تبلیغات
شیطنت های ذهن من - مُذاب های دوست داشتنی

مُذاب های دوست داشتنی

نوشته شده توسط:مادام کاملیا
دوشنبه 22 آذر 1395-12:39 ق.ظ


بعد از ناهار توو اتاقم دارم فیلم می بینم... صدای مامان و بابا میاد که توو هال نشستن و دارن حرف می زنن...

لب تاپ و وسایلش رو جمع می کنم و می ذارم توو کیف....

حالم خیلی خرابه... فکرمو متمرکز می کنم و قبل از اینکه در اتاقمو باز کنم میگم خدایا! کمکم کن!!!

میرم که تصمیممو عملی کنم... میرم که بخشی از حرفای دلمو بالا بیارم!!!!

می پرم وسط حرف ِ بابا!!! بحثو می کشونم به اونجایی که دلم میخواد!!! صدامون هی بالا و بالاتر میره.... صدای من بیشتر... دستام می لرزن و اشکام گوله گوله میان پائین....

بابا ازم میخواد آروم باشم! عصبانیه..... من اما توو دلم میگم نهایت کتک می خورم!! (مطمئنم که چنین اتفاقی نمیفته) جسورتر ادامه میدم.... بهش میگم که زندگیمو به کجا رسونده! میگم و میگم.... داد می زنم و با گریه همه ی درد دلامو می ریزم بیرون.....

می رسه به جایی که دلم میخواد بهش بگم " میدونی دو سال پیش مشکوک به سرطان بودم؟! میدونی داماد ِ بی غیرتت تنهام گذاشت؟! میدونی ناراحتی قلبی دارم اما از ترس بستری شدن دکتر نمیرم؟! میدونی....."

دلم میخواد بگم اما نمیگم!! به اینجا که می رسم دهنمو می بندم و پا میشم میرم توو اتاق.... گوله گوله اشک......

یکم بعد بابا میره مغازه.... مامان میاد توو اتاقم......

من انگار سبک شدم.... انگار راه ِ گلوم باز شده.......

با مامان آماده میشیم و میریم خونه خاله کوچیکه.... بعدشم ماشین داداش بزرگه رو می گیرم و با مامان میریم خیاطی تا پارچه ی کت و دامنی ِ بادمجونیشو واسش بدوزه!!! دلم میخواد لباسشو واسه ۲ دی عروسی پسردائیم تنش کنه....

حالم بهتره....

پ.ن: یه دوست عزیزی برام کامنت گذاشت و منم ناراحت شدم.... پست تلنگر واضح بود، همه ی حرفم همون یه جمله ی آخر پستم بود، وگرنه من نخواستم که کسی و رابطه ای تجزیه و تحلیل بشه.... نخواستم نسخه ای پیچیده بشه... گاهی چقدر راحت دل می شکونیم...


-پروفایلتو کش برم؟ 

+برو.... راحت باش

-باشه، مرسی.... صاحب پروفایلو چی؟

+اگه کش رفتنی بود می بردی!





خیانت تو
چهارشنبه 1 دی 1395 08:59 ق.ظ
عشق جان تلگرام نمیای؟
پاسخ مادام کاملیا : تلگرام هستم عزیزم
Bahar
سه شنبه 30 آذر 1395 01:25 ب.ظ
‌عزیزم که حرفای دلت خیلی اذیتت میکنه.... میدونم که ودت میدونی بابا مامانت چقد عاشقتن و صادقانه دستت دارن که اگه تاری از موهات خدای نکرده کم بشه اونا خیلی خیلی غصه میخورن ولی این حرفا و به جز اون دلسوزای واقعی دلت جای دیگه پیدا نمیکرد که بگه و واسه همین خودتو پیششون خالی کردی چون امن ترین جای دنیا دل بابا مامانته
الهی الهی الهی خدا آرامش و شادی ای بهت بده که بابا مامان گلت با دیدنت جوون بشن روزی هزار بار
پاسخ مادام کاملیا : آره بهار، یه چیزایی بود که فقط و فقط باید به بابا می گفتم، نمیشد پیش کس دیگه ای حرف بزنم
الهی آمین، ممنونم فرشته ی من
باران
پنجشنبه 25 آذر 1395 09:21 ب.ظ
هدیه نازنین من
الان بهتری خانومی؟
تو رو خدا مواظب خودت باش و برو دکتر عزیز مهربونم
پاسخ مادام کاملیا : بهترم باران مهربونم
چشم
مامان پانیذ
سه شنبه 23 آذر 1395 02:21 ب.ظ
هدیه جون من که نمیدونم تو زندگی تو چی گذشته اما به خدا مامان باباها گناه دارن
یعنی بابات مقصره؟ من که خودم مادرم الان با پوست و گوشتم لمس میکنم که هر پدر مادری حاضره خار تو چشمش بره اما تو دست بچه اش نره

البته ببخشیدا فضولی کردم
پاسخ مادام کاملیا : من میدونم هیشکی دلسوزتر از پدر و مادر نیست، میدونم گناه دارن، ولی پدر ِ من با دستای خودش منو توو این زندگی هل داد!
کسای دیگه هم مقصرن، خودمم مقصرم، ولی توقع داشتم بابا توو روشون وایسه و حرف ِ منو قبول کنه.... اما بابا بهم اعتماد نداشت لابد!
ماه عسل
سه شنبه 23 آذر 1395 09:34 ق.ظ
سلام
عجب عنوانی....
مذاب های دوست داشتنی!!!
یعنی محمد علیزاده رو تو به جون من انداختی!!

عجب روزگاری داری، خدا به دادت برسه.
خدا به داد من که رسیده و معجزه ها برام کرده..
رسیدن به همسری که عاشقشم، اون هم همینطور
ولی با دستهای خالی شروع کردیم...
شک نکنید که فقط عشقه که یک زندگی متاهلی رو سرپا نگه میداره حتی اگه فراز و نشیبش شب و روزتو سیاه کنه........
پاسخ مادام کاملیا : سلام عزیزم
عنوانم واسه خودم یه دنیا معنی داره...
خدا به دادم برسه...
خدا رو صدهزار بار شکر... الهی که هر روز و هر لحظه شاهد معجزه های بیشتر و قشنگ تر باشی
می فهمم... اینکه دوتایی با عشق زندگیتو بسازی خیلی قشنگ و باارزشه
الهی که خوشبخت باشید همیشه
معصوم
سه شنبه 23 آذر 1395 09:27 ق.ظ
تولد مامان جونیت مبارك عشقم
پاسخ مادام کاملیا : ممنونم عزیزم
معصوم
سه شنبه 23 آذر 1395 09:26 ق.ظ
چاره ای نیست هدیه جان ، میدونی منم زیاد حرص میخورم ، ولی واقعا گذشته گذشته نمیشه چیزی رو برگردوند ، ولی میشه از این به بعد رو ساخت...
پاسخ مادام کاملیا : بله، میشه از این به بعد رو ساخت...
یاسمین
سه شنبه 23 آذر 1395 08:35 ق.ظ
خوش بحالت...
منم گاهی دلم میخواد حرفاییکه روی قلبم سنگینی میکنه رو به بابام بگم... اما نمیشه.. نمیتونم...


اوهوم راست میگه... خیلی راحت دل میشکونیم...
از این کامنت های عذاب آور منم زیاد داشتم. جوری که تنم بلرزه...
اینکه قضاوت میکنن آدم هارو بنظرم درست نیست...
پاسخ مادام کاملیا : منم نمی تونستم عزیزم، مدت ها بود که داشتم برای گفتنش با خودم کلنجار می رفتم، مدت ها بود که منتظر وقت مناسبش بودم... و خب اون روز دلو زدم به دریا و گفتم
آره یاسمین جان... من ِ نویسنده خوب میدونم چی میگم و منظورم چیه، گاهی سربسته میگم به هزار و یک دلیل، ولی خب همیشه هستن کسایی که زبون شون تند باشه و یا نصیحت کنن....
خدا کنه خودشون توو شرایط مشابه همین قدر که میگن درست رفتار کنن و مثل ِ من ناشی نباشن!
سما
دوشنبه 22 آذر 1395 06:51 ب.ظ
خداروشکر که بغضت رو شکستی و آروم شدی عزیزم...من پست تلنگر و تازه خوندم زندگی با کسی که دوسش داریم و دوسمون داره بهتره چون در دوست داشتن یه طرفه لذتی وجود نداره باید کسی بهت عشق بورزه که دوسش داری....برات بهترینا رو آرزو میکنم همیشه دعای خیر من اگه قابل باشم همراهت هست
پاسخ مادام کاملیا : آره سما جان، سبک شدم
حرفتو قبول دارم... ولی فکر کنم بین اونی که عاشقش هستیم و اونی که عاشقمونه، زندگی با اونی که عاشقمونه زیباتر و شاید منطقی تره
نمیدونم
یه دنیا ممنونتم عزیزدلم
سما
دوشنبه 22 آذر 1395 06:50 ب.ظ
خداروشکر که بغضت رو شکستی و آروم شدی عزیزم...من پست تلنگر و تازه خوندم زندگی با کسی که دوسش داریم و دوسمون داره بهتره چون در دوست داشتن یه طرفه لذتی وجود نداره باید کسی بهت عشق بورزه که دوسش داری....برات بهترینا رو آرزو میکنم همیشه دعای خیر من اگه قابل باشم همراهت هست
معصوم
دوشنبه 22 آذر 1395 10:48 ق.ظ
آروم باش گلم خدا بزرگه ، هر كه در این جام مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند...
پاسخ مادام کاملیا : الان آرومم معصوم جان... تو هم حرف ِ بابا رو می زنی
مری مریا
دوشنبه 22 آذر 1395 12:37 ق.ظ
اییییی عزییییز من سلااااام.پستاتو خوندم... هدیه میتونم دربست عاشقت باشم؟؟یعنی آدمم انقد دریا دل و مهربون آخه؟بهت افتخار میكنم كه با این حال و روز تولد مامانو ترتیب دادی. تولدشون مبارك.خدا مامان مهربونتونو برات نگه داره. و پست آخر!!!خالی میشه آدم.گوله گوله اشك:( جیغ و دادا:( و حرفای كه نگفتی و یهو میریزی بیرون:( از حسای ستودنیه حس بعدش:)
پاسخ مادام کاملیا : سلام دختر ِ مهربون
ای جاااااااانم، شما خودت عشقی
دلم می خواست تولدش بهتر از اینا میشد اما خب مامانم همکاری نکرد! هی می گفت ولش کن، سنی ازم گذشته...
ممنونم عزیزدلم خدا همه ی مامانا رو حفظ کنه، اونایی هم که آسمونی هستن روحشون شاد باشه
آره مری مریا، سبکم الان
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox