تبلیغات
شیطنت های ذهن من - جواب به یک دوست

جواب به یک دوست

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 25 اسفند 1395-12:58 ق.ظ


"aaa" عزیز سلام

اول اینکه به احدی اجازه نمیدم درباره ی خونواده م و عزیزانم حرف نامربوط بزنه، پس اول حد خودتو بشناس!

بعدشم....

بابت حرفاتون ممنونم و حتما بهش فکر می کنم ولی یه چیزی برام جالب بود، گفتید منتظر جواب نیستید و برای همین خصوصی فرستادید!!!

از نظر خودتون منصفانه بود؟!

اومدید به منو پدرم و داداش کوچیکه برچسب زدید، تهشم تیک خصوصی گذاشتید و گفتید منتظر جواب نیستید؟! شما همیشه میرید یه طرفه به اینو اون حرف می زنید و انتقاد می کنید و اونا رو بیمار خطاب می کنید و بعد میرید به این بهونه که منتظر جواب نیستید؟!

اگه منتظر جواب نیستید و تحمل جواب رو هم ندارید، پس اجازه هم ندارید اظهارنظر کنید! سکوت کنید و بگذرید!

حرف تون هر چقدرم منطقی باشه، همین حرکت تون یه خط باطل می کشه رو حرفتون!

من چیزیو انکار نمی کنم چون انگار از نظر شما منو پدر و برادر و اطرافیانم همه بیماریم! ولی بیماریه شما چیه که به خودتون اجازه میدید بیاید واسم نسخه بپیچید؟! شمایی که میای وبم، جایی که شده سنگ صبورم و تنها جاییه که میتونم تووش حرف بزنم و درد دل کنم و داد بزنم و تخلیه شم، میای و با خوندن یه بخش کوچیکی از زندگیم برام نسخه می پیچی؟! ته حرفاتم با هدیه جان ناراحت نشو و منطقی فکر کن، سعی میکنی خودتو تبرئه کنی!

بایدم منتظر جواب نباشی! چون جوابتو واگذار کردم به خدا

نمیدونم جایگاهت چیه که به خودت اجازه دادی چنین حرفایی بزنی، اما انگار از نظر شما تمام کسایی که دنبال هیجانن و ماشالله توو خیلی از ورزش ها این هیجان هست، اما از نظر شما میشه بیماری!

شما لطفا لطفا اول خودت به مشاور و روان پزشک مراجعه کن، اگه صلاحیت داشتی و نتیجه ی تستت نرمال بود بعد به خودت اجازه بده بقیه رو تجزیه و تحلیل کنی! تازه اون موقع هم چنین حقی نداری، ولی حداقل حرکت تون رو بیشتر میشه هضم کرد

خوشحال میشدم کامنت تون رو عمومی میذاشتید چون من از چیزی ترسی ندارم، نیازی هم به انکار ندارم، ماشالله انقدر اینجا رک و بدون نقش بازی کردن حرف زدم که امثال شما راحت به خودشون اجازه ی قضاوت و تحلیل شخصیتم رو میدن

خیلی دلم میخواد بدونم اگه شما جای من بودی، و اگه تمام اون ۵ سال رو به جای من با همسر سر کرده بودی، الان چه حالی داشتی؟! واقعا دلم میخواد بدونم الان کجا می بودی؟!

چقدر حرف زدن و بالای منبر رفتن برای شما و امثال شما آسونه.... چقدر خودتون رو صاحب حق و صاحب نظر میدونین! چقدر امثال منو خورد و کوچیک می بینین! چقدر خوب بلدید حرفای نیش دارتون رو پشت عزیزم و جانم و ناراحت نشی قایم کنید!

می سپرمتون به همون خدای بزرگ ِ عادل که قربون بزرگیش برم تا حالا نشون داده هر کی که بهم زخم زده و با حرفای این چنینی دلمو شکسته، جوابشم داده

درست فهمیدی! از حرفاتون خیلی زیاد ناراحت شدم! لابد اینم از نظر شما نشونه های یه بیماریه! ولی جسارتشو دارم که راستشو بگم

پس خدا بدونه با شما



سارا
سه شنبه 15 فروردین 1396 11:05 ب.ظ
سلام هدیه عزیز
امیدوارم حالت خوب باشه و این که خواستم بگم من از مدت ها وبلاگت رو خوندم
از زمانیکه تو وبلاگ رقص با موسیقی زمان با اسمت آشنا شدم و میدونم که حق داری بابت رمز گذاری مطالب ولی دوست داشتم که همچنان بتونم مطالبتو دنبال کنم
پاسخ مادام کاملیا : سلام سارا جان
از لطف تون ممنونم
در مورد رمز هم... رمز به دوستان آشنا و همراه داده میشه، شرمنده م دوست عزیز
BHW
پنجشنبه 10 فروردین 1396 03:45 ب.ظ
Howdy! I could have sworn I've been to this blog before but after browsing through
some of the post I realized it's new to me. Nonetheless, I'm definitely happy I found
it and I'll be book-marking and checking back frequently!
پاسخ مادام کاملیا : Thank you for reading my blog
رعنا
جمعه 4 فروردین 1396 09:00 ب.ظ
سلام هدیه جان،تازه با وبلاگتون آشنا شدم. خیلی روحیه جنگجویی داری.آفرین داری. تا اونجایی که متن وبلاگت باز بود رو خوندم. آفرین به تو.
اصلا هم به حرف بقیه گوش نکن.و کاری که میدونی انجام بده. دارم میرم حرم امام رضا برای شما دعا می‌کنم. ان شاالله که هرکس که مشکل داره، زودتر گره کارش باز بشه.
پاسخ مادام کاملیا : سلام رعنا جان
خوش اومدید
از لطف تون ممنونم
بله کاری رو که فکر میکنم درست و به صلاحمه انجام میدم
بی نهایت ازتون سپاسگزارم
الهی آمین
ته تغاری
یکشنبه 29 اسفند 1395 02:43 ق.ظ
سلام هدیه جانم. از وقتی وبت رو رمز جدید گذاشتی دیگه نمی دونم چی بهت میگذره اما یه خوبی که داره اینه که بیشتر برات دعا میکنم همش دعا میکنم ی روز بیام اینجا ببینم دیگه رمزی نیست و نوشتی که بلاخره جدا شدی
به امید اون روز
روزت مبارک عزیزم
همینطور سال نو هم پیشاپیش مبارک ان شالله سلامت باشید و بهترین اتفاقها برات رقم بخوره
پاسخ مادام کاملیا : سلام ته تغاری جان
فکرشو نمی کردم دیگه اینجا رو بخونی
یه آدرس از خودت برام میذاشتی
به امید اون روز
ممنونم برای دعا
سپاسگزارم
ممنونم عزیزم، سال نوی شما هم مبارک، ان شاءالله برای همه مون همینطور باشه
فافا
جمعه 27 اسفند 1395 03:12 ب.ظ
سلام عزیزم
نمیدونم منو یادته یا نه
یه مدت درگیر بودم کم اومدم اینجا اگه مایل بودی رمزتو برام بفرست
خاطرات عاشقانه من و نفسیم
پاسخ مادام کاملیا : سلام فافا جان
بله یادمه
رمز رو براتون میذارم
فانا
پنجشنبه 26 اسفند 1395 08:44 ق.ظ
یعنی وا قعا بیمار خطاب كرده؟
چه جوری تونسته به خودش اجازه تو هین كردن بده، اصلن مگه مجبورش كردن بیاد اینجا و اظهار فضل كنه ! می دونم انقد محكم هستی كه به این حرفا اهمیتی نمی دی. دوباره می گم مشتاق گل از سرزنش خار نترسد :)
پاسخ مادام کاملیا : بله برای من و داداش کوچیکه تشخیص بیماری روحی روانی دادن!
واقعا.... با خوندن چند خط از زندگیم به خودش اجازه داده نسخه بپیچه
خودم کم بودم، پای خونواده م رو هم کشید وسط
ازش نمی گذرم
باران
چهارشنبه 25 اسفند 1395 11:53 ب.ظ
هدیه نازنینمممم
چنین افراد و حرف هاشون به هیچ وجه ارزش اهمیت دادن و ناراحت شدن ندارن
ای کاش کامنتش رو کامل نخونده حذف میکردی
دنیای مجازی هم از این جور نانردمی ها دور نیست متاسفانه
پاسخ مادام کاملیا : حق با شماست، باید کامنتش رو پاک می کردم، همون طوری که کامنت بعدیش رو نخونده پاک کردم!
بره در سلامت عقل و روحش زندگی شادی داشته باشه
بله متاسفانه
نون
چهارشنبه 25 اسفند 1395 11:50 ب.ظ
به نظرتان یه خواننده که میاد وبلاگ یه بیمار و می خونه می تونه سالم باشه
پاسخ مادام کاملیا : اینم نکته ی جالبیه
bahar
چهارشنبه 25 اسفند 1395 09:38 ب.ظ
چقد بده که یه بیمار که از نظر اغصاب مشکل داره خودش از بیماریش بی خبره چون قطعا اگه خبر داشت بجای چرند گفتن دنبال درمان بود. هیچ وقت تا تو شرایط کسی نباشی نمیتونی اظهار نظر کنی که چه بسا حتی مثل اون نتونی دووم بیاری.
پاسخ مادام کاملیا : منم واقعا همین واسم سوال شده که اگه ایشون جای من بود و ۵ سال وضعیتی رو تحمل میکرد که من تحمل کردم الان چه حالی داشتن؟ اصلا می تونستن تحمل کنن که میان به خودشون اجازه میدن واسم نسخه بپیچه؟!
حانیه
چهارشنبه 25 اسفند 1395 03:59 ب.ظ
سلام هدیه جان خودت ناراحت نکن ادم ازیک بیمارروانی بیشترازاین انتظارنداره کسی که نرمال باشه موقعی که توشرایط طرف نبوده هیچ موقع قضاوت نمیکنه نمک به زخم کسی نمیزنه پس خودش دچارناراحتی روحیه که ازنیش زدن به کسی که قلبش ازرده است لذت میبره همچین قشنگ چوبش میخوره که نمیفهمه ازکجاخورده
پاسخ مادام کاملیا : سلام عزیزم
یه عده زبون شون تند و تلخه... من ۵ سال به یه آدم بد زبون سر کردم، ولی هیچوقت واسم عادی نشد
فکر کن از پشت گوشی یا سیستمش و بدون دونستن شرح حال کامل به خودش اجازه میده نسخه بپیچه
اول باید به سلامت خودش شک کنه
خورشید
چهارشنبه 25 اسفند 1395 12:58 ب.ظ
واگذار نکن به خدا ...
آخه خدای مهربون گناه داره با این جماعت کل کل کنه...
خدا هم از دست اینها،خسته شده والا...
اینا مخلوق شیطونن،وگرنه کسی که روح خدا درش،دمیده شده دلش نمیاد روی زخم کسی نمک بپاشه
پاسخ مادام کاملیا : اینم حرفیه
من موندم اگه خدای نکرده خودشون توو موقعیت ما باشن بازم همین قدر به قول خودشون رک و منطقی برخورد می کنن؟!
مری مریا
چهارشنبه 25 اسفند 1395 11:36 ق.ظ
بازم؟؟؟؟ یعنی این جماعت به ظاهر عقل كل خودشون به تنهایی بخش عظیمی از مشكلات جامعن با قضاوتاشون و حرفای آزار دهندشون. هرچند كه نباید به دل بگیری. بالاخره هركی یجور خودشو تخلیه میكنه
پاسخ مادام کاملیا : بله بازم
طرف از پشت گوشی یا سیستمش بیماری تشخیص میده و نسخه می پیچه! چقدر ذهن مون بیمار شده که میایم توو نوشته های آدما دنبال سوژه و نقطه ضعف می گردیم و بعد بهش برچسب می زنیم
واگذارش کردم به خدا
مامان طلاخانوم
چهارشنبه 25 اسفند 1395 10:00 ق.ظ
هدیه اخه چرا اینقد بعضیها خودشون رو عقل کل میدونن ..واقعا از تهمت زدن نمیترسن از اینده ای که کسب ندیده چطور؟ ..
هدیه جان درسته تعداد دوست نماها کم نیستن و خیلی زیاد ناراحتت میکنن با حرفها و زخم زبونهاشون
اما مطمعن باش دوستانی هم که از صمیم قلب دوست دارن کم نیستن و ناراحتیتو درک میکنن و ناراحت میشن با غمت غمگین میشن و با شادیت شاد
امیدوارم همیشه شاد باشی دوستم
پاسخ مادام کاملیا : همیشه هستن یه عده که بقیه رو از بالا نگاه می کنن و به خودشون اجازه میدن حتی از پشت گوشی یا سیستم شون واسه بقیه نسخه بپیچن
نسخه ی زندگی خودشونو کی می پیچه خدا میدونه
درست میگی عزیزم، من دوستان عزیزدل زیادی دارم که وجودشون برام نعمت بزرگیه
ممنونم از شما
فاطمه 19
چهارشنبه 25 اسفند 1395 09:49 ق.ظ
مگه پست ها رمزی نشده؟ پس چطوری مطالبو خونده ؟ ینی اطهار نظرش واسه پستای قبل که بی رمز بودن هست؟
پاسخ مادام کاملیا : آره فاطمه، برای یکی از پستای بدون رمز کامنت خصوصی گذاشته
حنا*
چهارشنبه 25 اسفند 1395 09:23 ق.ظ
سلام.
یعنی اونقدر باخوندن پستت عصبی شدم‌که حدنداره،اخه چرا ماها درست نمیشیم چرا تموم نمیکنیم این نیش وکنایه ومسخره بازیارو،یعنی ماها همیشه توهرچیزی اولین نفریم ،یهو یه کمپین تشکیل میدیم که بیایم توزندگی هم‌دخالت نکنیم بیایم بگیم به ماچه مربوط و...اونوقت اولین نفر میپریم توزندگی مردم سرک میکشیم وهزارجور نیش وکنایه وتهمت روانه میکنیم..
خودمونم به خودمون ودوستای خودمون رحم نمیکنیم.کاش عاقل بشیم ،شعور وفهممون رو ببریم بالا توهرکاری نسنجیده وپابرهنه نریم وسط..

+ببخشید،خوبی هدیه جان؟بابا بهتره؟؟
پاسخ مادام کاملیا : سلام حنا جان
ببخش که با پستم باعث شدم عصبانی شی
حرفاتو قبول دارم، ما آدمای شعار دادن هستیم.... حرفای قشنگ می زنیم ولی به عمل که می رسیم جا می زنیم
اونی که به من رحم نمی کنه، مطمئنم یکی هم پیدا میشه که به اون رحم نکنه!
زمین گرده...
بهترم عزیزم، بابا هم بهتره شکر ِ خدا
ممنونم ازت
مینا
چهارشنبه 25 اسفند 1395 09:18 ق.ظ
سلام عزیز,همه ما توی زندگی چنان سردرگم توی مشکلات وفرازونشیب هامون هستیم که نیازنداریم کسی بیادو نسخه بپیچه وبیمارخطابمون کنه وبره چون همه بدون استثنافقط نیاز به یک گوش شنواداریم که حرف دلمون روبزنیم وگاهی گریه کنیم وسبک بشیم یعنی زمانه چنین شده که دیگه مشکلاتچنان زیادشده مه توی روح وروانمون جایی برای طعنه وکنایه وزخم زبون نداریم ,اخه چراباید ازکسی که هیچ شناختی ازش نداریم ورنگ زندگیش روندیدیم دربارش قضاوت کنیم,من به شخصه هیچ حقی ندارم بعدازخوندن پست یکروز پر ازاسترس تو یک زخمی هم من بزنم وبرم دنبال کارم ,کاش همه ما کمی درک وفهم وشعورداشتیم تا دلخوری یک نفر دلخوشی مانبود پس حس همدردی و همزاد پنداری کجاست؟؟؟؟
پاسخ مادام کاملیا : سلام مینا جان
با حرفاتون کاملا موافقم... ما آدما، هر کدوم مون، اونقدر توو زندگی دغدغه و مشکلات داریم که دیگه جا برای زخم زدن اینو اون نیست
همه مون به نوعی درگیریم، قلبای همه مون به نوعی گرفته و زخم خورده ست
خیلی ظالمانه ست که با خوندن چند خط از زندگی یه نفر، سلامت عقل و روحش رو ببریم زیر سوال... اونم جایی که می دونیم طرف زیر فشار عصبی داره له میشه
ممنونم برای حرفای خوبت
معصوم
چهارشنبه 25 اسفند 1395 08:15 ق.ظ
بعضی وقتا بعضی آدما یه پشت دستی میخوان كه دندوناشون خورد شه تو شكمشون ،
ببخشیدا انقدر رك حرف زدم ، ولی من به نوبه خودم تك تك لحظاتتو درك كردم و واقعا میفهمم كه الان هم چی میكشی از قضاوت نابجا!
هدیه چند وقت پیش یكی به نام سحر اومده بود وبم ، وبم رمز داشت ، بعد كلی فحش و فحش و فحش كه چرا وبت رمز داره ، 3 -4 خط دقیقا فحش داده بود!
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم که منو می فهمی عزیزم، همین برام کلی ارزش داره
آره یادمه که یکی به همین نام اذیت میکرد
والا اینا خودشون بیمارن، بعد میان امثال منو که دارم وسط یه مهلکه دست و پا میزنم تا خودمو نجات بدم بیمار خطاب میکنن
انقدرم ترسو هستن که خصوصی میذارن و میرن
مینا2
چهارشنبه 25 اسفند 1395 07:43 ق.ظ
ای باباااا
چرا یه سریا نمک روی زخم میشن!!!!
پاسخ مادام کاملیا : شعور و شخصیت شون در همین حده دیگه
1cherry
چهارشنبه 25 اسفند 1395 02:48 ق.ظ
هدیه جان سلام
عزیزم فراموشكن.. دیگران اگر جای ما بودن، ١ دقیقه هم تحمل نمیكردن.. نفسشون از جای گرم بلند میشه، نمیدونن ما با چه چیزایی ساختیم.. با چه اهانت هایی كنار اومدیم و سكوت كردیم... فقط به خدا واگذار كن و فراموشكن...
پاسخ مادام کاملیا : سلام گلم
منم دقیقا همینو توو دلم میگم.. همینا اگه جای من بودن واقعا نمی تونستن یک ماهم تحمل کنن، دیگه ۵ سال که....
واگذار کردم به خدا
ممنونم ازت
NeMo
چهارشنبه 25 اسفند 1395 02:37 ق.ظ
كاش این جماعت اینو میفهمیدن كه قبل از اینكه راجع به راه رفتن كسی رای بدن یكم با كفشای اون راه برن!
پاسخ مادام کاملیا : دقیقا.... کاش....
خانم آ
چهارشنبه 25 اسفند 1395 02:09 ق.ظ
این چجور ادمیه که رمز رو گرفته و میدونه واسه کم تحمل شدنت رمزی کردی بعد بدون توجه دقیقا همونکارو میکنه
پاسخ مادام کاملیا : توو یکی از پستای بدون رمز کامنت خصوصی گذاشته
نفس
چهارشنبه 25 اسفند 1395 01:39 ق.ظ
هدیه عزیزم هیچ كس نمیتونه كامل تو رو درك كنه و همینطور من رو چون تا جای كسی زندگی نكنی نمیتونی بفهمی چی بهش گذشته پس خیلی اعصابتو واسه هر حرفی بهم نریز...
بازم منم ازت معذرت میخوام اگر گاهی حرفی زدم كه دلت شكسته چون شاید من تو اون لحظه یادم رفته من خیلی چیزهارو نمیدونم و نباید قضاوت كنم...پیغام قبلیمم حرفی بود كه شاید به صمیمی ترین دوستمم میزدم خیلی رك ولی قصد سرزنش تو رو نداشتم كه ای كاش...قصدم واقعا ناراحت كردن تو نبود
احساس كردم تو این پستت هم به منم اشاره داشتی،بازم من خودم رو توجیح نكردم
پاسخ مادام کاملیا : بله دقیقا همینطوره.. تا با کفش یکی دیگه راه نریم نمی تونیم و نباید قضاوتش کنیم
توو این پست اصلا و ابدا به شما اشاره نداشتم
من اگه از حرف شما ناراحتم بشم توو جواب کامنتت بهت میگم، چون نه شما آدم ترسویی هستی که بیای کامنت خصوصی بذاری و بری، و نه من آدمی هستم که ناراحتیمو ببرم جای دیگه و پشت سر شما غیبتت رو کنم
پس خیالت راحت
خانم سیب
چهارشنبه 25 اسفند 1395 01:11 ق.ظ
ولش کن ..اعصاب خودتو خورد نکن..آدم بیمار زیاده..من در تمام مدت بهت حق میدم چون با آدم زبون نفهم و زبون باز بودم و کاملا میدونم تو دلت چی میگذره..مطمئنم ادمای نرمالی هم که ذهن بیمار ندارن و منطقی و بدون قضاوت وبتو میخونن همین نظرو دارن..پس به نظر آدمهای بیمار بها نده
پاسخ مادام کاملیا : نه خب از نظر ایشون منو خونواده م بیماریم
منم انکار نکردم، تشخیصش با پزشک مربوطه ست
ولی به ایشونم ربطی نداره که از پشت گوشی یا سیستمش به خودش اجازه اظهارنظر میده، اونم یه طرفه
مریم.ک
چهارشنبه 25 اسفند 1395 01:05 ق.ظ
قضاوت در مورد دیگران خیلی راحته ولی تا سر خودت نیاد نمی فهمی .واقعا متاسفم
پاسخ مادام کاملیا : اینکه از پشت گوشی و یا سیستم آدم به خودش اجازه ی هر حرفی رو بده واقعا هم جای تاسف داره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox