تبلیغات
شیطنت های ذهن من - میخوام تموم شم

میخوام تموم شم

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
شنبه 25 دی 1395-12:33 ب.ظ


یه موقع هایی مثل الان که از همه چی به خصوص از خودم حرصی و عصبانی ام، با خودم میگم اصلا بذار برگردم پیش همسر!!! برگردم و همون جا تموم شم!

شاید میخوام خودمو تنبیه کنم! شاید میخوام اینجوری اعتراضمو نشون بدم! شاید دیوونه شدم! شایدم از خودمو زندگیم سیر شدم!! ولی گاهی مثل الان میگم بی خیال رهایی و خوشبختی!!!! اصلا بذار با دستای همسر همه چی تموم شه....

واسه چی بجنگم؟! واسه کی بجنگم؟!

یه موقع هایی مثل الان خودمو محکوم میکنم به بودن ِ با همسر!!!

آخر ِ خط زندگیم..... بن بست و تمام!



bahar
سه شنبه 28 دی 1395 09:19 ب.ظ
عزیزم خیلی حق داری...دیگه به جایی رسیدی که خیلی خسته شدی و حاضری همه کار کنی که فقط تموم بشه... از همه چیزا حوصلت سررفته و خیلی خیلی حق داری... الهی الهی زودتر به آرامش برسی و اونم آرامشی که اصلا حتی نتونی این روزا و به یاد بیاری
پاسخ مادام کاملیا : آره بهار، اینکه نمی تونی کاری کنی، نمی تونی مستقل باشی، نمی تونی طعم یه سری خوشی ها رو بچشی و دستو پات بسته ست
دیگه از اطرافیان و حرفا و روی اعصاب رفتن هاشون چیزی نمیگم
الهی آمین، ممنونم از دعای قشنگت
بهار جان بی نهایت سپاسگزارم ازت بابت حرفای پر از انرژی مثبت و دلگرم کننده ت، الهی که هزاران برابرش به خودت برگرده
طلا
دوشنبه 27 دی 1395 04:10 ب.ظ
سلام عزیزم خیلی برای حال اینروزات ناراحت شدم امیدوارم الان بهترشده باشی
خب توشرایط شمااین حال طبیعیه ولی باید بتونی خودتو هوب مدیریت کنی
من دقیقانمیدونم علت درخواست جداییت چیه اماهدیه جون اگه مطمعنی تصمیمت درسته بپذیر که این سختیا واین حال وهوا جزیی از این پروسه جدایی هست وباید بگذره
میدونی هدیه جان وقتی ماازدواج اشتباه میکنیم دراکثرموارد خودماهم ایراد داشتیم که انتخاب غلط کردیم
بهت توصیه میکنم برنامه های مشاوره دکتر فرهنگ هلاکویی رو دانلود کن وگوش کن عنوان"رازها ونیازها"رو سرچ کن بعدیکیشو دانلود کن قطعا خوشت میاد واونوقت برو سراغ دی وی دی هاش بعدازیکی دوسال که مدام مشاوره هاو برنامه هاشو گوش دادی متوجه میشی که کلا مسیرزندگیت عوض شده وخودتو خیلی بیشترمیشناسی البته کسایی میتونن حرفاشو قشنگ درک کن وتاثیر بگیرن که یه حداقله درک وشعور رو داشته باشن و مرحله نمیشه واین خرفاالکیه و... رو گذروندن وقطعاشمااون شعور رو داری
من نه ساله پیگیر برنامه هاشونم واگه الان افسرده وداغان نیستم ویه زندگی معمولی دارم رو مدیون ایشان هستم تنبلی نکن فقط اینایی رو که نوشتم تجربه نه سال منه
پاسخ مادام کاملیا : سلام طلا جان... شکر بهترم
حال بدم فقط به خاطر شرایط خودم نیست... اتفاقات زیادی باعث شده که حالم دگرگون شه
اصلا بحث ازدواج اشتباه و ایراد و انتخاب غلط نیست... اون حل شده ست برام... ولی به نظر من اشتباه غلط ربطی به این نداره که ما ایراد داشتیم! همه ی آدما توو زندگی شون دچار اشتباه میشن، حالا هرکی به نوعی
منم هیچوقت ادعا نداشتم که اشتباه نکردم
خدا رو شکر که الان از خودتون و زندگی تون راضی هستین، ان شاءالله که همیشه همینطور باشه و بهترین ها براتون اتفاق بیفته
منم مشاور خودمو دارم و ازشون استفاده می کنم
حرفایی که اینجا می زنم حرفای دلمه، احساس اون لحظه م هست و منم فقط اینجا رو واسه درد دل دارم
فانا
دوشنبه 27 دی 1395 11:53 ق.ظ
اسمم رو یادم رفت تو كامنت قبلی بنویسم!!!!
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم فانا جان که گفتی
دوشنبه 27 دی 1395 11:52 ق.ظ
تا بلایی سر آدم نیاد هیچ كس باور نمی كنه تا اتفاقی نیوفته تا نفهمنن داری می میری هیچكس سراغت نمیاد حتی قانون!
پاسخ مادام کاملیا : متاسفانه همینطوره که میگی... و تازه بعدشم باز تو مقصری! که چرا زودتر نگفتی؟!
هه
معصوم
دوشنبه 27 دی 1395 09:02 ق.ظ
یه موقع هایی مثل الان خودمو محکوم میکنم به بودن ِ با همسر!!!

از این برداشت كردم
پاسخ مادام کاملیا : خودمو محکوم می کنم....
خدا نکنه برسه اون روزی که مجبور شم برگردم! خدا نکنه
م رونیا
یکشنبه 26 دی 1395 11:30 ب.ظ
واسه خودت عزیزمم
واسه خودت بجنگ
دختر خاله ی من بعد از چهار سال برو و بیا
حرف و حدیث
جنگ و دعوا
تک و تنها تو دادگاه
بی پناهی و ....
بالاخره طلاقشو گرفت
دو سال پیش ی مغآزه پوشاک زد
الان خونه خریده و ماشین
بلد از هر سختی آسونیه
خودتو نباز
پاسخ مادام کاملیا : واسه دخترخاله ت خوشحالم
خدا رو شکر که تونست زندگیشو بسازه... الهی که خوشبخت باشه
انگار آستانه ی تحملم پایین اومده... تحمل درد واسم سخت شده
توکل به خدا
پرسه
یکشنبه 26 دی 1395 10:00 ب.ظ
من هر موقع از جلوی دادگاه و کلانتری و اداره کار مخصوصا که خودم گیرش افتادم، رد میشم همش دعا میکنم میگم هیچ جنس لطیفی پاش به اینجور جاها باز نشه که نمیتونه حقانیتش رو اثبات کنه .... فدای سرت. خودتو نباز. به خودت مدیون نشو ...
خیلی خیلی سخته ولی سعی کن بیشتر فوکست بره رو خودت و حالت :ایکس
پاسخ مادام کاملیا : دادگاه و کلانتری رو که بدجوری تجربه کردم....
دعات دعای منم هست پرسه جان، واقعا هم همینه
الهی قربونت بشم.... مرسی عزیزدلم
عاطفه
یکشنبه 26 دی 1395 09:49 ب.ظ
فدای تو من بشم عزیزدلم ,
پاسخ مادام کاملیا : خدا نکنه عاطفه جونم
عاطفه
یکشنبه 26 دی 1395 06:35 ب.ظ
هدیه جان حق داری گلم ,اما ادامه سکوت ب نفعت نیس راسش الان وقتی کارت گیر دادگاه و حق و حقوت باشه تا وقتی ساکت باشی و هیچی نگی به هیچیم نمیرسی,الان ما خودمون درگیر حق و حقوق شوهرت از کارسابقش هستیم باورت میشه هدیه با حکم توقیف اموال بازم دستمون ب جایی بند نیس و کارفرما بازم میتونه مهلت بخره ..
پاسخ مادام کاملیا : من همه حرفامو به وکیل و قاضی و پزشکی قانونی زدم، قاضی توو چشام نگاه میکنه و میگه من میدونم حق با توئه اما نمیتونم برات کاری کنم!!!
چرا؟! چون قانون هزارتا راه فرار برای مرد گذاشته! چون من ِ زن برای اثبات نداشتن امنیتم باید شاهد ببرم و خب توو خلوت زناشویی ِ من شاهد کجا بود؟!
من سکوت نکردم اتفاقا، ولی قاضی رک بهم گفت که " شوهرت و وکیلش با کلک و دروغ و نیرنگ دارن کاراشون رو پیش می برن"
خب لامصب! توی قاضی که اینا رو فهمیدی یه کاری کن... متاسفانه تنها چیز مهم مدرکه که من ندارم... چون دست و پای شکسته و گردن کبود و صورت خونین ندارم! همین
NeMo
یکشنبه 26 دی 1395 04:20 ب.ظ
عزیزم روزگار گل و بلبلتم تو حسهای این روزات كم دخیل نیستا
زندگی همینه دیگه فرازو نشیبش زیاده
این همه سختی ها رو تحمل كردی حالا كه به سرازیری كارت رسیدی میخوای ول كنی برگردی؟
من جای تو نیستم ولی همه جوانبو در نظر بگیر بعد تصمیم قطعیتو بگیر عزیزم
ایشالا حالت زودی خوب میشه و لبخند به لبت میشینه
پاسخ مادام کاملیا : همینطوره... ولی یه سری اتفاقات دیگه دست این روزا نیست، پیش میاد و توو بد موقعی هم پیش میاد
سرازیری؟؟ کاش واقعا همینی باشه که میگی
تصمیم قطعیم رو گرفتم که الان اینجام... ولی گاهی واقعا چنین احساساتی میاد سراغم و منم فقط اینجا بیانش کردم چون فقط اینجا رو دارم برای فریاد غصه هام
ممنونم عزیزدلم
مرسا
یکشنبه 26 دی 1395 02:24 ب.ظ
فقط میتونم بگم کجای دنیا ادمی که دلش نمیخواد با کسی زندگی کنه رو مجبور میکنن اصلا همسر بهترین مرد دنیا بابا دیگه دلت نمیخواد باهاش زندگی کنی...
مجبور بودن مسخره ترین درد دنیاست
متاسفانه ما از کوچکترین حق توی جامعه امون هم محرومیم و این یعنی درد یعنی این که هیچ کس نمیتونه درکت کنه
پاسخ مادام کاملیا : مجبور بودن...
ماها خیلی جاها مجبوریم... درست میگی
با حرفت موافقم، مجبوریم که سکوت کنیم!
معصوم
یکشنبه 26 دی 1395 08:40 ق.ظ
نگو كه بعد این همه وقت برگشتی! دارم شااااااااااااااااااااااخ در میارم
پاسخ مادام کاملیا : من کی گفتم برگشتم معصوم جان؟!
kosar
یکشنبه 26 دی 1395 02:31 ق.ظ
هدیه ی عزیزم،کامنت هام رو نخوندم و ارسال کردم!
چون در لحظه،همه ی حسم رو نوشتم!
حتی نمیدونم جوری نوشتم که متوجه منظورم بشی یا نه:|
اینم بگم منظورم از انتخاب اشتباه،انتخاب همسرت نبود!
چون میدونم انتخاب تو نبود!
کلا خواستم بگم!
منظورم حتی درد و رنج هایی که خودمون عاملشون هستیم هم هست!
ولی هدیه،تو حق داری زمین بخوری،گریه کنی،شکست بخوری،زجه بزنی،حالت از همه ی دنیا بهم بخوره،افسرده بشی یه مدت،و کلا همه چیز!
حق همه ی این ها رو داری!
ولی نه واسه همیشه،واسه یه مدت کوتاه...
ولی حق تسلیم شدن رو نداری!
میتونی گاهی نجنگی!
ولی حق ندار تسلیم بشی!
میفهمی؟
تا حالا از پسش بر اومدی،از الان به بعد هم میتونی!
شک نکن!
پاشو وادامه بده!
دوست دارم دختر نازم
kosar
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم که حس اون لحظه ت رو باهام شریک شدی کوثر جان
بله متوجه منظورت شدم
ازت ممنونم که وقتی میام از حال بدم میگم درک میکنی و بهم حق میدی... همینطوره، منم نیاز دارم یه مدت کوتاه توو حال خودم باشم و حس واقعیه اون لحظه م رو بیان کنم
منم دوستت دارم کوثر جان
kosar
یکشنبه 26 دی 1395 02:25 ق.ظ
هدیه!
به حرفم گوش بده!
اگه وسط درد و رنجی،خدا بت ایمان داره که میتونی از پسش بربیای!
میدونه که ممیتونی،میدونه که توانش رو داری،ولی اینارو فقط میدونه...
اینکه تو وقتی از اون اتیش بیرون اومدی،شکست خورده باشی و تسلیم شده باشی،یا پیروز شده باشی و بزرگتر شده باشی،به تصمیم تو بستگی داره...!
که البته تسلیم شدن،کار اسونی ه و خیلیا اون رو انتخاب میکنن!
اینم بدون که دمای اون اتیش،دست خداست...
خدا میگه من حواسم هست!
اگه ببینم دما داره به حدی زیاد میشه که به تو اسیب میرسونه،دما رو معتدل میکنم!
ولی شک نکن که کنترل اون دما،تودستای خود خداست و اون خدای تو،بت اسیب نمیرسونه...نمیذاره به دی زیاد بشه که بت اسیب برسه...
حواسش به تو هست!
نمیذاره بت اسیب برسهووومعتدلش میکنه واست..
و اون بالا نشسته و منتظره تو دوباره بلند شی و بجنگی و به فرشته هاش بگه نگاش کنید!این هدیه ی من ه...همون هدیه یی که بش ایمان دارم از پسش برمیاد...!
هدیه خدا بهت ایمان داره...
خدا!
دیگه چی میخوای تو زندگیت؟
وقتی خدا بهت ایمان داره از پسش برمیای
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم واسه همه حرفات
میدونم خدا بهم ایمان داره و حواسش هست
ولی گاهی درد اونقدر زیاد میشه که فقط خودتو به اینور و اونور می کوبی بلکه یه لحظه رهات کنه
این چند روز خیلی درد کشیدم... درد روحی یه طرف، دردهای شدید جسمی یه طرف
خدا خودش کمکم کنه
kosar
یکشنبه 26 دی 1395 02:19 ق.ظ
خدا ما رو میندازه تو یه اتیش!
میندازه وسط درد و رنج
حنی اگه علت درد و رنجی که میکشیم،انتخاب ها و تصمیمات نادرست ودمون بوده باشه،بازم خدا از قبل میدونسته این رو..
اگه جلومون رو نگرفته،اگه گذاشته وارد این درد و رنج و اتیش بشیم،واسه اینه که تو وجودمون،تو خود واقعیمون دیده که میتونیم از پسش بربیایم!
میدونسته این انتخاب و تصمیم،بعدا باعث درد و رنج تو میشه،ولی جلوش رو نگرفته!
چون مطمئن بوده میتونی از پسش بربیای!
پاسخ مادام کاملیا : همینطوره
یکم حکمت و فلسفه ش سنگینه و درکش سخت، ولی خب....
kosar
یکشنبه 26 دی 1395 02:16 ق.ظ
گاهی آدم،واقعا کم میاره...
واقعا دیگه حس میکنه جونی واسه ادامه دادن و جنگیدن نداره...
به خدا میگه،خدایا چرا من...بین این همه آدم چرا من؟
چرا من رو گذاشتی تو این اتیش...
دارم تو این اتیش میسوزم...دیگه تحملش رو ندارم...
نمیدونم هدیه،نمیگم صبر کن،نمیگم بجنگ،نمیگم ادامه بده...
فقط میگم میفهممت...خستگیت رو میفهمم...
هدیه میدونم الان به تنها چیزی که احتیاج نداری،نصیحت ه!
ولی بذار این رو بگم...
kosar
پاسخ مادام کاملیا : آره کوثر جان، خسته و کلافه م.... از درد کشیدن خسته م
از این سردردهای مداوم که شده یه عضو بدنم!!! که دیگه با هیچ قرصی آروم نمیشه و یک تنه داغونم میکنه....
kosar
یکشنبه 26 دی 1395 02:13 ق.ظ
هدیه عزیز دلم!
چی شدی تو؟
عزیزم درکت میکنم...
من جای تو نیستم،ولی درک میکنم حال بدت رو...
نمیدونم چی بگم...
فقط میدونم هر شبی،تموم میشه!
هر روزی،هرچقدر هم سخت باشه،تموم میشه...
شاید اون سختی تموم نشه،ولی اون روز یا شب میگذره...
پاسخ مادام کاملیا : اوهوم...
روزا و شبای سخت میگذرن... ولی طفلک ما که این وسط داغون میشیم
مریم ک
یکشنبه 26 دی 1395 01:04 ق.ظ
درکت می کنم می دونم سخته ولی برای رسیدن به ارامش مجبوری اینا رو تحمل کنی.بیشتر راه و رفتی یه کم تحمل کن کم مونده ایشاا همسر از خر شیطون بیاد پایین و قبول کنه جدا بشی اون موقع است خیالت راحت می شه و بیشتر مشکلاتت حل می شه .به امید اونروز
پاسخ مادام کاملیا : توکل به خدا... ممنونم مریم جانم
سمانه
شنبه 25 دی 1395 10:13 ب.ظ
هدیه جااانم... عزیزدلم...
قربون دلت برم... صبر کن عزیزم. خدا خیر به راهت میاره. صبوری کن دختر
پاسخ مادام کاملیا : خدا نکنه سمانه جان.... ممنونم از محبتت
یلدا
شنبه 25 دی 1395 09:53 ب.ظ
عزیزدلم.هدیه من.اصلا بگو خودمو میسپارم به خدا.دست خودش
پاسخ مادام کاملیا : خودمو سپردم دست خودش.... با همه ی بی قراری هام
بنفشه
شنبه 25 دی 1395 04:21 ب.ظ
چقدر این روزا کلافه ای تو به حد کافی خودت مشکل داری دیگه رو مسائل حاشیه ای حساس نشو بزار با انرژی جلسات دادگاه را پیش ببری همه ماها یه وقتایی از دست خانواده مون کفری میشیم فکر این را نکن که برگردی به این زندگی میگن مرگ تدریجی
پاسخ مادام کاملیا : بله درسته، خیلی کلافه م به هزار و یک دلیل، و تنها جایی که می تونم حرف بزنم و تخلیه شم همین جاست
فاطمه 19
شنبه 25 دی 1395 01:53 ب.ظ
هدیه جان نزن این حرفهارو نذار این حسهات قوی بشه تووجودت. گرچه میدونم گفتنش برای من آسون و انجامش برای تو خیلی سخته. ولی فقد میدونم اینهمه سختی تحمل نکردی و اینهمه حرف نشیندی که تهش دوباره برگردی جایی که با دونه دونه رفتاراش عذابت میداد
پاسخ مادام کاملیا : گاهی واقعا می رسم به همین حسایی که گفتم
وجود دارن، نمی تونم که به خودم دروغ بگم.... گاهی میان توو فکرم فاطمه جان
سارا
شنبه 25 دی 1395 01:23 ب.ظ
هدیه نکن اینکارو
پاسخ مادام کاملیا : خدا نکنه چنین کاری کنم
عاطفه
شنبه 25 دی 1395 12:58 ب.ظ
هدیه جرات کن و اینبار تمام حرفاتو رودر رو توی دادگاه بزن حتی اگه همسر باشه ,حتی اگه پدرت ویا هرکسی باشه ,جرات کن و بگو , بالاخره ک باید بدونن چی کشیدی,بگو دختر بزار یکم سبک شی,هرچه باداباد
پاسخ مادام کاملیا : من همه ی اون حرفا رو توو دادگاه و پزشکی قانونی گفتم عاطفه جان
اما چه فایده؟!
تا بلایی سرم نیاد هیشکی باور نمیکنه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox