تبلیغات
شیطنت های ذهن من - خونه ی غم

خونه ی غم

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 16 بهمن 1395-06:02 ب.ظ


فردا صبح قراره با وکیلم بریم و خونه های انتخابی ِ همسر رو ببینیم و یکیشو تائید نهایی کنم!

هر چقدر روزهای قبل پر از استرس و بلاتکلیفی و فشار عصبی و عصبانیت بود، از حالا به بعد یه حجم عظیم از نخواستن و به آخر خط رسیدن هم بهش اضافه شده!

تسلیم نشدم... ایمان دارم که:

گر نگهدار من آنست که من می دانم... شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

ولی خب یه ذره ترس هست... ترس تنها شدن با اون!

این دو سه روزه، هربار که زنگ می زد دعوامون میشد و من داد میزدم!! انگار همه ی خشم و عقده ی این ۵ سال رو دارم الان بالا میارم!! هربار بابا نگران میاد توو اتاقم بلکه آرومم کنه و من در رو رووش می بندم و بازم فریاد میزنم!!

به همسر میگم "قانون و دادگاه و قاضی مال تو! اصلا هر چقدر دلت میخواد از حرفام واسه خودت مدرک جمع کن و ببر توو دادگاه علیه م استفاده کن! هر کاری دلت میخواد بکن...."

و اون قسم و آیه که بخدااا اینطوری نیست! من توو دادگاه هیچی نمیگم!

گفتم راست میگی! وکیلت به اندازه ی چند نفر حرف بارم میکنه! بایدم هیچی نگی!

بهم میگه "پدرم میگه اگه زندگیتو دوست داری برو جلو، از دستش نده"!!!!!!!

شما به من حق نمیدین خنده م بگیره؟! بهم حق نمیدین چهارتا حرف درشت بارش کنم؟! آخه کدوم پدر؟! به من حق نمیدین به مرز انفجار برسم؟!

بهش میگم "همین پدر! بهم گفت انقد طلاقت نمیدم که موهات رنگ دندونات سفید بشه! مهریه ت رو تا قرون آخر میدم ولی طلاقت نمیدم....."

گفتم برو به پدرت بگو بسم الله، پاشه بیاد مهریه م رو بده، تا قرون آخرم بده...

دیشب و امروز دوتا حرف سنگین زد بهم... همون جا توو دلم گفتم اینم مال دوستانی که میگن شاید همسر عوض شه! شاید اصلاح شه! شاید خوب شه.... شاید شاید.....

بهم میگه "دو سال ندیدمت! وقتی رفتیم خونه خودمون میخوام یه ماه بست کنارت بشینم و نگات کنم!!!" و اصلا عجیب نیست که توو اون یه ماه یا خودمو بکشم یا اونو!

بهم میگه مهریه و نفقه ت رو در حد توانم بهت میدم! بعد دیشب بهم میگه ندارم بدم منو بنداز توو زندون!!!

خدایا خودت بهم صبر بده.....

دیروز با بر و بچ گروه فامیلی رفتیم برف بازی... سر همونم یه دور حرف بارم کردن کسایی که نتونستن بیان اما کوتاهی خودشونو سر من خالی کردن! هه

پوستم که داره کلفت میشه، میخوام دور قلبمم یه دیوار آهنی بکشم و دیگه واسه احدی دل نسوزونم! من واقعا دیگه قلبم نمی کشه

ولی برف بازی عالی بود، سعی میکنم یه پست به روایت تصویر بذارم.... داداش کوچیکه هم بود، دیشب رفت پادگان.... ان شاءالله چهارشنبه داداش کوچیکه حداقل با خبر خوبش تا حدی این غبار غم رو از بین ببره، الهی آمین



فاطمه 19
سه شنبه 19 بهمن 1395 04:06 ب.ظ
بله هدیه جان عزیزم من شمال هستم، مازندران
اینقدر که ادم خودش مشکلات داره دیه یادش نمیمونه کی برا کجاس
پاسخ مادام کاملیا : ای جاااااانم.... هم استانی ِ عزیزدلم
والا من دیگه ساده ترین چیزها هم یادم نمی مونه
حنا**
سه شنبه 19 بهمن 1395 02:01 ب.ظ
هدیه جان امیدوارم همه چیزاون جوری که به صلاحته وباب میلته پیش رفته باشه.
پاسخ مادام کاملیا : نوشتم حنا جان... پناه بر خدا
خیانت تو
سه شنبه 19 بهمن 1395 08:34 ق.ظ
سلام
وای من باورم نمیشه
این چه وضعشه آخه من نمیفهمم..
برگرده چیه؟ پس اون همه عذاب چی شد.؟
انگار کشکه همه چی..
پاسخ مادام کاملیا : سلام عزیزم
خب من نتونستم ثابت کنم که اون عذابم می داد! و به همین راحتی مسئله رفت کنار!
اینجا دقیقا همه چی کشکه
بهار
سه شنبه 19 بهمن 1395 12:49 ق.ظ
به خودت استرس نده كه بعدا رو سلامتیت اثر بذاره. من چیزی كه به ذهنم میاد اینه كه مثل یه امتحان به این كار نگاه كن. مثلا فك كن داری كنكور میدی ولی این مدلی...سخته لامصب میدونم، ولی تو ایران دیگه یه جاهاییش دست خودت نیست دیگه. شوهرت هم نمیتونم نظر بدم چونكه نمیشناسمش ولی اگه میگی روانیه كه دیگه عوض نمیشه كه. بعد هم روانشناس ها میگن هی نگید مادر شوهرم از طریق شوهرم زندگیم رو به هم میریزه مسئله اصلی شوهرتون هست كه تحت تأثیر مادرش كارهایی رو میكنه و اگر اصلا كشور دیگه ای برین از دست مادرشوهر، این كاراكتر شوهرها باز یكی پیدا میكنن كه تحت تاثیرش برن. میدونی مرد دهن بین همینه. شوهر منم بود. دهن همه رو میدید به جز دهن من!!!!!! مادرش میگفت ماست سیاهه از فرداش ماست تو خونه ما سیاه میشد... شوهر دكتر متخصص! باورنكردنیه اما بود متاسفانه و جالب اینه كه میدونست مادرش چقدر احمقه ولی خوب تحت هیپنوتیزم ٢٤ ساعته اون بود و نهایتا زندگی رو به باد داد.
پاسخ مادام کاملیا : تعبیر جالبی بود بهار جان
آره اینجا خیلی چیزا دست ِ خود آدم نیست، اینجا بهت یاد میدن که نقش بازی کنی.... اینجا همه چی بازیه! یه بازی مسخره!
با حرفت موافقم... همسر درسته که تحت تاثیر خونواده ش هست ولی حتی وقتی خونواده ش هم نیستن اون اقوام و دوستان و همکار و... خلاصه یکی رو پیدا میکنه که ازش تاثیر بگیره
دهن همه رو می دید به جز دهن من!!! دقیییییقا عین همسر!
تحصیلات و شغل عالی و ... هیچ کدوم ملاک نیست، هیچ کدوم اینا واسه آدم معرفت و شعور نمیاره
خدا خودش عاقبت مون رو بخیر کنه
bahar
دوشنبه 18 بهمن 1395 07:51 ب.ظ
هدیه الهی فدای دل نگرانت بشم من... عزیز دلم خیلی حق داری نگان باشی..من میخوندم میلرزید ولی من میدونم خدا حتما هواتو داره و مگه میشه تنهات بذاره.. درست در لحظه آخر که از همه جا ناامیدی خدا میرسه و بغلت میکنم.. باور کن اینقد دوستت دارم که چشمام اشکی شد.. خیلی خیلی دعا میکنم اگه لایق باشم
پاسخ مادام کاملیا : خدا نکنه بهار جان
الهی من قربونت برم... منو ببخش که باعث ناراحتیت شدم
منم دوستت دارم قشنگم
بی نهایت ممنونم برای دعا
سمانه
دوشنبه 18 بهمن 1395 07:44 ب.ظ
هدیه عزیزم پناه بر خدا... انشاله وکیلت تو دادگاه برگ برنده رو روکنه و به مراد دل برسی.. هرچند من دعا می کنم انشاله و در پناه خدا خیر و خوشی برات پیش بیاد...
پاسخ مادام کاملیا : الهی آمین
توکل بر خدا، من که همه ی امیدم به خودشه... خودش کمکم کنه
ممنونم عزیزدلم
بلاگر کبیر ^_^
دوشنبه 18 بهمن 1395 06:19 ب.ظ
وای هدیه منم استرس دارم خیلی...
امیدوارم به خیر بگذره این جریانات..
عزیزم خودتو نباز..
میدونی هدیه واقعا حس میکنم شوهرت دوستتم داره.نمیخوادم سر خودش بی کلاه بمونه.یعنی وقتی میاد میگه دوس دارم یه ماه بست کنارت باشم خوب اینو که کسی بهش خط نمیده.حرف دل خودشه.اما اینکه منو بنداز زندون واقعا یه واکنشیه که به خاطر فشار روش داره از خودش نشون میده.یا بهش میگن نهایتا اینجوری بگو بهش. و همه ی مردا هم همینو میگن.باور کن.
کاش میشد دست شوهرتو بگیری برید یه جا که کسی نباشه حرف بهش تزریق کنه.قبول دارم اینکه آدم خودش انقدر تحت تاثیر حرف دیگران باشه خیلی خصلت بدیه ها اما میگم اگه دیگران آتیش بیار معرکه نمیشدن اوضاع خیلی بهتر میشد.
باهاش دعوا نکن.خودتو کنترل کن.شده سکوت کن.اما یادت باشه دود این دعواها و داد و بیدادا اگه مجبوری برگردی سر زندگیت تو چشم خودت میره عزیزم.اگه برگردی خونه باید دفتر گذشته رو جفتتون ببندید عزیزم.
خیلی برات دعا میکنم.
پاسخ مادام کاملیا : توکل بر خدا
اینکه میگه میخوام یه ماه بست کنارت بشینم، خب آره حرف خودشه، ولی می تونه از دوست داشتنم نباشه! اون الان باااااید هم نرمم کنه چون یه جورایی دستاش زیر ساطور منه! مهریه و نفقه کم چیزی نیست
درسته که یه بخش بزرگی از مشکلات به خاطر تزریق حرفای بقیه بود، ولی خودش چی؟ مشکل روحی روانیش چی بلاگر؟ کم شکنجه م کرد؟ اینا چیزی نیست؟
به نظرت اینا با فاصله گرفتن درست میشه؟
بخش بزرگتر مشکلاتم با خودش بود
ممنونم ازت، من همه ی امیدم به خداست که گره از کارم باز کنه
معصوم
دوشنبه 18 بهمن 1395 08:47 ق.ظ
آروم باش، به خدا ایمان داشته باش، همه دنیا هم كه علیهت باشن ، خدا كه تنهات نمیذاره ، میذاره ؟ خدا هیچ وقت دیر نمیكنه
پاسخ مادام کاملیا : بله، خدا هیچوقت دیر نمی کنه....
عاطفه
یکشنبه 17 بهمن 1395 11:19 ب.ظ
وکیلت چ فکری داره؟
پاسخ مادام کاملیا : اینکه دقیقا چه فکری داره رو منم نمی دونم
سو
یکشنبه 17 بهمن 1395 10:11 ب.ظ
تو فیلم الان گفت همه چیو که نبایدخودمون حل کنیم ی چیزایی رو هم بسپاریم به خدا
یدفه یادتو افتادم گفتم بگم
دوستت
پاسخ مادام کاملیا : چه جمله ی قشنگی..... چشام پره اشک شد....
منم سپردم دست خدا
ممنونم دوستم
باران
یکشنبه 17 بهمن 1395 09:50 ب.ظ
هدیه عزیزم با خوندن این پستت بدجوری دلم گرفت قربونت بشم. بخصوص قسمت اول پستت

عزیزم نمیشه کاری کرد که اصلا نری خونه ببینی؟ ینی هیچ راهی نداره؟ اووووف به این قانون های آبدوغ خیاری کشورمون. هیچوقت نمیتونم بفهممش
هدیه جونم منم فکر نمیکنم همسرت عوض شده باشه ولی تو از این به بعد قاطعانه باهاش برخورد کن. بذارمتوجه بشه که نمیتونه مثل گذشته اهات رفتار کنه
غصه نخور قربونت بشم
پاسخ مادام کاملیا : باران جان ببخش که ناراحتت کردم
حرفیه که توو جلسه ی دادگاه زده شده و من الان نمی تونم بزنم زیرش
به قدری از ایران و قوانینش زده شدم که...... الهی که هیچوقت هیشکی توو چنین شرایطی قرار نگیره
آره عزیزم، من الان فقط میتونم باهاش قاطعانه برخورد کنم بلکه فرجی بشه
ممنونم مهربونم
حانیه
یکشنبه 17 بهمن 1395 02:53 ب.ظ
هدیه مهربون چقدرناراحت شدم این پست خوندم ایکاش اخرش خدایه معجزه ای نشونت بده تادلت شادبشه متأسفانه همه جاپول وپارتی حرف اول میزنه منم دخترداییم که ازدواج کردبعدعروسی فهمید شوهرش اندام مردانه اش کارایی نداره قبلا عمل کرده بوده به دخترداییم نگفته بود بااین حال تابخوان جدابشن دوسال این راه دادگاه میرفت ومیومداخرم مهریه ونفقه روبخشید تاطلاقشوگرفت
پاسخ مادام کاملیا : متاسفم که ناراحتت کردم حانیه جان
من که همه ی امیدم به خداست، فقط خودش میتونه گره از کارم باز کنه
وااای چه بد، طفلی دختردائیت، میدونم چقدر اذیت شد
کاش همسر هم مثل شوهر دختردائیت به این قضیه راضی میشد، اما متاسفانه داره کله شق بازی درمیاره
ویدا
یکشنبه 17 بهمن 1395 11:47 ق.ظ
ای بابا
خونه رو نرو ببین
اینطوری دیگه نمیتونی زیرش بزنی كه از خونه خوشم نیومد ...
حكم دادگاه مهریه چی شد؟؟
دادگاه برات نفقه مشخص كرد؟؟نفقه ایام گذشته چی میشه؟؟
هزینه های تالار و عروسی كه ندادن رو درخواست كردین؟؟
وكیلت چی میگه؟!؟
من خیلی میترسم هدیه..اون تعادل روحی نداره.میدونم تو خیلی چیزا رو هم اینجا نگفتی.حس میكنم شرایط خیلی بدتر از اون چیزی بود كه نشون دادی كه زدی بیرون..
پاسخ مادام کاملیا : نمی تونم نبینم! دستور مستقیم قاضی هست! اگه نبینم به ضرر خودمه ویدا جان
دادگاه مهریه که... خیلی وقته رفته تجدید نظر، هنوز جوابش نیومده
همون نفقه رو قاضی داشت کاری میکرد که به فنا بره دیگه... میخواست ازم بخشش بگیره که وکیلم نذاشت
واسه هزینه هنوز کاری نکردیم، فعلا نفقه و تمکین توو اولویته
وکیلم داره طبق برنامه پیش میره
همه می ترسن ویدا جان.... حست هم درسته! ولی یه نکته، من از خونه م نزدم بیرون، خودش منو برد خونه ی بابا و بعدش اون دعوا و منم دیگه موندگار شدم خونه ی بابا
اینکه تاکید میکنم چون توو دادگاه همین یه نکته کلی میتونه به ضرر یا به نفعم باشه
NeMo
یکشنبه 17 بهمن 1395 11:38 ق.ظ
هدیه جانم عب نداره اگه همسرعوض نمیشه تو عوض شو
دیگه مثل قبل ساده نباشو جلوحرفاش كوتاه نیا بذار بدونه دیگه نمیتونه اذیتت كنه اونم یا اخلاقش درست میشه یا خسته میشه موافقت میكنه با طلاق! تو به آسایش میرسی
ولی خب اصلن نمیدونم باز با چه رویی قراره بیاد باهات زیر یه سقف حالا خودش هیچی خانواده اش واقعا روشو دارن باهات چشم تو چشم بشن؟!!
پاسخ مادام کاملیا : دقیقا، منم که باید عوض بشم
حتی اگه یه درصد (خدا اون روز رو نیاره) مجبور به تمکین شدم حتما قبلش از قاضی میخوام که یه تعهد سفت و سخت ازش بگیره
عزیزم خودشو خونواده ش بی عار تر و پررو تر از این حرفان که فکر میکنی... روشو که دارن هیچ، تازه کلی هم طلبکارن!
فانا
یکشنبه 17 بهمن 1395 11:18 ق.ظ
سلام هدیه عزیز تولدت كه خیلی ازش گذشته شرمنده دیر اومدم اما تبریككككككككككك
این پستت رو هم خوندم...نمی دونم والا چی بگم پس چیزی نمی گم. مراقب خودت باش به خدا می سپرمت
پاسخ مادام کاملیا : سلام فانا جان... قربونت برم، دشمنت شرمنده، ممنونم عزیزدلم
سپاسگزارم
فاطمه 19
یکشنبه 17 بهمن 1395 09:19 ق.ظ
دیشب تازه رسیدم شمال. مشهد بودم! برف بود افتضاح! وقتی رسیدم سریع وبتو باز کردم بخونم، وامروز صب دارم برات کامنت میذارم، میخواستم بگم وقتی واردحرم شدم تو دومین نفری بودی که یهو یادم اومد برات دعا کنم، وجالب اینه که تعداد ادمای محدودی کمتراز انگشتای کاملِ دست یادم بود!تی واس خودمم چیزی نخواستم!امیدوارم دعاهام مستجاب شه واست مشکلاتت حل بشن
پاسخ مادام کاملیا : شما شمالی بودی فاطمه جان؟ قبلا بهم گفته بودی؟
وای ببخش ولی هیچی یادم نیست! من میگم آلزایمر گرفتم هیشکی باور نمیکنه
ای جاااانم، زیارتت قبول عزیزم
من قربون شما بشم که انقد خوب و مهربونی.... حتما خدا صداتو شنیده
الهی آمین
مریم ک
یکشنبه 17 بهمن 1395 08:00 ق.ظ
سلام.من از عاقبت اینکار می ترسم .اگه قرار بشه بری سر خونه و زندگیت اون موقع چی.فقط از خدا می خوام به خیر بگذره و هرچی خیره پیش بیاد
پاسخ مادام کاملیا : سلام مریم جانم
خودمم می ترسم.... همه می ترسن...
الهی آمین
مری مریا
یکشنبه 17 بهمن 1395 01:11 ق.ظ
الهیییی عزییییزم. نترس خدا كنارته و مواظبته. من مشهدم هدیه برای عاقبت بخیریت ، خنده ی از ته دلت، خوشبختی بی نهایتت و دل لبریز از شوقت دعا میكنم. دعا میكنم زندگیت زیر و رو شه و عشق مهمون قلبت باشه
پاسخ مادام کاملیا : الهی دورت بگردم مری مریا....
چه دعاهای قشنگی
الهی آمین
زیارتت قبول باشه دوست مهربونم
پرسه
شنبه 16 بهمن 1395 09:48 ب.ظ
میشه وکیلت زودتر یه کاری کنه؟ ...
صبر و تحمل آدمم یه حدی داره، یه انتهایی داره ....
امیدوارم و از ته دل واقعنی برات دعا میکنم اوضاع به صلاحت پیش بره :ایکس
پاسخ مادام کاملیا : خودمم همینو میخوام واقعا، کاش زودتر یه کاری کنه
دقیقا همینطوره
الهی آمین، ممنونم پرسه جانم
مامان رونیا
شنبه 16 بهمن 1395 05:46 ب.ظ

تایید ک کنی بعد میری؟
نمیخوام
پاسخ مادام کاملیا : اونو دیگه باید دید وکیلم چیکار میکنه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox