۶ تا ماشین....... به داداش کوچیکه گفتم اینا همه منتظر ما بودن؟! و خب همین که بهشون ملحق شدیم هیجان شروع شد.....

رفتیم سمت دریا... توو اولین چالش که رد شدن از باتلاق بود, دو تا ماشین گیر کردن.... داداش کوچیکه هم مسیر رو عالی رفت ولی توو لحظه ی آخر ماشین مون ترکید!!!!!

چالش دوم ماسه سواری بود, به خاطر همون ترکیدن ماشین, توو ماسه گیر کردیم, ماشین رو یه گوشه پارک کردیم و سوار ماشین دوست داداش کوچیکه شدیم

توو یه دره ی وسیع و با ارتفاع زیاد چالش بعدی شروع شد.... از سراشیبی می رفتی پایین و از یه شیب تند دیگه باید می اومدی بالا... دلتون نخواد همه ی هیکل مون ماسه شد و کلی هم شن نوش جان کردیم!! چرا؟! چون چهارتا شیشه ی ماشین پایین بود, چون دوست داداش حال نمی کرد شیشه ها بالا باشن, چون دلش میخواست مجسمه ی شنی از خودش درست کنه!

این دوست داداش یکم زیاد کله خره!!! واسه همین ازم خواستن برم توو یه ماشین دیگه, پیش اون یکی دوست داداش کوچیکه و خانومش و دوست خانومش.... که خب اونجا هم کلی واسمون دور دور کرد و هیجان داد

بعدشم رفتیم ساحل دریا, توو یه محلی که اول بهمون اجازه ی ورود ندادن, اما بعد با زنگ و پارتی و تلفن بازی راه مون دادن!! می گفتن این همه ماشین آخه؟!

رفتیم یه جایی که یه شبیه سازی از سافاری دبی بود!! توو همون اوایل دور دور ماشین مون گیر کرد, اونم به حالت کج توو یه تنگه ی شنی.... ماشین رو درآوردن... یکم جلوتر ما داشتیم شیب رو بالا می رفتیم و یکی دیگه از بچه ها داشت همون شیب رو پایین می اومد, توو مرز شاخ به شاخ شدن جفتمون رفتیم بهم نزنیم گیر کردیم!!!!

توو همین کشمکش واسه بیرون آوردن این دوتا ماشین مامور اون منطقه اومد و گفت دارن از بازرسی میان سریع تخلیه کنید!!!

بچه ها تازه داشت بهشون خوش میگذشت که ضدحال خوردن..... داداش کوچیکه رفت ماشین رو برداشت و منم سر راه که یه جا وایسادن رفتم پیشش

با اکراه اومدیم بیرون و رفتیم یه جای دیگه, توو یه باتلاق دیگه چالش بعدی..... ماشین اول رفت و گیر کرد... توو ماشین پره آب شده بود... توو یه باتلاق پر از لجن!!! درش آوردن... ماشین بعدی هم گیر کرد!!!! و ماشین سوم که شده بود سوژه ی خنده هم گیر کرد... اما ماشین چهارم راحت رد شد و اومد بیرون...

کل کل بین ماشین ها و شرکت سازنده شون بالا گرفت....

حوالی اذان اومدیم خونه... سر تا پا شن....

بعد از افطار داداش کوچیکه آماده شد و رفت پادگان...

شب موقع خواب, با همه ی خستگی و خواب آلودگی, اما.... دوباره بغض و اشک و.... هربار بعد از خنده اوضاع همینه... دیروز اون همه خندیدن ها و شاد بودن های ظاهری کلی ازم انرژی گرفته بود, دیشب قلبم داشت می ترکید....

دیگه دوست ندارم باهاشون جایی بریم... چون بعدش شدیدا غمگین میشم!!! دیشب.......

بغض نوشت:به گذشته ها که میرم... نمی تونم جلوی اشکای چشمامو بگیرم........

آهنگ نوشت:ترانه ی بی قرار از مازیار فلاحی... تقدیمی از رفیق! که دیشبمو......


حس نوشت:حالا من موندم و یه کنج خلوت.... که از سقفش غریبی چکه کرده..... (لالایی از علی زندوکیلی)




روزه ی بی خوابی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 19 خرداد 1395-05:57 ق.ظ


صبح چهارشنبه ست...

پست قبلی رو که گذاشتم گفتم سحری می خورم و می خوابم! اما کماکان بیدارم...

فکرای جور واجور همینطور توو سرم وول میخورن... سعی کردم بی خیال شون بشم اما انگار زورشون زیاده!

خیلی به همسر فکر کردم... و خیلی به چیزای دیگه! حسای متفاوتی دارم... اما دلم میخواد برای همسر دعا کنم که خوشبخت باشه...

اون روز توو دادگاه وقتی قاضی جواب نامه ی پزشکی قانونی رو دید..... جواب آنچنان به نفعم نبود! قاضی هم آب پاکی رو ریخت رو دستم!! ولی... جوابش برای ساکت کردن همسر کافی بود!!!

شاید واسش خیلی گرون تموم شد!

خوشحال نیستم, اتفاقا متاسفم که مجبورم کرد برای دفاع از خودم چنین راهی رو برم...

براش دعا میکنم که به خودش بیاد, و راهشو پیدا کنه...

امیدوارم یاد بگیره که هیچ چیزی زوریش قشنگ نیست!!




نذر

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 19 خرداد 1395-01:42 ق.ظ


سلام

بامداد چهارشنبه ست...

صبح قراره داداش بزرگه بره برای آزمایش... چندین روزه که ضعف داره و خوبم نمیشه... نذر کردم, به چند تا دلیل, اگه بتونم پنجشنبه شله زرد درست کنم

پارسال توو خونه ی خودم بودم ماه رمضون... سحری هایی که تنها پا می شدم و می خوردم... افطاری هایی که..... اون روزی که برای اولین بار شله زرد درست کردم و یه ظرف رو خوشگل تزیین کردم و بردم برای صاحب خونه, و حالا همسر توو دادگاه ادعا کرده صاحب خونه حاضره بیاد علیه من شهادت بده!!!!

روزی که داشتم جهیزیه م رو می آوردم, خانوم صاحب خونه منو برد توو واحدش و باهام حرف زد... خودشون سه تا دختر دارن... گفت شوهرم فلان حرفو زده, بهش گفتم آقا! ما خودمون دختر داریم......

اما حالا...

پ.ن:کلی نوشته بودم, اما از اینجا به بعدش سانسور شد!!! هنوز اونقدر ظرفیتم بالا نرفته که تاب شنیدن یه سری حرفا و کامنتا رو داشته باشم!! گفتم که یادم بمونه حرفای امشبم ته نداشت!!!




آتیش توو قلبم

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
دوشنبه 17 خرداد 1395-12:08 ق.ظ


امشب, فقط و فقط, لالایی علی زندوکیلی منو می فهمه!




جواب سالها سکوت

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 16 خرداد 1395-04:33 ب.ظ


  سلام

از وقتی رسیدم خونه سردرد و گلودردم شروع شده... حنجره واسم نموند انقد که امروز توو دادگاه توو سر و کله ی هم زدیم

از پنجشنبه میگم... عصر توو خونه بودیم, دیدم داداش کوچیکه دلش انگار یه چیزی میخواد! تا رفت توو اتاقش دست به کار شدم و کیک فنجونی درست کردم... آماده که شد عکسشو واسش توو تلگرام فرستادم و شوکه شد.. از اتاقش اومد بیرون و کلی ذوق کرد... سهم داداش بزرگه و خانومش رو هم واسه شون فرستادم, که زن داداشمم کلی خوشحال شد و کیف کرد

جمعه خونوادگی رفتیم جنگل, منو مامان و بابا و داداش کوچیکه رفتیم, داداش بزرگه و خانومش هم دیرتر اومدن... خیلی خوب بود

شنبه حال داداش بزرگه خوب نبود, بردیمش دکتر... عصر هم با داداش کوچیکه و زن داداشم رفتیم جنگل تمشک خورون!! عاشق تمشکم... بعدشم رفتیم باغ و یکمم محصولات اونجا رو چیدیم و اومدیم خونه

داداش کوچیکه قرار بود ۱۰ شب بره تهران... شام رو آماده کردیم و برای دسر هم براشون سیب ژله ای!!! درست کردم که کلی خوششون اومد... بعدم داداش کوچیکه رو راهی کردیم

اما امروز....

دادگاهم ساعت ۱۱.۵ بود.... صبح زودتر بیدار شدم و یکم رو دفاعیاتم کار کردم!!! خیلی می ترسیدم ولی دلم میخواست زودتر بگذره امروز... با خودم می گفتم میرم توو دل ترسم, هرچی میخواد بشه, بشه...

با بابا رفتیم و ۱۱ دادگاه بودم... با وکیلم نشستیم به هماهنگ شدن....

همون جا یکی از دوستامو دیدم, یعنی میشد دخترخاله ی دوستم... میدونستم شوهرش با چند نفر دیگه رابطه داره و مچشو گرفتن... گفت کارم تموم شد! شوهرم فلان قدر بهم داد و توافقی تموم کردیم!! خیلی خوشحال شدم! گفت هدیه! خودمم باورم نمیشه همه چی انقد سریع تموم شد! گفتم خدا رو شکر.... فکر کنم دو یا سه ماه همش طول کشید!

بعد یکی دیگه از دوستامو دیدم, یکی از بچه های دوران دبیرستانم! اونم خواهرش کارش تموم شده بود, شوهرش رفته بود بدون اجازه ش زن گرفته بود و بچه دارم شده بود!!! قاضی حق طلاق رو به خواهر دوستم داد و حتی می تونست مهریه و نفقه ش رو هم کامل بگیره

به خواهر دوستم گفتم آدم از طلاق خوشش نمیاد ولی برات خوشحالم که راحت شدی... گفت آره واقعا راااااااحت شدم...

نوبت مون شد و رفتیم داخل... ۱۱.۵ دادگاه شروع شد, ۱ اومدیم بیرون!!!! یعنی انقد جیغ جیغ کردیم و انقد حرف زدم که وقتی اومدم بیرون کف کرده بودم

وکیل همسر از اول شروع کرد به توهین به من!! جدی میگما, یعنی یه چیزایی بارم می کرد که..... برگشتم رو به همسر گفتم یعنی واقعا اجازه میدی وکیلت اینجوری به زنت توهین کنه و شما هم هیچی نگی؟! همسر سرش پایین بود....

خیلی توو سر و کله ی هم زدیم... قاضیم اون قاضی اولی که رییس دادگستری هم هست نبود, اونی بود که بار آخرم پیشش بودیم و وقتی همسر داشت از دکتری می گفت جوابشو میداد و می گفت فخر نفروش!

یه جایی دیدم وکیل همسر فقط بهم فحش ناموس نداد!! برگشتم بهش گفتم وکلا قسم یاد میکنن که ناحق نگن, من شما رو به همون قرآن واگذار میکنم

قاضی هم که خدا خیرش بده, هی منو مورد لطف قرار می داد و می گفت زنای امروزی زود از کوره در میرن, فلانن, بهمانن!! گفتم شما نمیدونی که ۵ سال بهم چی گذشت... گفتم من زنم! دستم از همه جا کوتاهه, فقط اینجا میتونم حرفامو بزنم

بحث نفقه بود... به قاضی گفتم همسر توو نامزدی توو چشام نگاه میکرد و می گفت تو که هنوز زنم نشدی من خرجتو بدم!!!!! اینجا یهو بغضم ترکید و گوله گوله اشک بود که می اومد..... با گریه حرف می زدم.....

تهشم قاضی گفت من طلاق این خانومو امضا میکنم, این زندگی زندگی نمیشه, بگیرید توافقی تمومش کنید.... جالبه که قاضی خطاب به من می گفت شما گذشت کن, کوتاه بیا, فلان کن, همسر خونه میگیره برو سر زندگیت... گفتم تمکین میکنم ولی حق و حقوقمم میخوام! قاضی می گفت نه! پس نمیخوای زندگی کنی..... گفتم فقط خونه ست؟؟؟ نباید خرجمو بده؟؟؟ قاضی گفت الان همه دارن به سختی زندگی میکنن!!!! همه تحت فشارن!!!

وکیل همسر و وکیل من گفتن با توافقی موافقیم, بشینیم صحبت کنیم, اما همسر می گفت دست رو قرآن میذارم, به خدا قسم, زنمو طلاقش نمیدم, دوسش دارم...... که وکیلم یکم باهاش دهن به دهن شد, که دوست داشتن فقط به زبون نیست, واسه زنت چیکار کردی تو؟؟؟ و همسر هیچی نداشت بگه

به قاضی میگم طلاهامو برداشت, ماشین زیر پامونو فروخت واسه خواهرش مراسم گرفت... برمی گرده بهم میگه خانوم!! شما پس زمینه ی ذهنت منفیه!! همش اینا جلوی چشمته!!!!

آخر دادگاه دوباره وکیل همسر شروع کرد توهین کردن!!! گفتم آقای فلانی!!! هیچوقت نمی بخشمتون!! شما احتمالا دختر نداری, واسه همین داری با منی که دختر مردمم چنین کاری میکنی!! بدون هیچچچوققت نمی بخشمتون!! شما بدونید و خدا.... بعدشم رفت از اتاق بیرون....

اینجا منو همسر یکم دهن به دهن شدیم... همسر برگشت بهم گفت تو دیگه دم از خدا نزن!! که اگه دهنمو باز کنم فلان میشه!!!! گفتم اتفاقا منتظرم دهنتو باز کنی تا ببینی من چطوری دهن باز میکنم!!!!

قاضی برگشت دوباره به همسر گفت آقا! تو اگه برادرمم بودی الان بهت می گفتم طلاق بگیر!! این زندگی, این طرز حرف زدن خصمانه ی شما کار به جایی نمی بره, شما ۶ ماه بعدم همینین!!!!!

همسر هم قسم و آیه که من طلاقش نمیدم!!!

آهان اینو بگم.... وسطای دادگاه هم وکیل همسر کلی حرف بارم کرده بود, هم قاضی مدام همه چیو سر من خالی میکرد... برگشتم گفتم از نظر وکیل همسر من شیطان رجیمم!!! از نظر شما هم من آدم بده و مقصر اصلی!!! ولی من ۵ سال واسه این زندگی همه کار کردم, اما این آقا همراهی نکرد... که قاضی یه جای دیگه برگشت گفت الان این خانوم توو دلش میگه این قاضی دیگه کیه؟! این که همش طرف شوهرمو میگیره!!! و واقعا هم داشتم توو دلم همینو می گفتم!!

وکیل همسر یه جا برگشت گفت همین الان این دوتا پاشن برن سفر مشهد و بعد برن سر خونه و زندگی شون... قاضی بهم گفت خانوم حاضری؟! گفتم آقای قاضی من الان ده ماهه خونه بابام هستم.... و بغضم ترکید... گفتم به همین راحتی؟!

وکیل همسر پاشد رفت جلوی قاضی وایساد که آره این خانوم نمیخواد تمکین کنه!!!! قاضی گفت یه چیزو صادقانه بگم؟! وکیل همسر گفت بفرمایید... قاضی گفت این خانوم یه جمله گفت که خیلی عمیق بود, گفت من ده ماهه خونه ی بابام هستم, می فهمید این حرفش چقدر عمیق بود؟! می فهمید چقدر درد داشت؟! یه لحظه پیش خودتون فکر کردید توو این ده ماه به این خانوم چی گذشته؟!

وکیل همسر سرشو انداخت پایین و گفت بله حق با شماست... خیلی سخته......

اومدیم بیرون.... وکیلم گفت دادگاه مون عالی پیش رفت!!! گفتم کجاش عالی بود؟! من که از اول تا آخرش داشتم توهین می شنیدم؟! قاضی که همش دفاع همسر می کرد!!!! وکیلم گفت نه! عالی پیش رفت!!!!!!!

برامون یه جلسه ی دیگه گذاشت, توو اون جلسه باید ۴ تا شاهد ببرم تا ثابت کنم همسر بهم نفقه نمی داد!!

یعنی الان هلاکماااااا.... گلوم درد میکنه, آب دهنمو به زور قورت میدم... یکم ناراحتم که یه جاهایی از کوره در رفتم, ولی بیشتر خوشحالم که حرفامو زدم و از خودم دفاع کردم, هر چند که قاضی همه چیو از چشم من می دید!!!

با بابا اومدیم خونه... ناهار از گلوم پایین نمی رفت... داداش بزرگه بهش سرم وصل کرده بودن, رفتم بالا خونه شون, سرمش که تموم شد سوزنش رو جمع کردم و کلی هم با داداشم و زن داداشم از دادگاه حرف زدیم و خندیدیم و حرص خوردیم

سعی کردم بخوابم اما نتونستم... انگار رو سرم وزنه گذاشتن... نمیدونم چرا وقتی همسر از خدا حرف میزنه حرصی میشم!!! آدمی که هر  وقت دلمو می شکوند نمازخون میشد!!! شاید از ترس خدا و عقوبت کاراش!!! همینکه آشتی میشدیم نمازشم ترک میشد!!! لابد می گفت آشتی شد دیگه!! خدا دیگه جواب نمیخواد!!!

بهش می گفتم یا نماز بخون, یا نخون!! وقتی میخونی و ول می کنی یعنی خدا منو ببخشه انگار داری خدا رو مسخره میکنی.... قبول نداشت حرفمو!

اینو داشتم می گفتم.... دیدم نمی تونم بخوابم گفتم بیام بنویسم بلکه سرم سبک شه... طولانی شد, ببخشید




فوری نوشت

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
پنجشنبه 13 خرداد 1395-01:05 ب.ظ


سمیرا جان من به ایمیل دسترسی ندارم, اگه توو تلگرام هستی لطفا شماره ت رو برام بذار تا پیام بدم





  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  
The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic