تبلیغات
شیطنت های ذهن من - صدای دلم

صدای دلم

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
یکشنبه 5 دی 1395-09:56 ق.ظ


پنجشنبه صبح راهی ِ تهران شدیم... اونم به شکل دسته جمعی و جالب!! شدیدا مخالف بودم با ماشین بابا بریم، خطر جاده، خستگی بابام، هوای سرد و برفی....

دائیم یه اتوبوس گرفته بود و اقوام همه با هم راهی شدیم.... فقط دوتا خونواده با ماشینای خودشون رفتن....

توو اتوبوس کلی حرف و خنده و خوراکی و.... تجربه ی جالبی شد!

۶ غروب رسیدیم تالار و رفتیم توو اتاق پرو آماده شدیم... ۷ هم کم کم مهمونا اومدن و ۸ هم مراسم شروع شد....

بعد از شام هم همه ی اقوام از خداشون بود زودتر برگردن خونه!! یعنی هیشکی دلش به موندن نبود!!! توو راه برگشت من که رسما نابود شدم!!! ۵ صبح ِ جمعه رسیدیم خونه و من فقط لباس عوض کردم و صورتمو شستم، گوشی رو خاموش کردم و خوابیدم!! ۱۲ ظهر هم مامان اومد بیدارم کرد!!! بعدش دیگه تا شب عصبی بودم...

خاله بزرگه و شوهرش تهران خونه ی پسراشون موندن، اما دخترخاله جمعه برگشت... منم از فرصت استفاده کردم و دیروز شنبه اومدم پیشش خونه خالی!!!

دیشب یه تولد سه نفره هم داشتیم توو یه جای دنج که تجربه ی باحال و قشنگی شد!! اینو میذارم بعدا سر فرصت اگه بتونم با روایت تصویر براتون تعریف میکنم!

الان توو اتاق دخترخاله م کنار بخاریش دراز کشیدم و دارم براتون می نویسم... دخترخاله م سر کاره و من خونه شون تنها! منتظرم ظهر شه که برم دنبالش و ناهار بریم بیرون!

امروز غروب هم برمی گردم خونه...

فکر کنم بابا فردا پرواز داره به ارومیه!! منو مامان چند روز تنهاییم، ببینم برنامه مون چطوریه...

راستیییییی چند روز پیش بازم با ماشین بابا سر چهارراه و توو شلوغی خاموش کردم!!!! ولی این بار خیلی خونسرد گفتم به جهنم!!! خب چیکار کنم؟! با مامان بودم، بهش گفتم الان همه میگن این دختره چقدر ناشیه!!!! والا.... همه پیشرفت میکنن، من پسرفت میکنم!!!

قبل از اینکه بریم تهران یه روز پسرخاله م که سرباز ِ نیروی انتظامیه زنگ زد به بابا و گفت همسر از من شکایت کرده!!! نمی دونم داستان چیه ولی ۲ بهمن دادگاه دارم!! دستش درد نکنه، میخواد پیشاپیش کادو تولدم رو بهم بده!!! دیروز هم یه پیامک از دادگاه برام اومد که رای دادگاه مهریه م صادر شده!!! که اونم نمی دونم نتیجه ش چی شده!! نمیدونم چرا هیشکی بهم چیزی نمیگه! انگار همه میخوان همه چیو ازم پنهون کنن!!

خدایا شکرت



مری مریا
سه شنبه 7 دی 1395 02:36 ب.ظ
سلام عزیزم،خوبی الان؟
اوهوم مسافرت دسته جمعی تجربه خیلی باحالیه
پاسخ مادام کاملیا : سلام مری مریا جونم، خوبم شکر
همینطوره
مینا
سه شنبه 7 دی 1395 10:42 ق.ظ
سلام هدیه جان,خداخیروصلاح بنده هاش روهمیشه رقم میزنه,انشالله همه چی خیره,باسینه ای گشاده همه چی روبپزیرولی ازسعی وتلاش دست برندار,به عنوان یه خواهر وکسی که تجربه کرده اینومیگم تومسؤل خوشبختی خودت هستی ,برای رسیدن به آنچه دلت میخواد تلاش کن,غمی دردنیاوجودنداره مااونومیسازیم ,من چندهفته ای میشه بااین دید نگاه میکنم ونتیجه دیدم ,شادبودن همیشه سرنوشتت باشه..مینا
پاسخ مادام کاملیا : سلام مینای عزیزم
حتما همینطوره... به خدا و عشق و مهربونیش ایمان دارم... درسته که گاهی دلم می شکنه و پر از درد میشم و گله میکنم ولی تهش مطمئنم که بهترینو برام میخواد
چقدر خوب که نتیجه ش رو دیدید
قربون محبتت
معصوم
دوشنبه 6 دی 1395 11:50 ق.ظ
ان شا الله خدا خدا نمیذاره گزندی از كسی بهت برسه
پاسخ مادام کاملیا : آمین، ممنونم عزیزم
طلا
یکشنبه 5 دی 1395 10:21 ب.ظ

به به مسافرت دست جمعی چه حالی میده
زندگیت سرشار ازلحظه های خوش
پاسخ مادام کاملیا : همینطوره طلا جان
ممنونم عزیزدلم
سایرا
یکشنبه 5 دی 1395 06:42 ب.ظ
ید الله فوق ایدیهم

دست خدا بالای همه ی دست هاست
پاسخ مادام کاملیا : حتما همینطوره سایرا جان
ویدا
یکشنبه 5 دی 1395 06:25 ب.ظ
سلام هدی جونی
میگم این همسر ایشالا به زودی سابق هم دیوونه هستن
به پسر خاله چی كار داره آخه؟!؟
بیخبری خوش خبریه خانوم
ایشالا زودی خبرای خوب میاد برات از همه جا
پاسخ مادام کاملیا : سلام ویدا جونم
با پسرخاله کاری نداشت همسر... پسرخاله م سرباز نیروی انتظامیه، کارش رسوندن اخطاریه و ابلاغیه به در خونه ست، ابلاغیه ی همسر هم دست پسرخاله بود
ان شاءالله، ممنونم عزیزدلم
سارا
یکشنبه 5 دی 1395 06:15 ب.ظ
سفر دسته جمعی خیلی باحاله .ب
قول خودت
تجربه جالبیه

انشاله ک با خبرهای
خوب برگردی .....
پاسخ مادام کاملیا : آره عزیزم، تجربه ی جالبی بود
ان شاءالله
پرسه
یکشنبه 5 دی 1395 05:29 ب.ظ
ای وای. آقای پدرتون کلی سفر خوبی داشته باشن به ولایت ما :دی
وااای چه حالی کردید با اتوبوس. خعلییییی خوش میگذره :دی امیدوارم به شما ها هم کلی خوش گذشته باشه :ایکس
ایشالا که اینم خیر ِ و بهترینا برات رقم بخوره دوس جون بنفشم :ایکس
پاسخ مادام کاملیا : ای جااااانم، ممنونم پرسه جان
آره خوب بود، تجربه ی جالبی شد، تنها بدیش همون خستگیش بود چون بعد از مراسم بلافاصله برگشتیم، همه دلشون خونه شون رو می خواست
قربون شما، ان شاءالله
معصوم
یکشنبه 5 دی 1395 12:11 ب.ظ
عزیزززززززززززززززززززم انشالله هرچی خیره برات پیش بیاد ، خب از پسرخاله بپرس داستان چیه
پاسخ مادام کاملیا : ان شاءالله
اونم نمی دونست انگار، شایدم می دونست و بهم نگفت!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox