تبلیغات
شیطنت های ذهن من - شش بهمن با طعم چهارشنبه

شش بهمن با طعم چهارشنبه

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 6 بهمن 1395-02:27 ب.ظ


همیشه عاشق چهارشنبه بودم و چقدر عالی که امسال ۶ بهمن افتاده چهارشنبه  میخوام به فال نیک بگیرم... خب اینم یه نشونه ست دیگه 

داداش کوچیکه احتمالا تا غروب خودشو می رسونه و شب یه مهمونی خونوادگی خواهیم داشت...


و اما جریانات....

دیروز غروب با مامان و زن داداشم نشسته بودیم، سه تا خانوم خونه تنها بودیم و برای شام ساندویچ گرفتیم و مشغول خوردن و گپ زدن بودیم که همسر زنگ زد!!

اومدم توو اتاقم و جواب دادم...

تولدم رو پیشاپیش تبریک گفت و ازم خواست اگه ممکنه برای چهارشنبه شام بریم بیرون!! تشکر کردم و بهونه آوردم! گفت ولی کادوت محفوظه!!

در مورد خونه یکم حرف زدیم.... برعکس روز قبل که بی اعصاب جوابشو می دادم، دیشب سعی کردم پا به پاش نقش بازی کنم!!!

وسط حرفاش ازم پرسید "امروز مغازه بودی؟!" گفتم نه... گفت امروز جایی نرفتی؟! گفتم نه، خونه بودم، چطور؟! گفت واقعا جایی نرفتی؟ بیرونی جایی..... گفتم نه...

مشغول نوشتن بودم که همسر زنگ زد!! ۴۰ دقیقه حرف زدیم!!! و الان اعصابم داغونه! به قول اون حاج خانوم توو اون فیلم کمدی و برنامه ی آشپزی ببین و بپز! که میگه "رلکس... رلکس.... رلکس تر......"

اووووف کاش میشد جوابشو ندم! 

خب بریم سر ادامه...

خلاصه اصرار داشت که من حتما جایی رفتم! و خب منم نرفته بودم و همش خونه بودم!

واقعا رشته ی افکارم پاره شد!!! ولی کلا خیلی حرفا زدیم و اونم شروع کرد به گفتن اینکه دوستت دارم و ولت نمی کنم و همه کار واست میکنم!!! و من این طرف تلفن فقط نیشخند میزدم و یه جاهایی هم بی صدا می خندیدم!!!!

یه چیزیو بهونه کردم و قطع کردیم.... احتمالا بین حرفامون نکات مهمی هم بود که میخواستم براتون بگم ولی خب الان همه از ذهنم رفت!! پس به ناچار ازشون می گذریم!!!

شب بهم پیام داد و دوباره تولدمو تبریک گفت و ازم خواست تلگرامم رو چک کنم! خب من خطی که باهاش توو تلگرام هستم رو چند ماهه که عوض کردم  همسر اطلاعی ازش نداره! خط قبلی هم خاموشه فقط گاهی روشن میکنم و پیام ها رو چک میکنم!

رفتم سراغ خط قبلی و دیدم توو تلگرام برام یه عکس فرستاده!! تاریخ تولدم رو کشیده بود و کنارش یه جمله هم نوشته بود! دوباره موقع خواب پیام داد که لطفا بازم تلگرامتو چک کن! که امروز صبح رفتم سراغش و دیدم برام وویس فرستاده! برام با دوتار یه آهنگ زده بود و خونده بود!

گذشت تا همین یه ساعت پیش که گفتم زنگ زد.....

گفت از آهنگت خوشت اومد؟! گفتم واسه من خوندی؟!!!!!! با یه حالتی گفت خب آره! پس واسه کی خوندم؟!!! گفتم نمی دونم!!! (دقیقا منظور داشتم از حرفم)

گفت چطور بود؟ گفتم اونی که دو سال پیش واسم خوندی قشنگ تر بود!!! گفت خب اون با گیتار بود و این با دوتار! شعرش فی البداهه بود! چی و چی..... گفتم خلاصه اون بهتر بود!!!

توو اون ۴۰ دقیقه که حرف زدیم یعنی کلی خودمو خالی کردماااا.... از عروسی و از فروش ماشین و دروغ ها و زیر حرف زدن ها..... کلی هم تند و محکم حرف زدم جیگرم حال اومد!!! کلی هم خونواده ش رو مورد لطف و عنایتم قرار دادم! نه اینکه توهین کنم ولی دونه دونه شون رو واگذار کردم به خدا و به همسر گفتم حتما تاوان پس میدن! و همسر فقط توو سکوت گوش می کرد.....

یه جایی بهش گفتم "یادته بهم می گفتی من انگشت کوچیکه ی خواهراتم نمیشم؟!!!! از این به بعد میخوام مثل خواهرات باشم! میخوام مثل یه ملکه توو خونه م پادشاهی کنم!"

گفت تو مطمئنی خواهرام زندگی خوبی دارن؟؟؟!!!!!!! (و دقیقا زدم توو هدف)

گفتم کسایی که زندگیم رو به اینجا رسوندن حتما زندگی خوبی هم دارن! حداقل از مال من بهتره!!

خلاصه حسابی عملیات شستشو انجام شد و تهشم گفتم کاری نداری؟! سرم درد گرفت انقدر حرف زدم!!!

گفت نمیخواستم امروزتو خراب کنم!!

گفتم روزای من خیلی وقته که خراب شده!

گفت جبران میکنم و فلان میکنم و .......

گفتم دیگه واسه حرفات پشیزی ارزش قائل نیستم! تا یه ماه دیگه یه خونه ی خوب با وسایل برام فراهم میکنی، قاضی "ک" بااااااید برام شرایط زندگی تعیین بکنه، امنیت، رفاه، بااااااید برام نفقه تعیین بکنه و تو باااید تامینم کنی تا منم بخوام زندگی کنم!

گفتم دیگه از کوتاه اومدن و گذشت کردن خبری نیست.... گفتم دختر ِ ۱۳، ۱۴ ساله نیستم که با حرفات خام بشم و کم بیارم! توو این ۶ سال حرف زیاد زدی! شعارای قشنگ زیاد دادی! دیگه فقط از رو عملت تصمیم می گیرم....

ته حرفامون بازم گفت دوستت دارم و بوس فرستاد!! هه.... و خداحافظی کردیم

یه نکته:

توو جواب یکی از کامنتای کوثر درباره ش حرف زدم اما میخوام اینجا هم بگم....

توو تلگرام یه متنی پخش شده به اسم "سندرم استکهلم" نمیدونم خوندین یا نه؟ ولی اون متن داستان زندگی منو امثال منه!!! ما قربانی هستیم... شاید الان متوجه نشید منظورم چیه، اگه اون متن رو بخونید متوجه میشید که به منو امثال من چی گذشته و چرا احساساتمون درگیر میشه گاهی و چرا چرا چرا.......

اینکه قانون ِ اینجا و به خصوص دادگاه و قاضی ِ شهرم اصرار دارن که ما بهم برگردیم بزرگ ترین ظلم به من ِ قربانی هست! شاید خودشون نفهمن چرا چون اونا فقط به این فکر میکنن که آمار طلاق بالا نره! اما در حقیقت دارن زن جامعه رو که مادر ِ آینده هست! به زور به کام مرگ تدریجی می کشونن! و افسوس برای اون فرزندی که قراره توو چنین رابطه ی شکنجه محوری به دنیا بیاد!

پ.ن: حس میکنم خیلی چیزا رو نگفتم! اما خب با این ذهن آشفته و حنجره ای که از جیغ جیغ می سوزه بیشتر از این هم توقع نیست!



bahar
دوشنبه 18 بهمن 1395 08:05 ب.ظ
من آخرین نفری ام که تولدتو تبریک میگم قطعا...با حجم بزرگی از خجالت اگه بگم شاید باور نکنی که قبل اومدن بهمن یادم بود که حتما 6بهمن هدیه س و تبریک بگم ولی از بس آلزایمرم حتما باید تو تقویم بنویسم وگرنه یادم میره... عذرخواهم.. از دست پروپوزال و کارای دانشگاه... البته باید برات سر فرصت پی وی بدم و بگم چرا ذهنم درگیر بوده... گل زیبا دختر جذاب زمستون تولدت مبارک... الهی که همیشه سلامت و شاد و موفق باشی و از این به بعد فقط شاهد خنده هات باشم
پاسخ مادام کاملیا : وای بهار این حرفا چیه.... ممنونم ازت
من خودمم آلزایمرم
الهی آمین، ممنونم بهار قشنگم
بابت کارای دانشگاه هم خدا قوت عزیزم، الهی که همیشه موفق باشی
حتما باهام حرف بزن بهار، از خدا میخوام از این به بعد فقط واسه چیزای خوب ذهنت درگیر باشه
اعظم
پنجشنبه 7 بهمن 1395 11:46 ب.ظ
تولدت مبارک خانوم گل .بانوی بهمنی
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم اعظم جان
مینا
پنجشنبه 7 بهمن 1395 04:42 ب.ظ
سلام جانم,تولدت مبارک خانومی,چندپست قبلت رونخونده بودم امروزهمروخوندم چقدرخوبه که درباره متولدبشی یک هدیه جدید بازندگی دوباره باروحیه ای قوی ومستحکم بسازی هرجورکه دلت میخواد رفتار کن وزندگیت رو ادامه بده ,وقتی ما به حرفهای قشنگ وعاشقانه همسرمون احتیاج داریم ازمادریغ میکنن ووقتی که دیگه کارازکارگذشته ودیگه حتی صداشونهم برامون مفهوم وارزشی نداره شروع میکنن به گفتن حرفهای مثلا پشیمانی,برات آرزوهای بهترینهارودارم موفق باشی
پاسخ مادام کاملیا : سلام مینا جان، ممنونم عزیزم
آره واقعا.... باید یه هدیه ی جدید بسازم، با افکار جدید..... خودم رو هم باید بذارم توو اولویت، بسه فدا شدن
دقیقا همینطوره که میگی... نوشدارو پس از مرگ سهراب
قربون شما
باران
پنجشنبه 7 بهمن 1395 04:17 ب.ظ
هدیه عزیز من. بانوی بهمن ماه...
تولد مبارک قربونت بشم.اصلا بدو بیا بغلم

خانومی میدونم علیرغم میلت این تصمیم رو گرفتی. با همه وجود دعا میکنم لحظه به لحظه در پناه خدای خوب و مهربون باشی
مواظب خودت باش گلم
پاسخ مادام کاملیا : من فدای شما بشم مرسی عزیزم
آمین... خدا خودش کمکم کنه و سختی های مسیر رو برداره
چشم
بلاگر کبیر ^_^
پنجشنبه 7 بهمن 1395 03:41 ب.ظ
هدیه جونم تولدت مبارکا باشه..
من دیگه در جریان مسایل دید نبودم. واقعا قراره برگردی پیش شوهرت؟
کاش این رمانتیک بازی ها رو و قشنگ حرف زدن ها رو تو زندگیتون میداشت که انقدر تو رو دلشکسته و دلسرد نمیکرد.
اما اگه برگردی امیدوارم واقعا بهت ثابت کنه همه چیز عوض شده.
محال نیست.زمان میبره اما شدنیه :)
میدونم الان از سر اجباره اما امیدوارم تو زندگی احساساتت کم کم تغییر کنه.
خلاصه آرزو میکنم به هر چه برات خیره برسی.
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم بلاگر جان
همه چی به دستور قاضی و کار وکیلم بستگی داره
همینطوره.... دلشکسته و دلسرد رو خوب اومدی.... الانم مطمئنم همه ی حرفاش فیلمشه! شک ندارم
خدا نکنه برسه اون روز که مجبور شم برگردم پیشش... خدا نکنه
ممنونم عزیزم
طلا
پنجشنبه 7 بهمن 1395 12:17 ب.ظ
عزیزم یه کامنت دادم یاتاییدش نکردی یانرسیده درهرحال اگه دوست داشتی تایید کن.
میدونم خشمتون طبیعیه وهرکسی جای شمابود خشم داشت من شرایطتون رو کاملادرک میکنم و توکامنتم منظوری نداشتم واقعا.اماظاهراشمابدبرداشت کردید.به هرحال من دیگه کامنت نمیذارم آرزو میکنم بهترینهاجلوی راهتون بیاد وروزهای خوشی رو تجربه کنید وموفق باشید
پاسخ مادام کاملیا : من همه ی کامنتا رو تائید کردم طلا جان... کامنت تائید نشده ای از شما ندارم
میشه بگی کجا رو بد برداشت کردم؟
شما از بخشیدن حق و حقوقم گفتی، منم بارها گفتم که همسر راضی نمیشه... وگرنه این همه مدت درگیر دادگاه نمی شدیم
من لنگ مهریه و نفقه نیستم که بخوام به خاطر پول اعصاب و روانم رو توو راهروهای دادگاه حروم کنم
اما شما فکر میکنی من به فکر انتقام و پول هستم و کوتاه نمیام
به هر حال شما صلاح خودتون رو بهتر می دونید
ممنونم و در پناه خدا باشید
sahar
پنجشنبه 7 بهمن 1395 11:42 ق.ظ
تولدت مبارک
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم سحر جان
فرشته
پنجشنبه 7 بهمن 1395 10:20 ق.ظ
سلام هدیه جون منم بهت تبریک میگم عزیزم ان شاءالله که هر چه زودتر مشکلت هم حل میشه و سال جدید زندگیت رو با اتفاقای خوب رقم میزنی
ان شاءالله همیشه دلت شاد باشه و لبت خندون
پاسخ مادام کاملیا : سلام فرشته جان
ممنونم از لطف تون... آمین
بنفشه
پنجشنبه 7 بهمن 1395 01:03 ق.ظ
عزیزم تولدت مبارک امیدوارم زندگیت همیشه پر از شادی و آرامش باشه
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم بنفشه جان
عاطفه
پنجشنبه 7 بهمن 1395 12:02 ق.ظ
خوبه ک حرفاتو میزنی,ادما باید بدونن ک جز خودشون بقیه هم میفهمن و اینکه سکوت میکنن دلیل این نیس ک حرف زدن بلد نیستن..
تولد مبارک خانم گل
پاسخ مادام کاملیا : همینطوره.... آدمی که چند بار از یه سوراخ زخم میخوره نشون میده به حد کافی کوتاه اومده... یه جایی هم به خودش میاد و میره و پشت سرشم نگاه نمیکنه
ممنونم عاطفه جان
پرسه
چهارشنبه 6 بهمن 1395 10:35 ب.ظ
تولدت مبارک خوب بنفش جان زیبا :ایکس
دقیقا یه سری آدما خودشون باعث میشن که باهاشون بازی کنی ....
پاسخ مادام کاملیا : ای من به فدای شما پرسه جان
دقییییقا
نفس
چهارشنبه 6 بهمن 1395 09:28 ب.ظ
هدیه جونم تولدت خیلی مبارك باشه.چقدر خوشحال شدم كه محكم تر شدی و داری رو خودت كار میكنی تا اعتماد به نفستو بالا ببری...ارزو میكنم برات كه سالهای پیش روت پر از اتفاقای قشنگ و رنگی رنگی باشه .ایشالله همیشه دلت شاد و لبت خندون عزیزم باشه.
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم نفس جانم
آمین... چه دعاهای قشنگی، قربونت برم
مرسا
چهارشنبه 6 بهمن 1395 09:00 ب.ظ
بنفشه بهمنی من تولدت مبارک عزیزم
پاسخ مادام کاملیا : نااااازی فدا
سارا
چهارشنبه 6 بهمن 1395 08:58 ب.ظ
سلام هدیه عزیزم
تولدت مباااارک خوشگلم

پاسخ مادام کاملیا : سلام عزیزدلم قربونت برم
《بارانا》
چهارشنبه 6 بهمن 1395 07:44 ب.ظ
تولدت کلییییی مبارک باشه هدیه جان.انشالله با تولد دوبارت وارد روزهای خیلی خیلی خوب و اروم و قشنگ بشی.
انشالله که هم خودت هم خانوادت همیشه شاد و سلامت باشید.
انشالله که سربازی داداشت زودی تموم بشه و بیاد کنارتون.ولی چرا داداشت انقدر تند تند میاد؟ داداش من اینجوری نبود.هر بیست و پنج تا سی روز میومد.شوخی کردم.امیدوارم همیشه خوب و خوش در کنار هم باشید.
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم گلم
الهی آمین،چه دعاهای فوق العاده ای
زود اومدن داداش کوچیکه چند تا علت داره... یکیش اینکه پادگانش جزو مناطق محروم هست و چون ۳ ساعت فاصله داره هر دو هفته یه بار میتونه بیاد... هفته ی قبل که عروسیه دوستش بود و این هفته هم چون تولدم بود از تشویقی هاش استفاده کرد و اومد
خودشم توو پادگان منشی ارشد هست و خب یه سری امتیازات هم داره
ممنونم عزیزم
مونا
چهارشنبه 6 بهمن 1395 07:13 ب.ظ
هدیه جونم تولدت خیلی مبارک باشهامیدوارم روزای خوب زندگیت زودتر بیان نمی دونم چه تصمیمی گرفتی ولی خودت مطمینی ولی یادت باشه فقط آرامش و خوشحالی تو مهم مواظب خودت باش زیادم حرص نخور مردا کلا موجودات رو اعصابی هستن
پاسخ مادام کاملیا : قربونت برم مونا جان منم امیدوارم
چشم عزیزم...
اوهوم، قبول دارم
م رونیا
چهارشنبه 6 بهمن 1395 06:55 ب.ظ
اوفیششششش
جیگرم حال اومد
خواهراش رو خوب اومدی
بجرخ تا بچرهیم ... بله .. کلی کار داریم با شازده
تفلدت مبارک
با کلی ارزوهای خوب و قشنگ برات
بوس
پاسخ مادام کاملیا : قربون شما برم من
می دونستی عاشق اوفیش گفتنتم؟
بله، وقتی دلش میخواد قضیه رو کش بده، خب ما هم نه نمیگیم!
ممنونم عزیزدلم، فدای مهربونی هات
بازم مرسی که توو کانالت تولدمو تبریک گفتی
طلا
چهارشنبه 6 بهمن 1395 05:18 ب.ظ
هدیه جون خیلی خشم داری خیلی...
هدیه من نمیدونم دلیل اصلی طلاقت چیه امااگه مطمعنی همه چیو ببخش وجداشو اخه واقعاارزش نداره خودتو داغون کنی وبعد جدابشی آدم چاقویی رو که توشکمش رفته باشه درمیاره وکم کم خوب میشه هی چرخش نمیده توشکمش که بد وبدتر بشه
انتقام واینارو فراموش کن اگه همسرت اذیتت کرده خبـ بیمار بوده رهاش کن
مواظب وجود مهربونت باش
پاسخ مادام کاملیا : طلا جان شما اگه این چند تا پست اخیر رو می خوندی متوجه یه سری قضایا می شدی اما انگار هیچ اطلاعی از روند دادگاه هام نداری وگرنه حرفاتون ساده ترین راه حلی هست که به ذهن همه می رسه
لابد این روش عملی نبوده که منم تا الان درگیر بودم و هستم
اگه خشم دارم که حق دارم، شما که توو مهلکه ی زندگی ِ من نبودی.... بحث انتقامم نیست که اگه بود راه های انجامش واسم فراهمه
فاطمه 19
چهارشنبه 6 بهمن 1395 04:50 ب.ظ
اینقد حرص خوردم یادم رفت بگم تولدت مبارک
هپی مپی باشه هدیه جان ان شاالله روزهات پراز ارامش باشه و هرچیزی که توی دلته برات اتفاق بیفته. کلی دعای قشنگ برات میکنم هدیه جان
پاسخ مادام کاملیا : الهیییی فدا
ممنونم فاطمه جانم
آمین... قربون مهربونی و دعاهای قشنگت
فاطمه 19
چهارشنبه 6 بهمن 1395 04:47 ب.ظ
دستت درد نکنه. دست چیه از سر تا پات درد نکنه ینی جیگرم حال اومد اصن. از وقتی خواننده ی وبلاگت شدم که ازوبلاگ قبلیت بود البته اونجا خاموش بودم و اینجا کامنت میذارم تو این تمام این مدت. فقد این چند روزه که دلم داره خنکککککک میشه. چون این ادما دیه گذشت براشون معنی نداره و فک میکنن تو شخصه ساده هستی ک هعی میزنن تو سرت دیگه نمیگن این ادم بخاطر احترام بخاطر حرمتها سکوت میکنه . این ادما نمیفهمنت.‌شایدم خودشونو به نفهمیدن زدن.
پاسخ مادام کاملیا : جیگر خودمم کلی حال اومد
دقیقا همینطوره... یه عده جنبه ی سکوت و کوتاه اومدن رو ندارن، لطفت کم کم میشه وظیفه، تهشم اگه شاکی باشی و اعتراض کنی بازم طلبکارن و تو میشی بدهکار عالم
میگن آدمی که خودشو زده به خواب نمیشه بیدار کرد! اینام همینن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox