مطلب رمز دار : دوباره از نو

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 30 بهمن 1395-10:21 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



مطلب رمز دار : شمارش معکوس

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 30 بهمن 1395-05:36 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




مطلب رمز دار : گیوتین ِ زندگی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
جمعه 29 بهمن 1395-09:00 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




دو دسته لبخند

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
جمعه 29 بهمن 1395-11:44 ق.ظ


دیروز، صبح پنجشنبه، با داداش کوچیکه رفتیم بازار....

وقتی دوتایی میریم بازار خوبیش اینه که به کوچک ترین سوژه ها هم می خندیم 

هوا سرد بود و سوز داشت.... بارون هم ریز می بارید! رفتیم یه سری داروی گیاهی گرفتیم، منم یه سری خرید داشتم انجام دادم.... موقع برگشت از دست فروش ِ سر چهارراه دو دسته نرگس هم گرفتم  برای مامان که عاشق گل نرگسه 

یکم قدم زدیم و بعد برگشتیم سمت ماشین....

دیروز عصر، داداش بزرگه زنگ زد که حتما بیا بالا پیش ما تا بازی رو با هم ببینیم... حوصله نداشتم، ولی دیدم خیلی اصرار میکنه گفتم باشه.... شال و کلاه کردم رفتم بالا.... منو داداش بزرگه مشغول تماشای بازی شدیم و خانوم داداشم هم مشغول پاک کردن سبزی هاش.....

خدا داداشامو عزیزامو برام نگه داره... خدا عزیزان شما رو هم حفظ بکنه

لبخند نوشت: امروز لبخند بزن، بگذار آرزوهایت رنگ واقعی بگیرد، بگذار گل های زندگی برایت بشکفد.... 



مطلب رمز دار : کالاهای پر ماجرا

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
پنجشنبه 28 بهمن 1395-02:59 ب.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




رمز نوشته ها

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 27 بهمن 1395-12:11 ب.ظ



این شروع پستای رمزیه....

برخلاف میلم مجبورم رمزی بنویسم و رمز رو هم کم کم برای دوستان همراهم می فرستم... دوستان عزیزدلی هم که وب ندارن اما همیشه همراهم هستن لطفا یه آدرس برام بذارن تا رمز ارسال شه

دوستان خاموش عزیزم، کاملا درکتون میکنم... اگه صلاح می دونید بیشتر با هم آشنا میشیم و بعد از اعتماد رمز بهتون داده میشه

هدف از این محدود کردن به خاطر یه سری کامنتای آزاردهنده، فقط آرامش خودم هست و اینکه با خیال راحت تر با دوستان مهربونم حرف بزنم

پیشاپیش عذرخواهی میکنم اگه رمز در اختیار یه سری از دوستان قرار نمی گیره

حانیه جان؛ به عدد اول سه تا اضافه کن، از عدد دوم شش تا کم کن، از عدد سوم سه تا کم کن و از عدد چهارم هم چهار تا کم کن!

حنا** جان؛ به عدد اول هفت تا اضافه کن، از عدد دوم سه تا کم، از عدد سوم یکی کم و از عدد چهارم هم چهار تا کم کن!

فاطمه جان؛ به عدد اول یکی اضافه کن، از عدد دوم هفت تا کم، از عدد سوم و چهارم هم دو تا کم کن!

آ عزیزم؛ به عدد اول شش تا اضافه کن، از عدد دوم دو تا کم، از عدد سوم و چهارم هم یکی کم کن!

مینا جان؛ به عدد اول هفت تا اضافه کن، از عدد دوم یکی کم، به عدد سوم و چهارم هم چهار تا اضافه کن!

خورشید جان؛ به عدد اول شش تا اضافه کن، از عدد دوم چهار تا کم، به عدد سوم سه تا اضافه، و از عدد چهارم یکی کم کن!

بنفشه جان؛ رمز رو براتون میل کردم، نمیدونم مشکل از کجاست، به هر حال... به عدد اول شش تا اضافه کن، از عدد دوم دو تا کم، به عدد سوم و چهارم هم سه تا اضافه کن!



مطلب رمز دار : چه شود

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 27 بهمن 1395-11:25 ق.ظ

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




یکشنبه ای که مثل جمعه بود

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 24 بهمن 1395-10:56 ب.ظ


امروز عصر داداش کوچیکه اومد و سورپرایزمون کرد....

غروبم که خونه تنها بودم که داداش کوچیکه زنگ زد و گفت شام چیکار کنیم؟ گفتم چی دوست داری درست کنم؟ گفت هیچی.. ساندویچ بخوریم! گفتم باشه

یکم بعد پیام داد که با دوستش رضا دارن میان...

این رضا یکی از بامرام ترین پسرایی هست که دیدم.... روز عروسی گفت فیلم بردارت رو من می رسونم.. وقتی همسر اومده بود آرایشگاه دنبالم، رضا هم اومد... وقتی دید همسر کوچک ترین نگاهی به عروسش نکرد! و بی توجه رفت پی کارش اومد جلوم و گفت "آبجی مبارکه، خیلی خوشگل شدی"

اصلا شاید من زشت ترین عروس دنیا بودم! ولی هر دختری دوست داره شوهرش نگاهش کنه و یه نظر بده.....

رضا اون شب خیلی خوب حالمو فهمیده بود و اومد جلو که یهو دلم نگیره! ولی خب گرفته بود......

بعد از عروسی یه شب داداش کوچیکه و یه دوست ِ دیگه ش محمد اومدن خونه مون... این دوستش به خاطر عملی که شب عروسی مون داشت نتونست بیاد و اصرار داشت که حتما بیاد خونه مون جبران کنه.... اون شب وقتی رضا فهمید اونم اومد

اون شب همسر جلوی داداش کوچیکه و دو تا دوستاش شروع کرد درباره ی این حرف زدن که "فلانی پدرخانومش واسش فلان کارو کرده! فلان خونه رو گرفته.... واسه دخترش فلان جهیزیه رو گرفته......"

محمد و رضا فقط گوش می دادن ولی قیافه هاشون توو هم بود....

موقع رفتن رضا یه دور توو هال و پذیرایی زد، رفت کنار ساعت ایستاده م وایساد و رو به همسر گفت "فامیلای تو چنین جهیزیه ای رو تا حالا به چشم دیدن؟!"

رضا کلا شوخه، اون شب حرفش رو به ظاهر به شوخی ولی در واقع جدی زد، و همسر در جواب فقط یه لبخند تلخ تحویلش داد!!

خلاصه.....

امشب داداش کوچیکه و رضا اومدن و دور هم ساندویچ خوردیم و اون دو تا خاطره اومدن جلوی چشمم...

یه ساعت پیش هم همسر زنگ زد و همه ی تلاشم رو کردم که باهاش خوب حرف بزنم... تا حد زیادی هم موفق بودم

پ.ن: دوست عزیزی که کامنت خصوصی گذاشتی، کاش عمومی بود تا همون جا جواب تون رو می دادم... اینکه گفتید جنگجو هستم بله درست گفتید، من لجباز و جنگجوام، چیزی هست که بارها توو مطالبم عنوان کردم پس نمی تونید بگید من ایرادای خودمو نمی بینم.... چون اینجا همه چیو گفتم که شما متوجه اخلاقم شدی، وگرنه می تونستم خودمو خوب و فرشته صفت نشون بدم... بعدشم اتفاقا خوشحالم که لجباز و جنگجو بودم، چون اگه غیر این بود با بلاهایی که همسر سرم می آورد من الان اینجا نبودم دوست عزیز! الان جام یه جای دیگه بود!!!! در ضمن هیچوقت نگید کسی که به خاطر قانون و بچه نمی تونه جدا شه همش کشکه! هیچوقت نگید اینو.. شما که جای طرف نبودید... الهی که هیشکی، هیچوقت، شرایط منو امثال منو تجربه نکنه، چون تجربه ش خیلی درد داره دوست عزیز، خیلی زیاد....

پ.ن ۲: به احتمال زیاد به زودی مطالب رمزی میشن و رمز هم به دوستان آشنا و قابل اعتماد داده میشه



یکجای دورم آرزوست

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 24 بهمن 1395-05:47 ب.ظ


امروز صبح که بیدار شدم از اون روزایی بود که پر بودم از حس ناامیدی.... پر از انرژی منفی و پر از دل گرفتگی.......

تیمم که باخت و این مجموعه داشت کامل میشد که.....

مامان و بابا واسه شام مراسم یکی از اقوام بابا یه شهر دیگه دعوت هستن... عمه دومی هم اومد خونه مون که با بابا اینا بره

این عمه ی من قصه ی زندگیش خودش تراژدیه!!

موقع رفتن اومد سمتم و سرمو توو بغلش گرفت گفت "غصه نخور عمه! همه چی درست میشه! اونقدر قشنگ درست میشه که میای بهم میگی ببین عمه! گفته بودیا....."

چشام پره اشک میشه.... یه بغض گنده می شینه رو گلوم.... انگار دارم خفه میشم....

دوباره بغلم میکنه و میگه "عمه فدا! اصلا غصه نخور...."

و خداحافظی میکنن و میرن.....

و حالا منم و خونه و اتاقم و تنهاییم..... میخوام خودمو بغل کنم و توو بغل خودم اشک بریزم و سبک شم!



خداحافظی ِ مشکوک

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 24 بهمن 1395-12:48 ب.ظ


دیشب که همسر زنگ زد خیلی صحبت کردیم...

یه جایی بحث مون بالا گرفت و وسط داد و هوار به رسم این ۵، ۶ سال تهدیدم کرد! یه لحظه واقعا لال شدم....

گفتم تو هنوزم تهدید میکنی؟! اوکی مرسی، دیگه هیچی نمیگم، جوابمو گرفتم!

گفت نهههه! من میگم تو خودتو ناراحت نکن!! همه چی درست میشه!!

گفتم دیگه هیچی نمیگم....

.....

بهش گفتم روز زن نزدیکه، کادومو آماده کن! یه انگشتر میخوام با این مشخصات.....

گفت چرا کادوتو خودت تعیین میکنی؟

گفتم چون به کمتر از اون راضی نمیشم!

گفت پس تو اومدی فقط بگیری و بری!!!!!

گفتم آره! همون طوری که توو اون ۵ سال گرفتم و رفتم!

......

خیلی حرف زدیم و کلی هم توو سر و کله ی هم زدیم..... ولی تهش حس کردم با یه روحیه ی خوب و حتی با یه لبخند خودش شب بخیر گفت و خداحافظی کرد! توو این روزها و شب هایی که زنگ می زنه اولین باری بود که خودش با میل خودش قطع می کرد!

بابا میگه همسر زنگ میزنه و عمدا اعصابتو بهم می ریزه.... حالا اینکه هدفش چیه؟ خدا میدونه.....

امید به خدا نوشت: بگذار بنده هایش، هر چه می خواهند ناامیدت کنند... وقتی امیدت به خدا هست چه باک.....




  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic