تبلیغات
شیطنت های ذهن من - سی و شش سالگی

سی و شش سالگی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
چهارشنبه 29 دی 1395-09:05 ب.ظ


اومدم حرف بزنم تا خفه نشم!! چه خوبه اینجا رو دارم.....

امشب مراسم حنابندون هست! برادر ِ داماد اصرار پشت اصرار که باااااید بیاین!! چند ساعت پیش آرایشگرم پیام داد که آنفلوآنزا گرفته و نمی تونه بیاد و عذرخواهی کرد!! بنابراین تنوع و خوشگلانسیون تعطیل!!

به داداش کوچیکه گفتم با بچه ها برید خوش بگذره.... خانوم ِ یکی از دوستاش زنگ زد که بیا حتما! گفتم آرایشگاه نرفتم، دوش نگرفتم، حسشم نیست.... بنده خدا فکر کنم از صدام فهمید که حالم خرابه!

واسه فردا شب هم شاید نرم!! اصلا انگار آرایشگاه بهونه بود......

الان توو اتاقم روو تخت دراز کشیدم و محمد علیزاده هم داره می خونه و منم چیلیک چیلیک اشک می ریزم..... یه عاااالمه بغض دارم........

یه چیزی توو دلم هست.... یه چیزی نه، خیییلی چیزا توو دلم هست....... 

از شنبه می ترسم! از روبرو شدن باهاش می ترسم! از دادگاه و اون قاضی ِ بی معرفتم می ترسم! از نقشه ی جدید اون و وکیلش می ترسم! از اینکه بازم قراره وکیلش بهم توهین کنه و قاضی فقط نگاه کنه هم می ترسم! از اون پشت ستون هایی که خونواده ی اون می شینن تا گیرم بیارن و حرف بارم کنن می ترسم!! از همه ی حرفای دنیا می ترسم....

از فردا و پس فردا هم می ترسم! از آدمایی که جلوی من حمایتم میکنن اما پشت سرم منتظرن که منو همسر بهم برگردیم می ترسم! از چشای همه شون می ترسم! از نگاه های عجیب شون می ترسم!

خدا نوشت: نوازشم کن این دقیقه های آخری که هستم....

آرزو نوشت: کاش.... کاش.... کاش...... آرزویی ندارم! میگن آدم ِ بی آرزو یه مُرده ی متحرکه!

دل نوشت: پا به پای این پست اشک ریختم و الان شاید بهترم!

هدیه نوشت: خییلی دوستت دارم عزیز ِ من! به خاطر همه ی اون چیزی که توو دلته و هیشکی نفهمیده! به خاطر دونه دونه بغض هایی که توو تنهایی گریه شدن و تو حتی لبخندت محو نشد!

رفیق نوشت: لطفا نصیحت نکنید... بذارید سبک شم......

چیزی نمونده به سی و شش سالگی........ فقط چند سال ِ کوتاه!



جمعه 1 بهمن 1395 03:52 ب.ظ
سمیرا
فقط هیس

طوری ک دیگ هیچ حرفی نزنی

ی جای ساکت
یعنی میش اونروز برس

خدایا کمک کن حال دل هممون خوب شه
تو رو خدا
هیس
پاسخ مادام کاملیا : سمیرا فکر کنم تو خیلی خوب بفهمی حال دلمو.....
بهار
جمعه 1 بهمن 1395 02:27 ق.ظ
تهدید! چه جالب ...منم درگیرم... ببین من اینجا نامه گرفتم كه تا چند متری من خودش و خانواده اش نمی تونن بیان، اما انقدررررررررر اینا بی حیان، بالاخره یه جورایی آرامش منو به هم میزنن، پیغام و پسغام.... اصلا یك وضعی ذهنم خسته اس كه نگو و نپرس... خواهرشوهرم... من الان با شوهرم طرف نیستم كه... خواهرشوهرم داره خودش رو خفه میكنه، اونم فقط به خاطر پول!!!! من میتونم ازشون شكایت كنم، دادگاه و... اینجا ایران نیست، میتونم بدم پدرشون رو درآرن. موضوع اینه كه حوصله درگیری ندارم و وقت ندارم، باید درس بخونم و امتحان بدم. اینجا اگر من برم حتی الكی بگم شوهرم من رو زده، میكننش زندان تا واقعیت معلوم شه. اما من نمیخوام كار به اونجاها بكشه. بعدم من با خواهرش طرفم، دردم اینه....خدا خواهرشوهر منو بكشه من راحت شم...
پاسخ مادام کاملیا : عجبااا
یعنی چی خواهرشوهرت به خاطر پول مزاحمت میشه؟! متوجه نشدم بهار جان
ولی بهت غبطه می خورم دختر.... اینکه قانون پشتت هست و حمایتت میکنه
اینجور مسائل به خودی ِ خود سخت و عذاب آور هست، دیگه فکر کن قانون هم حمایتت نکنه.... اون موقع میشی یکی مثل من که بی پناه عالمه و دستش به جایی بند نیست
میدونم شرایط شما هم یه طور دیگه سخته...
کار خوبی می کنی که خودتو درگیر دادگاه و شکایت نمی کنی، چون فقط باعث میشه اعصاب خوردیت بیشتر شه و اونا هم بیشتر رو دنده ی لج بیفتن
دعا میکنم هرطور که خیر و صلاحت هست پیش بره و خیلی زود نفس رااااحت بکشی
موفق باشی بهار جان
پنجشنبه 30 دی 1395 01:13 ب.ظ
سلاام عزیزم. عروسی رو حتما برو:( حیفه ها بعد پشیمون میشی. خیلییی ناراحت شدم از خوندن پستت... ترسات... اذیت شدنات... كاش تموم شه.
پاسخ مادام کاملیا : سلام گلم
کاش.............
سارا
پنجشنبه 30 دی 1395 12:18 ب.ظ
عزیز ترین من
پاسخ مادام کاملیا :
مامان پانیذ
پنجشنبه 30 دی 1395 12:04 ب.ظ
سلام هدیه جون الان موقع اذان ظهره تو شهر ما
خیلی خیلی دعا کردم برات
به زودی زود ...خیلی خیلی خیلی حالت خوب بشه
و بیای اینجا از روزهای خوبت بنویسی
پاسخ مادام کاملیا : سلام عزیز ِ من
یه دنیا ممنونتم
الهی آمین، چه دعای محشری
خدا شما و دختر ماهت رو حفظ کنه دوستم
عاطفه
چهارشنبه 29 دی 1395 11:05 ب.ظ
هدیه جونم همه ما شنونده توایم .با تمام وجودمون عزیزم
پاسخ مادام کاملیا : از این حجم مهربونی تون سپاسگزارم
بنفشه
چهارشنبه 29 دی 1395 09:57 ب.ظ
این پستت خیلی حال منو بد کرد از ته دل دعات کردم با تموم وجود دلم سوخت برات دلم میخواست یه کاری برات از دستم برمیومد.... ببین من شوهر دارم دو تا بچه دارم پدر و اصطلاحاً مادر دارم ولی تنهام وحشتناک تنهام توی این تنهایی همیشه توکلم فقط به خودش بوده..مراقب دل پرآشوب ت باش
پاسخ مادام کاملیا : همه ی ما به نوعی تنهاییم!
به نظر من اونایی که در ظاهر دور و برشون شلوغه اما در واقع تنهان، تنهایی شون بزرگ تر هم هست چون باید جلوی بقیه لبخند بزنن و نشون بدن که هیچی نیست! اما خیلی چیزا هست، فقط گفتنی نیست....
ممنونم بنفشه جان
سایرا
چهارشنبه 29 دی 1395 08:51 ب.ظ
الهی قربون دلت بشم که این همه غم توشه

الهی به حق آیه های قرآن خدا دلتو شاد کنه

خدا دل همه امونو شاد کنه - این روزا همه دلشون پر از غصه است

پاسخ مادام کاملیا : خدا نکنه سایرا جان
الهی آمین
درست میگی، این روزا خیلی ها غم دارن و دلشون آشوبه... الهی که دل همه مون روشن و شاد بشه، الهی خبرهای خوب و اتفاقات عالی توو زندگی همه مون راهش باز بشه و آروم بگیریم
الهی آمین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox