تبلیغات
شیطنت های ذهن من - خوشی زورکی

خوشی زورکی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
سه شنبه 12 بهمن 1395-12:19 ق.ظ


بعد از ظهر توو یه حرکت انتحاری به دخترخاله م پیام دادم و گفتم "عجب هوایی! بریم بیرون؟" 

اونم که پایه! ساعت قرار رو اوکی کردیم و رفتیم استراحت....

هی با خودم می گفتم "این چه کاری بود؟! کی حوصله ی بیرون داره؟! بابا بی خیاااال.... برم کنسلش کنم! اووووف آخه برم چیکار کنم؟! ولش کن بمونم خونه...." 

دیدم الانه که پیام بدم بگم نمیام!!! پا شدم و شروع کردم آرایش کردن! لباس پوشیدم و قبل از اینکه بخوام قید بیرون رفتن رو بزنم تندی به آژانس نزدیک خونه زنگ زدم و دیگه عملا خودمو گذاشتم توو کار انجام شده!! 

خیلی شیک با آژانس رفتم سر قرار!

یکم دور دور کردیم و من توو یه حرکت جالب انگیزناک دو تا کیف خریدم!! دقیقا دو نوع کیف توو ذهنم بود که هر دوشو پیدا کردم و قیمتم که عااالی، معطل نکردم! 

همه دنبال خرید لباس عیدن، اونوقت من مشکلم همین دوتا کیف بود که شکر خدا حل شد!! خیلی هم خجسته! 

بعدشم رفتیم کافه به صرف اسنک و شیر قهوه! خیلی هم چسبید.... کلی هم حرف زدیم! کلی هم نگامون کردن!!! یعنی نمیدونم شاخ داشتیم؟ دُم داشتیم؟ چه خبر بود که نگاه های همه رو ما دوتا کلید بود!!! 

دکور ِ کافه هم بنفش بود و من بسی کیف کردم 

از اونجا رفتیم خانه ی لاک! و دوتا لاک ِ طلایی و نقره ای گرفتم، خیلی جیگرن 

وقتی وارد مغازه شدیم دیدم یه مرغ مینا نشسته رو شونه ی پسر فروشنده! گفتم مواظب باشید اینا رحم ندارنا، می زنن چش و چالتون رو کور میکنن!!!  پسره گفت اتفاقا کلی دستمو چنگ زده! گفتم خلاصه مواظب چشاتون باشید!! پسره هم ترسید و مینا رو گذاشت توو قفسش!!  یه دختر خانومی رو صندلی نشسته بود، گفت مرغ مینا واسه این خانومه!حالا اینکه نسبت شون چی بود خدا میدونه! ما که نفهمیدیم 

کلی هم در مورد مرغ مینا ازم سوال کرد! بعد هی بهم می گفت "واقعا شما هم مرغ مینا داری؟!"  حالا انگار بمب اتم بود که بهم نیاد داشته باشم!  والا

بعدشم رفتیم تا من پارچه بگیرم برای مانتو! توو تن دوستم یه مانتو دیدم خوشم اومد، گفت خودش دوخته... بهم گفت پارچه بگیر واست می دوزم.... که البته پارچه ی مورد نظر یافت نشد! 

بعدشم رفتیم لوازم آرایشی و من یه اسپری بدن و دخترخاله م هم ریمل گرفت که البته واسه منم دخترخاله م حساب کرد! 

بعدشم میخواستم آژانس بگیرم برم خونه که دخترخاله منو کشوند خونه شون.... خاله بزرگه و شوهرخاله خیلی ماااهن... چهارتایی شام خوردیم و گپ زدیم.... منو دخترخاله ظرفا رو شستیم و بعدشم قرار بود برن خونه ی دائی بزرگه، منو هم رسوندن

خلاصه امروز خودمو به اجبار از خونه شوت کردم بیرون بلکه یکم هوا بخورم 

البته وقتی خونه ی خاله بودم همسر زنگ زد! منم اونجا رو بهونه کردم و گفتم نمی تونم صحبت کنم! و زود خداحافظی کردیم.... همین که قطع کردم بلند گفتم "آخییییییییش" خاله بزرگه کلی باهام حرف زد.... تنها فامیلیه که پا به پام حرف میزنه بدون هیچ قضاوت و زخم زبونی! انگار که دوست صمیمیمه 

خدایا شکرت 



خیانت تو
سه شنبه 19 بهمن 1395 08:37 ق.ظ
عزیز لطفا تو تلگرام بم پیام بده نمیدونم چرا آی دیت سیو نمیشه
کارت دارم
پاسخ مادام کاملیا : چشم عزیزم، حتما
bahar
دوشنبه 18 بهمن 1395 07:55 ب.ظ
چقد عالی که حتی زورکی خودتو بیرون بفرستی...خرید و ذوقتو قربون...میدونم وقتی حجم استرس باشه ممکنه اولش خیلی سخت باشه ولی بعضی موقعها خودتو مجبوری تو جاهایی ببر که سرتو گرم میکنه و نمیذاره گذر زمانو حس کنی
پاسخ مادام کاملیا : همینطوره
درست میگی، گاهی حجم استرس نمیذاره حتی درست نفس بکشی، و یه جایی مثل بازار فکر کنم بهترین گزینه ست برای فرار از فکر و خیال
بلاگر کبیر ^_^
دوشنبه 18 بهمن 1395 06:10 ب.ظ
خدا خاله تو حفظ کنه هدیه...

اوف رو دور خریدیاااا :) مبارکه خانوم خانوما :)
پاسخ مادام کاملیا : الهی آمین
ممنونم عزیزدلم
عاطفه
جمعه 15 بهمن 1395 11:49 ق.ظ
اقا منم دخترخاله دارما,,,ولی چرا لوازم ارایش برام نمیخرن؟؟؟؟
پاسخ مادام کاملیا : الهییییی، بیا خودم برات می خرم
باران
پنجشنبه 14 بهمن 1395 09:56 ب.ظ
عاقا بنده از پشت همین تریبون ابراز خرسندی میکنم که شما خودت رو از خونه شوت کردی بیرون و حال و هوایی عوض کردی

سلام هدیه نازنینم
کار خیلی خوبی کردی خانومی. خریدهات هم همه مبارکت باشن گلم
چقدر خوبه که با خانواده خاله ت صمیمی هستین. خدا حفظتون کنه برای هم
مواظب خودت و خوبی هات باش قربونت بشم
پاسخ مادام کاملیا : ای جااااانم
سلام باران مهربونم
من به فدای شما
آره خاله بزرگه خیلی بهم محبت داره... خدا حفظ شون کنه... خدا شما رو هم حفظ بکنه
عزییییزمی
ویدا
پنجشنبه 14 بهمن 1395 06:21 ب.ظ
تولدت با تاخیر مبارك عزیزم
امیدوارم خوشحال و خوشبخت باشی


پاسخ مادام کاملیا : ممنونم ویدا جانم
NeMo
پنجشنبه 14 بهمن 1395 11:12 ق.ظ
هدیه جونم چشم حتما جاتونو خالی میكنم
آپم
دوست داشتی بخون خاطره پارساله
پاسخ مادام کاملیا : قربون شما
حتما
مونا
چهارشنبه 13 بهمن 1395 05:11 ب.ظ
چطوری هدیه جون؟خوب که عزیزانی و داری که کنارتن سعی کن بیشتر خودت تحویل بگیری مواظب خودت باش
پاسخ مادام کاملیا : خوبم عزیزم، شکر... قربون شما
چهارشنبه 13 بهمن 1395 01:53 ب.ظ
هدیه جونم ،من سه ساله خاموش میخونمت ،همیشه از ته دلم دعا میکنم که حال دلت خوب باشه خانومی
از خدا میخوام بهترین ها رو بهت بده
الهی آمین
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم دوستم، خدا حفظ تون کنه
مریم.ک
چهارشنبه 13 بهمن 1395 09:43 ق.ظ
خوشحالم که روز خوبی داشتی.این کار و تکرار کن نمون خونه برو بیرون تنها نمون اینجور حداقل از فکر و خیال بیهوده میایی بیرون.
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم مریم جانم، سعی میکنم بازم تکرارش کنم... درست میگی
یلدا
سه شنبه 12 بهمن 1395 02:27 ب.ظ
سلام عزیزدلم.خیلی خوب کار کردی رفتی با دختر خاله بیرون.خریدهات مبارکت باشه.خوندن این پست حس خوبی داشت
پاسخ مادام کاملیا : سلام یلدا جانم، ممنونم مهربونم
سارا
سه شنبه 12 بهمن 1395 12:07 ب.ظ
واقعا مرغ مینا خشنه?
پس تقصیر خودشه ،باید تو
قفس بمونه
خریدات مبارک عزیز ترینم
همیشه شاد باشی
پاسخ مادام کاملیا : آره
رام شدنی و اهلی که نیست، چنگ می زنه، نوک می زنه... به قول یه بنده خدا مرغ مینا کلا اعصاب نداره
ممنونم قشنگم، قربونت
فاطمه 19
سه شنبه 12 بهمن 1395 11:24 ق.ظ
چقد وجود اینجور ادما لازمه تو زندگیه آدم. که حالتُ خوب میکننُ بی قضاوت پای حرفات میشینن
امیدوارم این آدمها روز به روز تو زندگیت بیشتر شن
پاسخ مادام کاملیا : واقعا همینطوره
امیدوارم همه ی آدما توو زندگی شون چنین کسایی رو داشته باشن
فدا
معصوم
سه شنبه 12 بهمن 1395 08:09 ق.ظ
شكر خدا خوش گذشت
منم منتظرم نینی گولی بزرگ شه ، منم دیگه سر كار نرم ، با نینی گولی بریم بگردیم
پاسخ مادام کاملیا : قربونت برم
کار خوبی می کنی معصوم جان، هیچی باارزش تر از خانواده نیست
نفس
سه شنبه 12 بهمن 1395 02:17 ق.ظ
هدیه عزیزم چقد خوشحال شدم حال و هوات امروز عوض شده...آفرین خیلی كار خوبی كردی.منم همینجوریم تا مجبور نشم هیچ جارو به اتاقم ترجیح نمیدم البته كار اشتباهیه!
تو كه از این دخترخاله های پایه داری تا میتونی ازشون استفاده كن روحیت عوض شه،تا باشه از این دور دورا خانم
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم از محبتت
همینطوره... انگار همه ی آرامش و امنیتم توو اتاقم خلاصه میشه، که البته ریشه ی این مشکل توو گذشته ست
کاش همیشه موقعیتش باشه و منم از زیرش در نرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox